۱۷ مطلب با موضوع «من و هلن» ثبت شده است

قبل از تولد نگاشت

خب....حالم* یه ذره بهتره، در حد چند خط نوشتن نیرو دارم:

ماجراهای این دو روز:

غمگین نیستم، فقط داغونم. ذهنم پر از پارادوکس شده، و اعصابم از چند نفر که خیلی دوستش من دارم خورده.

۱)قبل از تولد نگاشت: باران میخواد تولد بگیره، برای اولین بار با دوستاش. تا اینجاش منطقیه. ولی نمی دونم چرا بچه کلاس چهارم باید بیست تا مهمون، با سه چار تا بزرگتر دعوت کنه؟

و تازه مادر هم موافقت کنه؟

اصلا بحث حسادت نیست. من کلا تولد دوست ندارم با دوستام. مهمونی جمع و جورو ترجیح می دم. اصلا هم دوست ندارم ادای خواهر بزرگتر رو در بیارم براش. ولی..

یه جورایی به عنوان یه عضو خانواده به ریخت و پاش های زیاد واکنش نشون میدن ذهنم. چرا وقتی میشه با نصف این مبلغی که الان خواهر جان داره می ذاره رو دست خانواده، دو برابرخوشگذروند، باید این همه حروم و حرس بشه برای تم و کیک بزرگ و انواع چیزای مختلف. اونم تو سنی که چیزی از دوست نمی فهمی و دوستاتم درس و حسابی نیستن؟

2)بعد از تولد نگاشت:خوشحالم که به باران خوش گذشت. اگه بهش خوش نمی گذشت،خیلی اعصابم داغون می شد.

ولی در کل، به نظرم تولدای جمع و جور بهترن. چون تو تولد باید به همه توجه کنی، و اگه تعداد زیاد باشه خودت اعصابت خوورد. میشه. مادر از اون ور میگه بیا عکس بگیر، پسرعموی وچولوت میگه بیا بازی کنیم، دوستات دارن می رقصن و باید حواست به اهنگم باشه.

مشکل فیلم و عکسم هست. یادمون رفت گوشیای بچه ها رو بگیریم، و احتمالا به زودی فیلممون تو فضای مجازی لایک میخوره حسابی و میشیم شاخ اینستا :|

2)مدرسه: چهارشنبه، مدرسه خیلی خسته کننده بود. نه به خاطر درسا... برعکس. من درسای چهارشنبه رو دوست دارم. معم زیستمون هین استاد دانشگاها درس میده، و کلاس تست زنی هم داریم که از کلاس عادی بهتره.

دلیل خسته کننده بودن، پی بردن به یه سری رازها تو مدرسه بود. مثلا اینکه بچه های اخراجی چرا اخراج شده بودن( که جزو رازهای سیاه مدرسه بود)، شخصیت درون چند تا از بچه های کلاس و رفتارهای زننده شون(ااعم از یه سری حرفای رکیک) و .... این ماجرا:

یکی از بچه های کلاس هست، که به نظرم اگه یدونه شخصت مثبت تو کل کلاس باشه، همونه. احساس خوبی بهش دارم، شوخ و شنگه و خیلی شلوغه،ولی معلومه خام نیست. معلومه داره خود واقعیشو پشت خنده و شوخی مخفی می کنه.

عین لئو والدز تو پرسی جکسون.

ماجرا اینه که یه مسابقه نوشتن بود، که از کل مدرسه یه نفر باید می فرستادن اداره نوشته شو. انشای من رفت بالا، ولی برای اینکه بچه ها روم حساس نشن، به هیچکس نگفتم.

رفته بودم نمازخونه یه سری کارا رو انجام بدم واسه یه مارسمی، لئو هم داشت کمکم میکرد. یهو گفت:هلن نوشته تو رو فرستادن اداره نه؟

گفتم:آره. فقط تورو خدا به هیچکس نگو.

متفکرانه نگام کرد و گفت:تو خیلی عاقلی هلن. سینو می شناسی؟ همین که اومد اینجا از بس خودشو نشون داد، خیلی تو مدرسه اذیت شد. به این بچه ها اعتماد نکن. پاش که برسه حاضرن یه کاری کنن اخراج بشی.

یه لحظه احاساس ضعف کردم. یه جورایی تازه داشت ازشون خوشم میومد. ولی...

با شوخی گفتم:ممنون مادر مهربان. صیحتاتو آویزه گوشم می کنم.

ولی دونم یه سکوت بزرگ بود. سکوت خیلی خالی با یه خط صاف :| به جای دهنش.

از اون موقع دارم بیشتر و بیشتر حس میکنم حقیقیت حرفشو. انگار بچه های کلاس، شدن مثل داستان رنجی که بچه کوچولو ها می کشند از استفن کینگ. همه مثل یه هیولای بزرگ و سایه های بزرگتر بهم نزدیک میشن و میخوان خفم کنن...

هلن سعی میکنه جنبه مثبت ضیه رو ببینه:این بچه ها دیگه ععادی نیستن....شخصیتای آماده نوشته شدن هستن.

اما اونم داره کم کم از ادما میترسه.

  • چهارشنبه ۲۲ آبان ۹۸

دو تا خبر + چیکاره کلمات؟

دو تا خبر.

اول خبر خوب:

مادر جان، ساعت یک اومد خونه، با دو تا چیز که من خیییییییییلی دوست دارم:

1) باقلوا(از چیپسم خوشمزه تره لعنتی)

2)یه دفترچه کاهی با قطع جیبی و جلد سخت  !!!!!!: و طرح سنتی روی جلدش!

در مورد آخر، یه توضیحی بدم. بنده سال 96 نمایشگاه کتاب تهران، توی غرفه نشر قدیانی یه دفترچه خیلیییی ناز و جیبی با طرح کتابخونه روش دیدم. و از اون بهتر، کاهی... بوی کاهشم هنوز نرفته بود :! :o

اونموقع یه نویسنده تازه کار بودم، و داشتم کتاب اولمو می نوشتم(که الان تو ریسایکل بین تشریف دارن) و یادمه تو یه دفترچه با طرح السا نکاتشو یادداشت می کردم.

ولی این یکی.....فرق داشت. یه ورایی باهام حرف میزد. بهش نگاه می کرد ایده میومد تو ذهنم و کلمات روی خودکارم پرواز می کردن.

یه جورایی این دفترچه بهم نیرو و شجاعت داد که کتاب اولمو رها کنم و برم سراغ بعدی.

برای همین اسم اولیو گذاشتم اولین دوست.

از اونموقع دیگه فقط تو دفترچه های کاهی یادداشت می نویسم. و در حال حاضر....عاشق اینم.

وقتی داشتم قربون صدقه دفترچه جدیدم می رفتم، دستمو کشیدم رو شیرازه کلفتش، و خشکم زد. باور نمی کنید رو شیرازش چی نوشته بود!!

a rose for peace

و میدونید چیه؟

اسم مجموعه کتابی من، کتاب خودم، گل صلحه!

 


خبر بد:

بالاخره، یه برنج تونستم به سر سفره، نسوخته برسونم.

فقط یه مشکل بود.

شفته پلو شده بود.

من زندگی اون برنجو نابود کردم.

اآخرای غذا برای سوختن و مردن بهم التماس می کرد...


این، بانوی کلمات سروده چارلی

رو همین الان خوندم.

از همین تریبیون اعلام  می کنم(آخه کامنتا بسته بود) که :

خیلی زیبا و دوست داشتنی بود.

یه ذره به کسی که این شعر براش نوشته شده بود حسودی کردم.

هیچکس هیچکس هیچکس احتمالا تا آخر عمرم به من نمی گه the lady of the words

نه حتی the slave of the words

 

 

  • پنجشنبه ۱۶ آبان ۹۸

صدای منو میشنوید از توکیو، ژاپن

 

14 آبان نامه من، با اندکی تاخیر

مقدمه:

مدرسه، این هفته کلا رو هوا بود. به دلاییل سیزده آبان، المپیادهای مختلف ورزش و... و نمایشگاه ریاضی.

رو هوا بودن، در حدی که سر کلاس ادبیات، نوبت خوندن من که تموم میشد منتظر می شدم نفر پشت سریم بخونه، و با یه سر برگردوندن می فهمیدم کل چهار ردیف پشت سرم خالیه.

13 آبان، نصفمون راه پیمایی بودن، نصفمون غرفه های نمایشگاه ریاضی مدرسه رو می چرخوندن، و یکی از بچه ها فقط صبح اومد سلام کرد کیفشو گذاشت تو کلاس، و ظهر خداحافظی کرد کیفشو برداشت :|

بگذریم که فوایدی هم داشت. از جمله منو باز بودن صندلی ها، و نشستن هر جایی که دلمون می خواست. همه عقده های ته نشستن من در این چند روز خالی شد. خیلیم مزه  داد.

فایده بعدی، کم بودن درس و مشق ها و بود... و البته، غیبت های بسیار معلمان و کتاب خواندن سر کلاس را نیز می توان از فوایدش نام برد. انگار این دوروزه موتور کتابخوانیم که تابستون زنگ زده بود، روشن شد.


بدنه:

از مقدمه چینی که بگذریم، میرسیم به دلیل انتخاب این عنوان. آقا، من خیلی از  المپیاد ورزشی انتظار داشتم. هر اوتاکویی می فهمید موقع نمایش اسکیت، جو زدگی یوری آن ایس گونه(نام یک انیمه درباره اسکی روی یخ) به بنده دست داده بود، و انتظارم از المپیاد ورزشی، حداقل بخش اسکیتش این بود:

همه نشسته روی صندلی ها توی سالن ورزشی، دو نفر با اسکیت های آماده و تیز، ژست آغاز گرفته اند و لباسهایشان چشم آدم را کور می کند. ناگهان نور رویشان می افتد، آهنگ پس زمینه پخش می شود و آنها با ظرافت و لذت شروع به حرکت می کنند. همه محو و غرق در سکوت هستند، و زمزمه بین بچه ها می پیچد.

و چیزی که واقعا دیدم، این بود:

کف زمین حیاط نشسته بودیم، با زاویه ای که خورشید درست نیمکرده چپ مغزمان را می سوزاند و باد نیمکره راست را منجمد می کرد. دو دوست گرامی، اسکیت به پا و و بالباس مدرسه و کاور سفید :|! شورع کردند، و الحق کارشان خوب بود. مشکل...آهنگ پس زمینه بود که بدین شکل پخش میگشت:

دیننننگ دینگگ دینگگ چرققققق چرینگگ دینگ....دینگ دینگ دینگ...چریننننق!

دلیل آنهم موسیقی زیبا و باند خراب مدرسه بود :|

کارشان تمام که می شود، یکی از دو اجرا کننده تلپی روی زمین می افتد، و دیگری ژست پایان می گیرد و همزمان کمکش می کند بلند شود !

ری اکشن دانش آموزان سمپاد، به دو جناح است: جناح چپ، صلواتی محمدی و بلند ختم می کنند، چرا که خانوم مدیر بالای سرشان ایستاده.

جناح راست، دست و جیغ و هورا می کشند !

یکی از جالب ترین بخش ها هم این بود که خانوم ناظم، کسانیکه صلوات فرستادند را دعوا کرد :| به قول چیزهای ندیده و نشنیده!


نتیجه گیری:

واینجا بود که فهمیدم، اینجا ژاپن نیست. صدای مرا می شنوید از توکیو آباد یوکیا!


پانویس:چیزی که امروز زنگ پایان مدرسه ام را تکمیل کرد، یک گلدان مصنوعی گل ساکورا جلوی در مدرسه بود :)))

یه جورایی عاشق مسئولین مدرسه شدم :)

 

61ba4d261cc5fc7e8666ddee06b28ade

  • سه شنبه ۱۴ آبان ۹۸

طلوع

ساعت ۵:۳۰ بلند شد.

سیزده ثانیه طول کشیده بود که زنگ تبلت، که آهنگ خیلی بردی بود بیدارش کند.

عجیب بود.

آهنگ بردی معمولا ده ثانیه ای بیدار می کرد.

کتری را روشن کرد.

ادامه داستان با پس زمینه تق تق آرام کتریست.

نمازش را به زور خواند.

خودش را توی پتو، روی مبل گلوله کرد و به صدای ملایم کتری گوش داد.

تق تق تق ترق ترق ترررق.

چایی ریخت. مثل همیشه نان و پنیر خورد. به غرغرهای خواهر دوقلوی رو مخش گوش داد که از نان و پنیر خسته شده بود.

ساعت ۶:۰۰ بود.

لباس مدرسه اش را پوشید.

کتابی از توی کتابخانه برداشت. هر چه تلاش کرد، دید نمی شود با دست های فرو رفته در پتو مسافرتی همزمان کتاب به دست گرفت. 

پس فقط امیلی و صعود را گذاشت روی قلبش...

و به صدای خش خش پتوهای خانواده اش گوش داد

ساعت ۶:۱۸ بود.

دوان دوان رفت سر کوچه. تنها کار فیزیکی روز او همین بود.

توی سرویس نشست. امروز نوبت او بود جلو بنشیند.

سرویس حرکت کرد.

و به خواهرش زمزمه کرد:امروز از دیروز بدتره.

قبل از اینکه موافقت کند، نورکی روی صورتش افتاد.

چشمش به آفتاب در حال طلوعی افتاد که از انتهای کوچه ای می درخشید.

او و خواهرش با هم لبخند زدند.

  • دوشنبه ۱۳ آبان ۹۸

پاورقی 4

این چند روزه، هر چقدر هم صبح اعصاب خورد و دلتنگ و خسته و چشم پف کرده بودم، و کل راه یه ساعته سرویس تلاش می کردم کاردستی رنگ خشک نشدم، نه به دستم بخوره، نه به ماشین بنده خدا نه به هودی اوتاکویی نوم. :|، ظهر ها تو راه برگشت، با دیدن آسمان آبی و ابرهای پنبه ای گوله گوله، دلم قنج می رفت و از اون نفسای:آخیـــــــــــش گونه می کشیدم. مخصوصا وقتی ریییینگ زنگ آخر می شد پس زمینه آخر اپیزود :)

نمی دونم مخترعش کی بوده، ولی احتمالا خیلی بیشتر از والدین ادیسون مرحوم فاتحه براش فرستادن.

تازه....اگه شنبه باشه و یه زنگ آخر انشا هم بشه جلوه ویژه، که دیگه چه شود. این زنگ انشا انگار کائنات میان تو کلاس ما، قند مییندازن تو چایی، به سبک ستایش هم میزنن حسابی، بعد تو نعلبکی میدن ما. دو سه نفرشونم با برگای مصری یوسف پیامبری بادمون میزنن. حداقل من که اینجوریم.

آخهمعلم انشای ما، از اون نمونه های کمیابه که همیشه یه درس از مدرسه بغلیا جلوتره، و در عین حال همه میتونن انشاهاشونو بخونن و ....و...مهم ترین قسمت. مجبورمون نمی کنه حاشیه نویسی و علمی نویسی داشته باشیم. هر چقدرم به مدرسه بغلیا حسودی کنم، دلم به حالشون از لحاظ معلم انشا میسوزه. چرا که آخرین موضوضع انشاشون بود:اگر آن روز سر پدر و مادرم داد نمی زدم.:| :|

خانوم انشا، هم مهربونه، هم سختگیر، هم عاشق کارشه، و وبلاگ داره :|

آهان... این اخریه جالب شد. البته...وبلاگ داشت. گفت به دلایلی بستمش. نمی دونم درسمون چی بود که گفتم وبلاگ به فلان چیز نوشتن کمک می کنه، اوونم اینو گفت.

به شکل عجیبی دوسش دارم :)

---

امروز به یه نکته ای پی بردم.

رسالت وجود میم، که اسکار اعصاب خورد کن ترین نقش مکمل مونث رو داره، و اصن هدف وجودش در این دنیا به شرح زیر است:

1)خالی نبودن صندلی جلوی بنده

2)آرامش نداشتن من

3)گل خوردن پیاپی تیم ما، و در نتیجه شاید تیم حرف و دلشادی چند مومن

4)آزمودن بندگان از لحاظ کظم خشم(فرو خوردن خشم:|)

در کل این عزیز از انیشتین هم برای دنیا مفید تر بوده.

----

دلیل اینکه این پستم انقدر فلافی نویسی شد، یافتن چند تا دوست خوب بود. دو تا دوست، که قبلا هم با هم دوست بودن و عین چاق و لاغر می مونن. نه از لحاظ اندازه. از لحاظ معنوی. مثلا میگم:بچه ها، در حال حاضر بزرگترین بدبختیتون چیه؟

همزمان گفتن:این(اشاره به طرف مقابل :))

و چهارمین دوستم، یه دختر ریزه میزه است، که البته خیلی مهربون و ناز و خوش قلبه. اولاش خیلی ساکت بود. بعد یه روز بهم فلش داد گفت فلان انیمه رو برام میریزی؟ ببینم این انیمه چیه که میگن.

امرزو ظهر که خدافظی کردیم، گفت برم چیپس و ماست بخرم با مانگا قسمت 60 بخورم :|

البته فهمیدم فلفل بود. ریز و تند. خیلیم با نمک. درست مثل این انیمه های کوچچول موچولوی چیبی. ولی یهو دهنش اندازه مار بوآ باز میشه و قورتت میده :)

این سه تا اصن همدیگه رو نیم شناختن، و الان با هم دوستای خیلی خوب شدیم. راستش...هلن هم همش سرکوفت میزد که تو چرا عین چسب مردمو بهم میچسبونی. عین پارسال...مگه ندیدی چی شد....و باید بری مشاور ازدواج بشی و از این حرفا.

یه حس عذاب وجدان خفیفی دارم. نمی دونم دلیلیش چیه ولی.

----

بالاخره ساعت 8:00 فرا رسید و خواهرم اومد خونه. تا حالا به زور خودمو نگه داشتم 20 دقیقه شیرین این انیمه رو نگاه نکنم بدون اون. بالاخره انتظار به پایان رسید. بریم تو کارش :)

پ.ن:اعتیاد بد دردیه :|

  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

فقط کمی...

می توانی کمی مهربان باشی، میدانی؟ می توانی گاهی لبخند بزنی...لبخندهای بی دلیل صد برابر خنده های عادی ارزش دارند میتوانی بعضی وقت ها که شوخی جالبی می پرانم یا حرف هوشمندانه ای می زنم، دستگاه نقد مغزت را خاموش کنی. می توانی بعضی وقتها همینطور الکی سر تکان بدهی و سکوت کنی. می توانی وقتی الکی میخندم، همراهم بخندی.

اگر می گویم:«دلمم برای دوستهایم تنگ شده» پس حتما تنگ شده. لازم نیست شک و تردید های خودم را تکرار کنی که:«پس چرا اومدی اینجا؟» می توانی نطرت را به خاطر من، طور دیگری به زبان بیاوری. می توانی برای بار صدم، رک نگویی از انشا متنفرم خو...

می توانی گاهی شانه بالا بیاندازی و بگویی:«بیخیال بابا.» و جوک مسخره ای تعریف کنی. خیلی کارها با یک:به چی فکر می کنی؟ می توانی بکنی.

می دانم توی دلت هیچی نیست. می دانم به میلی متر فقط دو واحد قلب داری. ولی می توانی کمی....فقط کمی مهربان تر باشی.

  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

درس هایی از قرآن + تبلیغ نودلیت!

مدرسمون از این مسابقه های مذهبی گذاشته بود، که باید می رفتی درس هایی از قرآنرو هر پجشنبه نگاه می کردی بعد به سوالاش جواب می دادی، بعد به قول خانوم مدیر جوایز:«فوق نفیس» بهمون اهدا می شد.

اصلا فکر نمی کردم به جز جایزه فوق نفیس،انگیزه دیگه ای برای نگاه کردن درس های استاد قرائتی پیدا کنم، ولی واقعا علاقه مند شدم. همونقدر که الان منتظر هنر شمشیر آنلاین یکشنبه هستم، منتظر درس هایی از قرآن پنجشنبه ام!

این آقا،سابقه تدریسش میرسه به زمان بچگی پدر مادر 40 ساله من. در این سه قسمتی که من دیدم، بسیسار آدم مومن و با سوادی هستن در حوزه خودشون. برعکس خیلی از نصیحت ها درباره دین از افراد صنف خودشون، ایشون هم با دلیل و مدرک از توی قرآن صحبت می کنن، هم اینکه از مثال و شوخی توی حرفاشون کم نمی ذارن. یکی از دلایل جذابیت قرآن همین مثال های بی شمار و دقیقشه، که اکثر آیت الله ها این رو فراموشش کردن.

بهتون پیشنهاد می کنم حتما چند قستی از این برنامه رو تماشا کنید. ساعت شیش و ربع هر پنجشنبه از شبکه یک.

--------

بعضی وقت ها وقتش هست، ولی نتش نیست

بعضی وقتا وقتش نیست، نتش هست

بعضی وقتا هم اینا هست، هم حسش، ولی صبر کن.... نودلیتش نیست!

نودلیت، برای همه.

شبیه ترین غذای ممکن به رامن!

-----

خیلی خزه، ولی هالووینتون مبارک

----

نمی دونم چرا دیروز تو تقویم، یک نوامبر میشد. امروز. امروز یک نوامبرو زده فردا. احتمالا فردا هم میزنه پس فردا  :|

ناکجا آباد کجایی...دقیقا کجایی؟

---

احتمالا تعجب کردید از تغییر جو ناگهانی از دیشب تا امشب من. خب...ما اینیم دیگه :)

  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸

پس فقط منم

ببینم...

شما هم هر دو ثانیه وبلاگتون رو باز می کنید، قربون صدقه قالبش میرید، باهاش انرژی می گیرید، و شانسی یکی از پستاتونو میخونید و کیف می کنید؟

.....

درس مطالعات اجتماعی دیروز درباره مواد مخدر و اعتیاد بود. نمی دونم چرا احساس می کنم تو کل کلاس نگاها رو من بود.به نظرتون بو کردن کتاب اعتیاداوره؟ آخه نمی دونم چرا هروقت کتاب نو و جنس خوب بو می کشم، همه جا پر حباب میشه :)

-----

ادر حال حاضر اتاقم اوتاکو های ژاپنی رو رو سفید میکنه. بسته های چیپس و پفک گوله گوله همه جا ریختن، یه کاسه نودلیت نیم خورده زیر تختمه، لپتاپ و تبلتم به زور روشنن و همش داره آلارم شارژ میده، کتابای مدرسم از توی کمد جاشونو دادن به رو، زیر و طرفین تخت و همزمان که دارم تایپ میکنم، دارم شکلات میخورم و مانگای اتک رو میخونم. آهنگای کی و جی پاپ هم دارن تو پس زمینه پخش میشه :/ 

فقط برق خاموش یه دو تا چشم حدقه پر خونی و آویزون کم داشت این ترکیب.

چقدر من این زندگی داغون و منزوی رو دوست دارم.

هلن اشاره میکنه که وی آر اوتاکو اند وی آر پراود اف ایت.

  • پنجشنبه ۲ آبان ۹۸

دو تا راننده(می توانی مرا دایی صدا کنی)

دو ماجرای جالب از دو راننده جالب:

۱) راننده تاکسی، از وضعیت ایران و فرهنگش می گفت، تکراری است می دانم، ولی خودش جالب بود. زخم وحشتناکی رو گونه اش بود، ولی چشمانی آرام و متفکر داشت. بحث به انور آب کشید به مادرم گفت:

خانوم به نظرم همه باید این سه تا جایی که من رفتم را سری بزنند

یکی اونور اب، که ببیند چقدر وضع ما خرابه. من شیش ماه آلمان زندگی کردم.

یکی زندان، که من چند هفته ای خاطر تصادف آنجا بودم. آنجا انگار یک دنیای دیگر است خانوم.

آخریم اون دنیا. 

تعریف کردکه یک ماه تو کما بوده، و داستان زندگی عجیبی داشته. داستانی که وقتی برای آیت الله فلانی و بهمانی، که در شهر ما معروفند تعریف کرده، گریشان گرفته. 

گفت وقتی بیدار شده، یکی از آیت الله ها گفته: خوب است که جایگاه آخرتت را فهمیدی

گفت: ولی خانوم، با اینکه چیزی از اون دنیا یادم نمیاد، ولی یادمع چه حسی داشتم. اونجا اروم بود. هیچی نبود و در عین حال همه چی بود. از وقتی بیدار شدم دوست دارم دوباره برگردم، انگار دنیا دیگه به دردم نمی خوره.

به مقصد رسیدیم. مادرم باور نکرده بود. ولی من دوست داشتم باور کنم. دوست داشتم باور کنم آخرت مثل یک تابستان طولانی وسط ماه های پرکار و شلوغه. دوست دارم فکر کنم این کسی که الان ما رو تا مطب رسوند، یه داستان داره، یه شخصیت اصلیه...

_______

راننده سرویسمون، تو راه برگشت، خواهر همسرشو هم سوار می کنه که ببره سرکار. یکی از تفریحات من، گوش کردن به حرفای ایناست. انگار آقای راننده همیشه یه داستانی داره که درباره هرچی بگه. چه درباره سرمای دیشب بوده باشه، چه زلزله رودبار. صدای مهربونبم داره، منم فرض می میکنم دارم پادکست مجانی گوش می کنم :)

امروز داشت داستان یه دختره رو می گفت که یه زمانی راننده سرویسش بود. دختره، خیلی به داییش نزدیک بوده، و براش مثل برادر بزرگتر بوده. داییش مهربون بوده و خیلی قشنگ آواز می خونده، بلدم بوده با کاغذ چیزای جالب درست کنه. والیبالیست بوده و مدال های زیادی داشته. ولی داییه، دو سال پیش تو تصادف فوت میکنه.

آقای راننده می گفت: این دختر خیلی از آهنگای داریوش خوشش میومد، مثل خود من. وقتی من یه روز آهنگ نمی ذاشتم، ازم میپرسید چرا پکرید آقای فلانی؟ بعضی وقتها که یه مشکلی براش پیش میومده، من همیشه نصیحتش می کردم که چیکار بکنه، و دختره هم همیشه گوش می کرده.

یه روز دختر خانومه گفت: آقای فلانی، شما خیلی شبیه دایی من هستید. اگه بقیه بچه ها نبودن، من شما رو دایی صدا می کردم.

 

 

. موضوع تلمیح داره به فن فیکشن هری پاتر، میتوانی مرا بابا صدا کنی.

..پشت یه مینی بوس، پرچم بارسلونا آویزون بود، و گوشه شیشه عقبش بزرگ نوشته بود یا مهدی زهرا

خیلی از راننده مینی بوسه خوشم اومد. به نظرم آدم روشنفکر و میانه رویی باشه

  • پنجشنبه ۲ آبان ۹۸

رباتی جوووون

بیماری روز تعطیل پریشی اومده بود سراغ اعضای حاضر خانواده. من، خواهر و مادرم. یکهو مامانم از آشپزخانه گفت: ایکاش یه ربات آشپز داشتیم.

باران کله اش را از توی کتاب در آورد: ایکاش یه ربات مشق بنویس داشتیم.

من و هلن هم از توی تنهایی مان گفتیم:ایکاش یه ربات دوست داشتیم که با هرکس همونطور بود که دلش میخواست. مثلا از مغزامون اسکن می گرفت.

قبل از اینکه فکرم بکشد به حسگر ها و ربات و هوش مصنوعی، ناگهان جواب را یافتم. ما یک همچین رباتی داشتیم....

ناگهان تلفن زنگ زد. مامان گوشی را برداشت:

_ سلام خوب هستید؟ الان به یادتون بودم. آه واقعا؟

_...

_وای ممنون. آخه باران مشق داره نمی تونیم که...

_....

_ ای بابا شمام که واسه آدم بهونه نمی ذارید. باشه. لطف دارید. ممنونننن. ساعت یک. سلامت باشید. خداحافظ.

با ذوق و شوق بالا پایین پرید و گوشی را گذاشت.

_ بچه ها آماده شید. مامان گلی آبگوشت گذاشته...گفته بارانم مشقاشو بیاره خودمون کمکش می کنیم حلش کنه.

...

الان مانده ام این همه تلاش برای رباتی که عشق را درک کند به چه دردی میخورد، وقتی آدم یک عدد مادربزرگ تو انبار قلبش دارد؟

 

  • شنبه ۲۷ مهر ۹۸
هلن من است و من هلنم. هردو معتادیم به انیمه. بوی کاغذ، افیونمان است. هر دوی ما گوشه کتابکی، توی برج گریفیندوری، جایی، زندگی را می گذرانیم. هردو در بوک پیج زندگی می کنیم، نویسنده های قلابی هستیم و با هم کتاب خودمان، گل صلح را می نویسیم.
هر وقت یکی از ما تسلیم شود، به او سیلی می زنیم. هر دو میدانیم که دنیا یه جوکه، ولی زیاد خنده دار نیست. از همه مهمتر، ما هر دو دیوانه ایم.
*اینجا دنیا آرام است*