۱۰ مطلب با موضوع «قتلگاه» ثبت شده است

فقط بهم بگین...امیدی هست؟

 

از این پاک شده ها متنفرم.

خیلی نوشته بودم. از کلی درد و جنگ و اعصاب. ولی تبلتم زد ترکاند همه اش را. خلاصه اش می شوند اینها:

۱)از یکشنبه به بعد شال آبی رنگی با خودم میبردم مدرسه، طوری میبستم که فقط چشم هایم معلوم باشند و کمی از دماغم. دیگر حوصله لبخند زدن ندارم. دیگر حوصله شوخی کردن و کاوایی بازی نداررم. آدم ها تا یک حدی می توانند آنی شرلی ای و انیمه ای باشند دیگر.

۲)کلی ستاره روی مرکز مدیریت روشن شده. پس چرا شب قلبم تاریک و تاریکتر می شود؟

۳)my hero academia، انیمه ای که دارم می بینم، شده مصداق زندگی ام. پسری به اسم میدوریا که در دنیای ابرقهرمان ها، قدرتی ندارد ولی می خواهد قهرمان شود. من هم می خواهم در دنیای تیزهوشان، هدف والایی داشته باشم. دوست دارم در دنیای تبهکاران قهرمان بشوم...

۴)فهمیدم اوتاکو بودن، یعنی عاشق انیمه و مانگا بودن یعنی پول خرج کردن و قانونی خریدن انیمه و مانگا. پس من اوتاکو نیستم. اگر هم باشم،ویبابو هستم. کسی که ژاپن را بهشتی برین میداند و با چاپ استیک نودلیت می خورد و سعی می کند لباس و حالات ژاپنی داشته باشد. 

این چیزیست که ف بهم می گوید. می گوید من دیوانه و معتاد چیز بچگانه ای مثل انیمه هستم و چون خودش عاشق ممنوعه و مانکن است خیلی خفن و با هوش است. می گوید چون درباره ژاپن چیز های خوب می گویم، دارم به کشورم توهین می کنم و ازش متنفرم.

بله. من از وضعیت کشورم متنفرم. ولی میدانی؟ هدفم در زندگی این است که بچه های اینده، فقط یکی... درسته فقط یک انیمیشن داشته باشند که هر هفته دیوانه وار منتظر آمدنش باشند و با دیدنش به فرهنگ خود افتخار کنند. پس بله من از کشورم متنفرم.

من عاشق کارتونم؟ نه. تو کسی هستی که فرق انیمه و کارتون را نمی فهمی. کسی که بلد نیست هورمون های خشمش را به دلیل نامعلومی کنترل کند. من عاشق انیمه ام. همین است که هست. از همین تریبون بهش می گویم، من دیوانه ژاپن نیستم، آنطور که تو عاشق میلاد کیمرامی. من فقط ازش لذت میبرم. از نگاهشان به دنیا، از نگاه انیمه ژه دنیا لذت می برم. وی خواهم مثل آنها کامل باشم و ازش درس میگیرم.

۵)نم دانم چرا تعداد پست های فولدر «قتلگاه» داره مدام بیشتر و بیشتر میشه. یعنی دارم بیشتر میمیرم؟

۶)از شنبه اب خوش از گلوم پایین نرفته. اخبار رو نگاه می کردم، ظلمو نگاه می کردم و از اون بدتر، ظلمی که خود مون، به قول گفتنی مردم نفوذیای اخلالگر سر خودمون آوردیم/اوردن رو نگاه می کردم و حرص می خوردم. مردمی که همه زندگیشونو از دست رفت. مردمی که این بلا رو سرشون اوردن، مردمی که دستور این کارو دادن.

مردمی که این خبرا رو سانسور می کنن، مردمی که خبرای سانسور شده میدن دست بقیه مردم. مردمی که هیچ کاری نمی تونن بکنن به جز نگاه کردن. مردمی که زنگ مطالعات اجتماعی با چند تا کلمه ناچیز، یه جوری از درون و بیرون نصفت می کنن که نمی دونی باید چیکار کنی به جز قایم شدن پشت کاغذای کتاب. مردمی که میزنن پشتت میگن چیزی نیست...

همه این مردم، این شخصیتا داستانمونو تشکیل دادن. نویسنده ماهر بوده، در عین حال بی رحمانه حقیقتو نقش کرده روی صفحه دنیا. چجوری آخه خدایا...انگیزه هاشونو خلق کردی؟ اهدافشونو ارزوهاشونو دلایل و اعمال شون رو.

دوست دارم که ازت یاد بگیرم. لطفا...منو سریعتر نجات بده. کمکم کن..بیام پیشت. ازت یاد بگیرم. بهم بگو. باهام حرف بزن.

میدونم داستان باید هیجان داشته باشه...ولی اصلا چرا مارو نوشتی؟

 

هدف از این پست فقط این بود که بفهمم...هنوز امیدی هست؟

هنوز ممکنه همه این بدبختیا حل بشن؟

 

 

  • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸

برف و اخبار

به لطف و دعای دوستان، امروز هم حسابی حالم بد بود و نرفتم مدرسه. به قول مهران مدیری خودا رو شوکررررر

تا حالا انقدر خوش نگذشته بود بهم واقعا. نت رایگان داشتم، نشستم کل my hero academia رو دانلود کردم و به تماشاش نشستم. برای تابستون بهتون پیشنهادش میکنم. مخصوصا فصل دومش عالی بود.

حیف از صفحه فایرفاکسم پرینت اسکرین نگرفتم. پونصد تا سایت باز بود که نصفشون سایت تک انیمه، در حال دانلود انیمه ها مختلف بودن

دیگه اینکه... با اینکه گلوم داغون بود چیپس سرکه ای خوردم.

 

 

و اینکه.. آهان. تو وبلاگ همه درباره برف می خوندم، هی منتظر بودم شهرما هم بیاد. ولی دریغ از یک دانه سفید. تهرانی ها...خدایی خیلی خوش شانسیدا... اگر اینجا برف می آمدو فردا تعطی می شد... وای چی میشد :)

-*-*-*

ژاپنیها یه عبارت دارن که از سر ناباوری و تعجب، و در عین حال اندوه و ناراحتی به زبون میارن.

نانده؟ (آخه برای چی؟)

که معنی مخفیش میشه:چی شد که به اینجا رسیدیم؟

خبر های بد هم به گوشم می رسید. خبر های 60 لیتری، خبرهای 3000 تومنی و خبر های آغشته به بیچارگی.

 

  • شنبه ۲۵ آبان ۹۸

گومنه میناسان :(

می‌خواستم امشب یه پست طولانی درباره کشفیات جدیدم از مدرسه بنویسم، درباره تولد خواهر جان و انیمه ای که دارم تماشا می کنم، از کشفیاتم درباره سه تا دوست و کلی چیز دیگر...

ولی بدبختانه حالم به قدر مرگ خراب است. سرمای وحشتناکی خورده ام و فقط به قدر همین چند خط انرژی دارم. همه کارهایم و کتاباهایم عقب افتاد و این یکی هم .... پس...گومنه میناسان.(ببخشید همگی)

فقط خواستم این هفته هم ستاره ای آن بالا روشن کرده باشم.

لطفا برایم دعاع کنید که یا امروز خوب بشوم یا تا شنبه داغان بمانم. حتی با وجود زنگ آخر انشا و قسمت جدید هنر شمشیر، حس مدرسه نیست...

و این را هم بگویم: کلی نقشه کشیده بودم دیانا، می‌خواستم یک طوری بخوانیش، ولی خب...امروز ناامید شدم. گومنه که مزاحمت شدم.

اهان و أین:اورسینه عزیزم...امروز هم سراغت نیامدم. گومنه که خلقت کردم. 

هلن هم متاسف است...

  • پنجشنبه ۲۳ آبان ۹۸

قبل از تولد نگاشت

خب....حالم* یه ذره بهتره، در حد چند خط نوشتن نیرو دارم:

ماجراهای این دو روز:

غمگین نیستم، فقط داغونم. ذهنم پر از پارادوکس شده، و اعصابم از چند نفر که خیلی دوستش من دارم خورده.

۱)قبل از تولد نگاشت: باران میخواد تولد بگیره، برای اولین بار با دوستاش. تا اینجاش منطقیه. ولی نمی دونم چرا بچه کلاس چهارم باید بیست تا مهمون، با سه چار تا بزرگتر دعوت کنه؟

و تازه مادر هم موافقت کنه؟

اصلا بحث حسادت نیست. من کلا تولد دوست ندارم با دوستام. مهمونی جمع و جورو ترجیح می دم. اصلا هم دوست ندارم ادای خواهر بزرگتر رو در بیارم براش. ولی..

یه جورایی به عنوان یه عضو خانواده به ریخت و پاش های زیاد واکنش نشون میدن ذهنم. چرا وقتی میشه با نصف این مبلغی که الان خواهر جان داره می ذاره رو دست خانواده، دو برابرخوشگذروند، باید این همه حروم و حرس بشه برای تم و کیک بزرگ و انواع چیزای مختلف. اونم تو سنی که چیزی از دوست نمی فهمی و دوستاتم درس و حسابی نیستن؟

2)بعد از تولد نگاشت:خوشحالم که به باران خوش گذشت. اگه بهش خوش نمی گذشت،خیلی اعصابم داغون می شد.

ولی در کل، به نظرم تولدای جمع و جور بهترن. چون تو تولد باید به همه توجه کنی، و اگه تعداد زیاد باشه خودت اعصابت خوورد. میشه. مادر از اون ور میگه بیا عکس بگیر، پسرعموی وچولوت میگه بیا بازی کنیم، دوستات دارن می رقصن و باید حواست به اهنگم باشه.

مشکل فیلم و عکسم هست. یادمون رفت گوشیای بچه ها رو بگیریم، و احتمالا به زودی فیلممون تو فضای مجازی لایک میخوره حسابی و میشیم شاخ اینستا :|

2)مدرسه: چهارشنبه، مدرسه خیلی خسته کننده بود. نه به خاطر درسا... برعکس. من درسای چهارشنبه رو دوست دارم. معم زیستمون هین استاد دانشگاها درس میده، و کلاس تست زنی هم داریم که از کلاس عادی بهتره.

دلیل خسته کننده بودن، پی بردن به یه سری رازها تو مدرسه بود. مثلا اینکه بچه های اخراجی چرا اخراج شده بودن( که جزو رازهای سیاه مدرسه بود)، شخصیت درون چند تا از بچه های کلاس و رفتارهای زننده شون(ااعم از یه سری حرفای رکیک) و .... این ماجرا:

یکی از بچه های کلاس هست، که به نظرم اگه یدونه شخصت مثبت تو کل کلاس باشه، همونه. احساس خوبی بهش دارم، شوخ و شنگه و خیلی شلوغه،ولی معلومه خام نیست. معلومه داره خود واقعیشو پشت خنده و شوخی مخفی می کنه.

عین لئو والدز تو پرسی جکسون.

ماجرا اینه که یه مسابقه نوشتن بود، که از کل مدرسه یه نفر باید می فرستادن اداره نوشته شو. انشای من رفت بالا، ولی برای اینکه بچه ها روم حساس نشن، به هیچکس نگفتم.

رفته بودم نمازخونه یه سری کارا رو انجام بدم واسه یه مارسمی، لئو هم داشت کمکم میکرد. یهو گفت:هلن نوشته تو رو فرستادن اداره نه؟

گفتم:آره. فقط تورو خدا به هیچکس نگو.

متفکرانه نگام کرد و گفت:تو خیلی عاقلی هلن. سینو می شناسی؟ همین که اومد اینجا از بس خودشو نشون داد، خیلی تو مدرسه اذیت شد. به این بچه ها اعتماد نکن. پاش که برسه حاضرن یه کاری کنن اخراج بشی.

یه لحظه احاساس ضعف کردم. یه جورایی تازه داشت ازشون خوشم میومد. ولی...

با شوخی گفتم:ممنون مادر مهربان. صیحتاتو آویزه گوشم می کنم.

ولی دونم یه سکوت بزرگ بود. سکوت خیلی خالی با یه خط صاف :| به جای دهنش.

از اون موقع دارم بیشتر و بیشتر حس میکنم حقیقیت حرفشو. انگار بچه های کلاس، شدن مثل داستان رنجی که بچه کوچولو ها می کشند از استفن کینگ. همه مثل یه هیولای بزرگ و سایه های بزرگتر بهم نزدیک میشن و میخوان خفم کنن...

هلن سعی میکنه جنبه مثبت ضیه رو ببینه:این بچه ها دیگه ععادی نیستن....شخصیتای آماده نوشته شدن هستن.

اما اونم داره کم کم از ادما میترسه.

  • چهارشنبه ۲۲ آبان ۹۸

Earased

وایولت عزیزم

احتمالا این را نمی خوانی

ولی این پست را فقط برای این زدم که بگویم دلگفته ای نوشته بودم از حال این هفته ام، که به قول دوستی مثل پنیر ایتالیایی سوراخ سوراخ بود و یکی در میان تعطیل. مقصد این دلگفته، تو بودی، ولی به دلایلی پاک شد، دلایلی مثل سرعت پایین تبلت داغانم یکی از آنهاست. کلی هم اعصابم را خورد کرد. انگار احساساتم را دادم دست یکی و او جلوی خودم با فیگوری انیمه گونه پرتش کرد توی اشغالی.

الان که این را می نویسم، خوشحالم که تبلتم هنگ کرد. دلگفته ام پر بود از تنهایی و دل غمی و چکیده اش این بود که این هفته، بیشتر از همیشه خودم نبودم. با آنها که ازشان متنفرم خوب و اجتماعی بودم، و با عزیزترین کسانم گند دماغ تر از نوجوانی در حال رشد.

یک حسی بهم می گوید دو سه ورق امیلی در نیومون همه اش را می شوید می برد پایین. برای همین خودا رو شووکر ( با لهجه مهران مدیری) که پاک شدن اون خزعبلات.

پ.ن:موضوع به معنای «پاک شده» هست و تلمیح دارد به انیمه ،پاک شده: شهری که تنها من در ان گم شده ام. خیلی وقته دلم می خواهد ببینمش ولی تنبلی میکنم. فک کنم دو سه ورق امیلی بس نباشه. با دو اپیزود انیمه قشنگ میره پایین این بغض توی گلوم.

  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸

شبکه نهال، دریچه ای به خیال

جدیدا شبکه نهال کارتونای جالبی پخش میکنه. خیلیاشونم انیمه هستن البته، و دوبله هاشون از حق نگذریم خیلی خوبن. با اینکه اسما همه فرق می کنن با نسخه اصلی. مثلا نبض رویش(باراکامون) هایکو(آبشار سرنوشت) قهرمانان تنیس(ستارگان تنیس) پیمان دوستی(آسمان آبی رومئو!) و داستان هایی از نویسنده معروف، آگاتا کریستی(پوآرو و مارپل)

یه سر زدم به پرتالشون ببینم چه خبره، دیدم وای... عجب شلم شورباییه. یه سری اومدن اعتراض کردن به اینکه چرا همه این کارتونای قشنگ نصفه پخش میشن، یه سریا اومدن انیمه برای دوبله معرفی کردن، که مشکلی نداره اگه اون انیمه ها هنر شمشیر آنلاین و اتک نبودن.(که یکی چیز داره یکی خون) یه سریا هم اونجا رو با اسنپ چت اشتباه گرفتن، دنبال دوستن!

به همین بهانه، من مشکلات شبکه نهال رو نتیجه گیری کردم، که تقریبا میشه این:

1)بی برنامگی برای پخش

2)پایان ندادن انیمه ها

3)استفاده از دوبله های استودیو های کوچک بدون اجازه

4)سر نزدن به بخش نظرات و جمع نکردن این یه سریای عزیز

5)پاسخ ندادن به درخواست های مردم

6)پخش کارتون تکراری.

همین مشکلات باعث شد من یاد یکی از رویاهام بیافتم، که نوشت فیلنامه یه انیمیشن تو سبکای ایرانی فانتزی بوده. نه تو مایه های رستم و سهراب و آریو پهلوان کوچک و غیره. جادویی با پس زمینه اییرانی. چون به شدت دلم میسوزه برای این بچه ها که کارتون هایی به این قشنگی ازشون دریغ میشه با عدم مجوز دادن و یا پخش نصفه شون. کارتون، یکی از مهمترین دلایل رشد ژاپن بوده که به بچه هاشون راه زندگی رو توش یاد دادن، یعنی همون ژاپنی که میخواستم سی سال آینده  بسازن رو تو انیمه هاشون نشون دادن. بعد چرا شبکه کودک ایران، فقط یدونست و اون یدونه هم انقدر قاطیه؟ و تنها برنامه های منظمش یک دو سه خنده، مل مل، و دورت بگردم ایران هست؟

از شبکه پویا هم...ترجیح میدم چیزی نگم. :|

  • جمعه ۲۶ مهر ۹۸

یک خاطره خیلی دور

یه سری خاطره ها هستن، که مسخرن، ولی انقدر بهت نزدیکن و توری تو رو وجودت نقش بستن انگار باهاشون بدنیا اومدی و به جای مثلا شیش سال پیش، از اول زندگیت باهات بودن.

مثلا یادم میاد بچه که بودم کلاس می رفتم تو کانون پروروش فکری، که درست یادم نمیاد موضوعش چی بود. تقریبا نه سالم بود، و یه روز ازمون خواستن یه داستان بنویسیم و تعریف کنیم. به برنده هم جایزه میدادن که یه دفترچه گوگول با جلد آبی و صورتی بود. منم با کلی شوق و ذوق، داستان سه برادر هری پاتر رو بازنویسی کردم، شخصیتاش رو عوض کردم و کلی جالبش کردم. شب و روز منتظر بودم دوشنبه بشه...دقیقا دوشنبه.... و برم تعریفش کنم.

داستنمو تعریف کردم و اومدم سرجام نشستم، انقدر ذوق داشتم که حتی دختر بغل دستی، که خیلی پوکر فیس بود، هم فهمید و گفت:زیاد حرص نخور. امکان نداره برنده بشی.

پرسیدم چرا؟ گفت تماشا کن. من باتجربم دیگه.

منم تماشا کردم. همه که خوندن، در عرض پنج دقیقه داوران، که دو تا مربی و مدیر کانون بودن، جواب رو اعلام کردن.

من بغض کرده بودم، وقتی دختره بهم گفت:دیدی گفتم؟ همیشه ریحانه برنده میشه. مثلا دختر خانم مدیره دیگه. اصن انگار وقتی برای دخترش جایزه می خره میاد اینجا مسابقه برگزار میکنه که بهش بده.

وقتی دفتر قشنگ کادوپیچ شده رو میدادن به دختره که کلی ذوق کرده بود، نزدیک بود همونجا های های گریه کنم. ولی فقط لبخند زدم. حتی به مامانمم وقتی بهم گفت:خب چی شد؟ مسابقه رو بردی؟ فقط گفتم:نه. دختر خانوم مدیر داستانش بهتر بود.

درحالیکه میدونستم نبود. میدونستم از روی یه کتاب داستان واو به واو خونده بود. ولی خب حتما...یک چیزیش بهتر بوده دیگه.

شاید ژنش...شاید شانسش.

  • چهارشنبه ۱۷ مهر ۹۸

خودکار قرمز

سر کلاس نشسته بودم که خودکار قرمز از دستم افتاد. غلتید و غلتید و رفت زیر میز نفر اخر. تازه اول کلاس بود، و من با وجود نگاهمعلم ترسناک نتوانستم برش دارم. هی حرص می خوردم که خودکارکم چه شد و کجا رفت و گردن می کشیدم که ببینم کجاست . خودکار قرمز عزیزم. من هم که علاقه بسیاری به قرمز دارم ...(نیشخند معنی دار)

زنگ که خورد نفس راحتی کشیدم، زیرا به جز خودکار قرمزم، معلم هم مرا آزار میداد. معلم ادبیات باید لبخند به لب و خلاق باشد، که از کافکا تا علوی خوانده باشد و دانش آموزانش را کشف کند. نه اینکه از روی جزوه اش بخواند که ما مشتی فعل و مفهوم و جناس بنویسیم و تمام.

به هرحال....به سمت میز آخر شیرجه رفتم و خودکار قرمزم را برداشتم که جای کفش رویش مانده بود. غصه خوردم، رفتم تو آبخوری شستمش و با مقنعه پاکش کردم.

در راه برگشت به خانه، همزمان با خواندن باببالنگ دراز، فکر می کردم که چقدر خودکار قرمزم. انگار واقعا خدای خوب و بد هست، همان که زرتشتی ها می گویند،  و انگار از دست خدای خوب افتادم زیر میز خدای بد و لگد شدم. خدای خوب هم دارد حرص میخورد و نمی تواند به من برسد.... ولی وقتی بتواند کلی ناز و نوازشم می کند....

  • سه شنبه ۲ مهر ۹۸

سکته وسط نهار

خواب بدی دیده بودم.

خواب دیدم جواب ازمون آمده و من قبول نشدم. با ترس به پدرم نگاه کردم، که تنها دلیل درس خواندن برای آزمون او بود، ولی برعکس انتظارم، فریاد نزد. فقط لبخندی زد و من را در آغوش گرفت. همینکه داشتم احساس آرامش می کردم، چشم باز کردم و دیدم پدرم به سایه سیاهی تبدیل شد و گرداب تیره ای مرا .بلعید. بدبختانه، نمی توانستم از خواب بیدار شوم و تا صبح در خلا و تاریکی تارتاروس گونه سقوط کردم. 

........

فردا صبح ناراحت شدم که چرا سه روز پیش از موعد استرس گرفته ام و به خود آرامش دادم که چیزی نیست.

ناگهان ذهنم مثل همیشه یک روز را خط زد: فقط چهار روز مونده تا اول مهر. وای چقدر تو مدرسه خوش بگذره. ولی خوداگاهم یک دیس اگری بزرگ زد. اصلا امکان اول مهر شاد وجود نداشت.

تا زمان ناهار فراموشش کرده بودم که حرف مدرسه پیش آمد. مادرم گفت فردا که جواب ها اومد همه چی معلوم میشه.

من فقط توانستم دست از خوردن بکشم و بلرزم. نزدیک بود لوبیا پلو توی گلویم خفه ام کند. انگار حرکاتم دست خودم نبود. مادرم ترسید من سکته کرده ام. خودم نمی دانم چه حالتی داشتم، ولی میدانم احساس کردم قلبم کوتاه تر از یک لحظه، با تعجب ایستاد و داد زد:چی؟ بعد یادش افتاد باید بتپد وگرنه میمیرم.

لپ کلام: احتمالا زودتر از موعد جوابا بیاد. :'(

  • چهارشنبه ۲۷ شهریور ۹۸

چوب خدا

مادرم شاغل است. نه شاغل عادی. از آن زنان قدرتمندی که روزانه هزاران کار انجام میدهند و همزمان در مدرسه تدریس می کنند، کارآفرینی می کنند، به کلاس بورس می روند و شنا یاد میگیرند. زنی که دو کلمه با هرکس حرف بزند با ذهنش برنامه ای میچیند که به نفع دو طرف باشد و با کاریزمای درونیش او را متقاعد می کند که واقعا به نفع هردو است.

در کل از آن مادرهایی است که دوست داری وقتی بزرگ شدی مثلشان باشی، از آن همکارها یا مدیرانی که میخواهی باهاشون کار کنی ولی دوست نداری باهاش زندگی کنی.

از طرف دیگر، من حواس پرتم. با اینکه درسم نسبتا خوب است، ولی هوش هیجانیم زیر صفر میباشد. وقتی غرق چیزی می شوم، دنیای اطرافش را فراموش می کنم. خیالبافم و حال و حوصله به قول مادرم مرتب بودن یا رسیدن به سر و وضعم ندارم و همیشه همان مانتو،شلوارلی،کتانی و....رامیپوشم.  یااز سه قابلمه برنج یکیشان را من سوزانده ام. 

از نظر مادرم دخترش در خانه یا دستیارش سر کار باید مثل خودش آدمهای خودکاری باشند که وقتی عرض خانه را طی میکنند، این وسط متوجه ظرف های نشسته و کتری خاموش و کوسن های نامرتب و تلویزیون روشن و انواع نقص های دیگر خانه و دنیا بشوند و حلشان کنند. اینکه همه چیز در دنیا باید بی نقص باشد

پس میتوانید حدس بزنید که من برای مادر ایده آلیستم حکم چوب خدا را دارم,نه؟

 

  • يكشنبه ۱۷ شهریور ۹۸
هلن من است و من هلنم. هردو معتادیم به انیمه. بوی کاغذ، افیونمان است. هر دوی ما گوشه کتابکی، توی برج گریفیندوری، جایی، زندگی را می گذرانیم. هردو در بوک پیج زندگی می کنیم، نویسنده های قلابی هستیم و با هم کتاب خودمان، گل صلح را می نویسیم.
هر وقت یکی از ما تسلیم شود، به او سیلی می زنیم. هر دو میدانیم که دنیا یه جوکه، ولی زیاد خنده دار نیست. از همه مهمتر، ما هر دو دیوانه ایم.
*اینجا دنیا آرام است*