مادرم شاغل است. نه شاغل عادی. از آن زنان قدرتمندی که روزانه هزاران کار انجام میدهند و همزمان در مدرسه تدریس می کنند، کارآفرینی می کنند، به کلاس بورس می روند و شنا یاد میگیرند. زنی که دو کلمه با هرکس حرف بزند با ذهنش برنامه ای میچیند که به نفع دو طرف باشد و با کاریزمای درونیش او را متقاعد می کند که واقعا به نفع هردو است.

در کل از آن مادرهایی است که دوست داری وقتی بزرگ شدی مثلشان باشی، از آن همکارها یا مدیرانی که میخواهی باهاشون کار کنی ولی دوست نداری باهاش زندگی کنی.

از طرف دیگر، من حواس پرتم. با اینکه درسم نسبتا خوب است، ولی هوش هیجانیم زیر صفر میباشد. وقتی غرق چیزی می شوم، دنیای اطرافش را فراموش می کنم. خیالبافم و حال و حوصله به قول مادرم مرتب بودن یا رسیدن به سر و وضعم ندارم و همیشه همان مانتو،شلوارلی،کتانی و....رامیپوشم.  یااز سه قابلمه برنج یکیشان را من سوزانده ام. 

از نظر مادرم دخترش در خانه یا دستیارش سر کار باید مثل خودش آدمهای خودکاری باشند که وقتی عرض خانه را طی میکنند، این وسط متوجه ظرف های نشسته و کتری خاموش و کوسن های نامرتب و تلویزیون روشن و انواع نقص های دیگر خانه و دنیا بشوند و حلشان کنند. اینکه همه چیز در دنیا باید بی نقص باشد

پس میتوانید حدس بزنید که من برای مادر ایده آلیستم حکم چوب خدا را دارم,نه؟