۳ مطلب با موضوع «شب نگاشت» ثبت شده است

Earased

وایولت عزیزم

احتمالا این را نمی خوانی

ولی این پست را فقط برای این زدم که بگویم دلگفته ای نوشته بودم از حال این هفته ام، که به قول دوستی مثل پنیر ایتالیایی سوراخ سوراخ بود و یکی در میان تعطیل. مقصد این دلگفته، تو بودی، ولی به دلایلی پاک شد، دلایلی مثل سرعت پایین تبلت داغانم یکی از آنهاست. کلی هم اعصابم را خورد کرد. انگار احساساتم را دادم دست یکی و او جلوی خودم با فیگوری انیمه گونه پرتش کرد توی اشغالی.

الان که این را می نویسم، خوشحالم که تبلتم هنگ کرد. دلگفته ام پر بود از تنهایی و دل غمی و چکیده اش این بود که این هفته، بیشتر از همیشه خودم نبودم. با آنها که ازشان متنفرم خوب و اجتماعی بودم، و با عزیزترین کسانم گند دماغ تر از نوجوانی در حال رشد.

یک حسی بهم می گوید دو سه ورق امیلی در نیومون همه اش را می شوید می برد پایین. برای همین خودا رو شووکر ( با لهجه مهران مدیری) که پاک شدن اون خزعبلات.

پ.ن:موضوع به معنای «پاک شده» هست و تلمیح دارد به انیمه ،پاک شده: شهری که تنها من در ان گم شده ام. خیلی وقته دلم می خواهد ببینمش ولی تنبلی میکنم. فک کنم دو سه ورق امیلی بس نباشه. با دو اپیزود انیمه قشنگ میره پایین این بغض توی گلوم.

  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸

شب نگاشت ۱

تقریبا یادم رفته بود که چقدر شب های پنجشنبه، وقتی میدانی فردا تا لنگ ظهر خواب آزاد است، خوش میگذرد. وقتی زیر پتو گوله میشوی و تو وبلاگ های ملت فوضولی میکنی. وقتی میتونی به این فکر کنی که چقدر اعصابت از دست خدا خورده ولی بهش میگی:چقدر معلم اجتماعی باحالی ساختیا.

ولی واقعا...خدا خیلی واسه جغدا پارتی بازی کردیا. کلی شبا بهشون خوش میگذره. وقتی به معشوقه هرودوت گرفته تا مسواک حضرت محمد، فکر میکنی یا تصور میکنی اگه یه خانوم غیبتوی دوران کوچه نشینی و سبزی پاک کنان بودی، چی میشد، تازه می فهمی لذت واقعی یعنی چی.

.....

پانوشت:یه سوال مهم دارم.

به جز سلامتی، چیو نمیشه با پول خرید؟

  • پنجشنبه ۴ مهر ۹۸

چرخش داستانی

در جلسه دعا نشسته ام. 

دقیقا نمی دانم اسم جلسه دعای تاسوعا چیست. ولی از آن جلسه هایی است که فقط مداح بیچاره و چند مرد با مرام سینه می زنند و خانم ها سرشان به کارشان گرم است. در این مواقع، من و هلن به مردم بیچاره خیره می‌شویم و برایشان داستان سوار می کنیم. 

_ این خانومه معلومه داره تو دلش به رئیسش حرفای بد بد میزنه

_این یکیو. فکر کنم این دوتا پسر داره که حسابی لوسشون کرده.

_نه بابا. اون که داره دنبال عروس میگرده. ندیدی به اون خانوم معلمه خیره شده بود؟

ولی به دلیلی، این یکی مجلس دعا تخیلمان را قلقلک نداده بود. هلن هم سرماخورده بود و میدانید که... سرماخوردگی تابستانی بد دردی است. پس من که به جز محرم و تاسوعا نباید در این شب عزیز به چیزی فکر می کردم، با خود به جمله ای که در یک مقتل خوانده بودم فکر کردم:.

یکی از یاران امام (ع) به ایشان پیشنهاد داد که به جای عراق، به سوی یمن بروند و تا وقتی آب ها از آسیاب بیافتند آنجا مخفی شوند. اما امام پاسخ داد:خداوند می‌خواهد مرا شهید و زنان را اسیر ببیند.

من با خودم فکر کردم که... اصلا خدایا! مگر آزار داری؟ که مرحوم مارتین(زبونم لال!) در ذهنم گفت: دختر جان. آن مرد با شرفی. را به یاد بیاور که جلد اول کشتم(بدلیل خطر اسپویل نامش را نگفتم)

گفتم:خب

گفت:اگر او نمی مرد به نظرت از نغمه و داستان خبری بود؟ آن مرگ همه وستروس را تکان داد. یعنی با مرگ یک نفر، زندگی هزاران نفر تغییر کرد. پس اگر ما امام شما را شخصیت اصلی در نظر بگیریم، مرگ او و خانواده اش برای نجات خانوادگان آینده از فسق و فجر لازم نبود؟

نه تنها این موضوع، بلکه چیز دیگری هم در ذهنم رفع شد. اینکه چرا این روزها محرم کمرنگ شده و مثل قبل دسته ها در شهرها دیده نمی شوند و به جایش صف های نذری طولانی ترند.

با یک حساب و کتاب نویسندگانه به این نتیجه رسیدم که: شهادت امام حسین به ندرت باعث تغییر رفتار مردم و عبرت آنها شد. اما مقدار الگو گرفتن از امام(ع) مثل موج سینوسی، در 7،8 قرن پس از شهادت زیاد، و تا زمان حال کم می‌شود. بنابراین ما مردم به یک تکان دیگر نیاز داریم. یک چرخش داستانی که تاثیر وحشتناکی روی زمان و جهان می‌گذارد و رخوت داستان را به هیجان تبدیل می کند.

اگرچه خود من دل خوشی از محرم ندارم(دلیلش هم یک معلم و یک خنده نابه جا است) اما حداقلش این است که جلسات حوصله سربر دعا باعث رفع و رجوع نگرانی های من شد. :)) 

  • دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۸
هلن من است و من هلنم. هردو معتادیم به انیمه. بوی کاغذ، افیونمان است. هر دوی ما گوشه کتابکی، توی برج گریفیندوری، جایی، زندگی را می گذرانیم. هردو در بوک پیج زندگی می کنیم، نویسنده های قلابی هستیم و با هم کتاب خودمان، گل صلح را می نویسیم.
هر وقت یکی از ما تسلیم شود، به او سیلی می زنیم. هر دو میدانیم که دنیا یه جوکه، ولی زیاد خنده دار نیست. از همه مهمتر، ما هر دو دیوانه ایم.
*اینجا دنیا آرام است*