دوست دارم بعدها، وقتی خودم یا کس دیگری اشتباهی راهش اینطرف ها کشیده شد، از اول بنشیند و پرند و چرند های مرا مثل کتابی دنباله دار پشت سر هم بخواند. پس باید خلاصه ای برای این بلاگ داشته باشم. خلاصه ای که در درباره من نمی گنجد و خلاصه ای است از به قول امیلی از روح صاف کودکانه تا اکنونم که پر از برجستگی و گودال شده. عمیق ترین برجستگی های زندگی من در این پست رونمایی خواهند شد:

1)بعد از دوباره پیدا شدن هلن، عشق من به آن بازی کامپوتری تازه شروع شده بود. هر روز در خانه مذکور ولو بودم و بازی می کردم. یکی دو سالی با فیلم و بازیش سرگرم بودم تا اینکه کاشف به عمل آمد که در کتابخانه شهر، همه کتاب های سنگین و عزیزش وجود دارند

در آن دوران در فامیل و اهل محل طاعونی شایع شد به نام سندروم هری پاتر. نشانه های آن هم زمان نزدیک شدن من با در دست داشتن کتابی ضخیم با جلدی زیبا و رنگارنگ در دستم ظاهر می شد و قربانی بیچاره مجبور می شد یک فصل آن کتاب را به زیبایی و سرعت یک دوبلور حرفه ای برای نزدیک ترین هلن ممکن بخواند. به طوری که زیانش شرمنده صابون میشد. راه پیشگیری نداشت، ولی میتوانستی ضرر آن را با بد خواندن به حداقل برسانی.

2)این ماجرا تا زمانی طول کشید که من و هلن خواندن نوشتن یاد گرفتیم و اعضای خانواده نفس راحتی کشیدند. بعد از آن، بیماری دوم آمد که گریبان یکی دو نفر را گرفت:من جزو آدم های خوش شانسی بودم که در شهر گمنامی نزدیک استانی نزدیک به تهران زندگی میکردم. شهر ما کتابخانه باکلاسی داشت به نام کتابخانه تلفنی شهرآفتاب که با وارد کردن کد کتاب ها، آن را برایت می آوردند. تنها مشکل این بود که پیک های بیچاره کتابخانه وقتی مدتی از ثبت نام من گذشت، کت و کولی برایشان نمانده بود و چین و چروک خستگی روی پیشانی موتورهایشان معلوم بود.

3)چند سال بعد، نویسنده بیل به دست میگیرد و گودالی به بزرگی چال گونه یار در روح من می کند. خیلی اتفاقی با پدیده ای آشنا می شوم به نام فوروم یا انجمن. آن زمان، من ده نه ساله مجنون کتاب و هری پاتر بودم و با دیدن انجمنی به نام دمنتور(روحش شاد) و پاترهد هایی مانند خودم و هلن تا سر حد مرگ ذوق می کنم. آنجا بود که من و هلن می فهمیم می توان با کسانی که هرگز ندیدیشان دوست شوی و مثل خانواده میان جمع گرمشان زندگی کنی.

4)دمنتور بسته شد و من آواره شدم. آوارگیم زیاد طول نکشید چون سریع به زندگی پیشتاز و پس از آن به بوک پیج پناه بردم. در این میان، یک معلم، یک نمره اشتباه و غیر منصفانه و یک رقیب و کمی حسودی باعث شد این فکر در ذهنم شکل بگیرد:من نویسنده هستم. ثابت می کنم.

5)ثابت کردم. از انشاهای پر توصیف شروع شد و رسید به یک .... کتاب.... برو بابا. بچه 12 ساله رو چه به کتاب. برو منتظر نامه هاگوارتزت بمون بچه. نیومد؟ خب منتظر نشانه نیمه خدایی که میتونی بمونی؟ نه؟ خیلی خب.

این دقیقا مکالمه من و هلن بود. اما من سمج تر بودم. پس یک کارتون(داستان پری دریایی) باعث شد دست به کیبورد شوم و 12 فصل چرند بنویسم. بله. هلن محکم به پیشانی خودش می کوبد. دوازده فصل طول کشید که بفهمم چقدر ایده چرند و نویسنده چرند تری بوده ام.

6)مدتی نویسنده ی قلابی بودم. کتاب میخواندم. نقد می کردم و تنهاتر می شدم. تاانکه...دوباره در الهام باز شد و از یک کتاب کودکانه(ماجرای شگفت انگیز هلاپیج، شاگرد کفاش) و پنج سوراخ روی سقف اتاقم برسم به کتابی بس چرند که دو سال است می نویسم و رسیدم به فصل دوازده و پایان طاقتم. دقیقا چهار سال بعد از زمانیکه فهمیدم ژانری به نام فانتزی وجود دارد که هری پاتر که با آن بزرگ شده ام همان ژانری است.

7)همه زندگی من یافتن و لذت بردن و کتاب های جدید نبوده. یک سال از زندگی من مانند بیل فلزی آنقدر روحم را کند که به وجودم رسید. الان یک سوراخ خالی آنجا دارم که با هیچ کتاب و فیلم و انیمه ای پر نمی شود. بیلی که متشکل بود از یک معلم(باز هم معلم نه؟ نمی دانند چه تاثیری بر زندگی من و هلن های جهان گذاشته اند)، یک کلاس که خباثت کودکان را به خوبی نشان می داد و یک مدیر آموزش پرورش که به سرش زده بود امسال تیزهوشان را به کام بچه های کلاس ششم زبان بسته تلخ کند و وجودشان را از درون بکند و هلن درونشان را تا دم مرگ ببرد. و البته آزمونی که سادیسم خیس کردن بالشت بچه های زبان بسته از اشک خودشان را داشت.

8)انگار دل نویسنده به حالم سوخت. چرا که مرا فرستاد به بهشتی، مدرسه ای نزدیک به هاگوارتز و دوستانی بهتر از آب روان. حال ملحفه های من مدتی خوب بود و تا اینکه غولی آمد به نام تکمیل ظرفیت. مسابقه ای تا سر حد زندگی میان 150 نفر که در محل زندگی من تنها 2 نفر برنده داشت. احساس می کردم بدون آب و غذا و فقط با یک تکه چوب و گرافیت چسبیده به آن، ما را در میدان مبارزه عطش مبارزه رها کرده اند. «بمیر یا بکش.»

و این بود زندگی من. در یک پست و هشت بند. درحالیکه شاید تنها یکی دو نفر آن را بخوانند. مهم نیست کی آن را می خواند. مهم اینست کی آن را نمی خواند. که شامل تمام انسان های مهم زندگی من می شوند.

بحث من اینست که...خیلی ها در زندگی کوتاه من بیل به دست گرفته اند. بعضی هایشان گودال کندند، بعضی تپه ساختند.

از حالا به بعد...من آزادم که هر چه دل تنگم میخواهد بگویم. چون شما خلاصه داستان را خوانده اید.