۴ مطلب با موضوع «پاورقی» ثبت شده است

پاورقی 4

این چند روزه، هر چقدر هم صبح اعصاب خورد و دلتنگ و خسته و چشم پف کرده بودم، و کل راه یه ساعته سرویس تلاش می کردم کاردستی رنگ خشک نشدم، نه به دستم بخوره، نه به ماشین بنده خدا نه به هودی اوتاکویی نوم. :|، ظهر ها تو راه برگشت، با دیدن آسمان آبی و ابرهای پنبه ای گوله گوله، دلم قنج می رفت و از اون نفسای:آخیـــــــــــش گونه می کشیدم. مخصوصا وقتی ریییینگ زنگ آخر می شد پس زمینه آخر اپیزود :)

نمی دونم مخترعش کی بوده، ولی احتمالا خیلی بیشتر از والدین ادیسون مرحوم فاتحه براش فرستادن.

تازه....اگه شنبه باشه و یه زنگ آخر انشا هم بشه جلوه ویژه، که دیگه چه شود. این زنگ انشا انگار کائنات میان تو کلاس ما، قند مییندازن تو چایی، به سبک ستایش هم میزنن حسابی، بعد تو نعلبکی میدن ما. دو سه نفرشونم با برگای مصری یوسف پیامبری بادمون میزنن. حداقل من که اینجوریم.

آخهمعلم انشای ما، از اون نمونه های کمیابه که همیشه یه درس از مدرسه بغلیا جلوتره، و در عین حال همه میتونن انشاهاشونو بخونن و ....و...مهم ترین قسمت. مجبورمون نمی کنه حاشیه نویسی و علمی نویسی داشته باشیم. هر چقدرم به مدرسه بغلیا حسودی کنم، دلم به حالشون از لحاظ معلم انشا میسوزه. چرا که آخرین موضوضع انشاشون بود:اگر آن روز سر پدر و مادرم داد نمی زدم.:| :|

خانوم انشا، هم مهربونه، هم سختگیر، هم عاشق کارشه، و وبلاگ داره :|

آهان... این اخریه جالب شد. البته...وبلاگ داشت. گفت به دلایلی بستمش. نمی دونم درسمون چی بود که گفتم وبلاگ به فلان چیز نوشتن کمک می کنه، اوونم اینو گفت.

به شکل عجیبی دوسش دارم :)

---

امروز به یه نکته ای پی بردم.

رسالت وجود میم، که اسکار اعصاب خورد کن ترین نقش مکمل مونث رو داره، و اصن هدف وجودش در این دنیا به شرح زیر است:

1)خالی نبودن صندلی جلوی بنده

2)آرامش نداشتن من

3)گل خوردن پیاپی تیم ما، و در نتیجه شاید تیم حرف و دلشادی چند مومن

4)آزمودن بندگان از لحاظ کظم خشم(فرو خوردن خشم:|)

در کل این عزیز از انیشتین هم برای دنیا مفید تر بوده.

----

دلیل اینکه این پستم انقدر فلافی نویسی شد، یافتن چند تا دوست خوب بود. دو تا دوست، که قبلا هم با هم دوست بودن و عین چاق و لاغر می مونن. نه از لحاظ اندازه. از لحاظ معنوی. مثلا میگم:بچه ها، در حال حاضر بزرگترین بدبختیتون چیه؟

همزمان گفتن:این(اشاره به طرف مقابل :))

و چهارمین دوستم، یه دختر ریزه میزه است، که البته خیلی مهربون و ناز و خوش قلبه. اولاش خیلی ساکت بود. بعد یه روز بهم فلش داد گفت فلان انیمه رو برام میریزی؟ ببینم این انیمه چیه که میگن.

امرزو ظهر که خدافظی کردیم، گفت برم چیپس و ماست بخرم با مانگا قسمت 60 بخورم :|

البته فهمیدم فلفل بود. ریز و تند. خیلیم با نمک. درست مثل این انیمه های کوچچول موچولوی چیبی. ولی یهو دهنش اندازه مار بوآ باز میشه و قورتت میده :)

این سه تا اصن همدیگه رو نیم شناختن، و الان با هم دوستای خیلی خوب شدیم. راستش...هلن هم همش سرکوفت میزد که تو چرا عین چسب مردمو بهم میچسبونی. عین پارسال...مگه ندیدی چی شد....و باید بری مشاور ازدواج بشی و از این حرفا.

یه حس عذاب وجدان خفیفی دارم. نمی دونم دلیلیش چیه ولی.

----

بالاخره ساعت 8:00 فرا رسید و خواهرم اومد خونه. تا حالا به زور خودمو نگه داشتم 20 دقیقه شیرین این انیمه رو نگاه نکنم بدون اون. بالاخره انتظار به پایان رسید. بریم تو کارش :)

پ.ن:اعتیاد بد دردیه :|

  • يكشنبه ۱۲ آبان ۹۸

پاورقی 3

1)خودم صبح پا شدم، صبحونمو خوردم، لباسمو پوشیدم، دکمه ها مو نصفه نیمه بستم، درو باز کردم و... هیچکس نبود ازش خداحافظی کنم. برای همین فقط رو به خونه گفتم:سایونارا

------

2)الان که دارم دقت میکنم، می بینم خیلی وقته تا سر حد مرگ نخندیدم، یه جوری که پخش زمین بشم و کله ام دو قاچ بشه. خیلی وقته تو سرویس کتک کاری نکردم، و ده دقیقه با لباس نازک زیر بارون منتظر سرویس نموندم.

اصن خیلی وقته عین بچه انسان زندگی نکردم

-----

3)کلاس پر از نرد های مختلف، بعد از کلاس پر از بچه های با معرفت رتبه اول رو داره در بین انواع کلاس. تو کلاس ما سه عدد آرمی، عاشق بی تی اس فک کنم، یک عدد اوتاکو، ده تا پاترهد، دو تا بوک ورم و یه نفر که عاشق انواع روبیکه و همه جورشو، از مخروطی تا چهار در چهار بلده حل کنه.

-----

4)امروز حس ساقیای مواد رو داشتم. بچه ها دورم جمع شده بودن و درخواست انیمه خوب میدادن برای تعطیلات. بچه های مردمو معتاد کردم. خدا منو ببخشه.

فقط یه مشکلی هست. یه نفر هست تو کلاسون، معروف به ملکه. از اون دخترای قوی و تیرانداز تو قیلما دیدید؟ عین این گوگول:

ترسناک و خفن. تنها کسی که بهش نغوذ نداشتم همینه. الان دارم یه نقشه میریزم که با انیمه خوروندن بهش، تبدیلش کنم به:

این گوگول.

نظرتون راجبش چیه؟ یه نظر خوب بدید که کارساز بشه.

-------

همین! به جز اینکه فصل سیزدهم کتابم بالاخره تموم شد. هورا

  • دوشنبه ۶ آبان ۹۸

پاورقی۲

۱) برام عجیبه که آدمی که میتونه یه کاری کنه کل بعد از ظهر روز اول مهرو داغون باشم کم اهمیت ترین آدم زندگی من.

۲) یکی از قشنگ ترین پلاسمای ایران همین اول مهره. سرکوچه منتظر سرویس وای میستی و از هر طرف یکیو میبینی که میره سمت مدرسش. دبستانی با ذوق و شوق وراجی می کنن و کیفاشون واسشون بزرگه، مادر پدرا لبخند غرور آمیز میزنن و...

در عین حال حسودیم میشه. چون دیگه دبستانی نیستی و هنوزم باورت نمیشه یه سال دیگه باید انتخاب رشته کنی. اینکه مانند رفته سر کار و نیست تا براش وراجی کنی و کیفتم اندازته. از زیر قرآن هم توی ماشین رد میشی چون قرآن خونتونو مادرت نیاز داره.

۳)امروز به شکل وحشتناکی خوب بود. زیادی خوب. اسمامون از سمپاد نرسیده بود برای همین رفتیم مدرسه قبلیامون روز اول. الان حس میکنم قراره از هاگوارتز برم دورمشترانگ. نامه هاگوارتز برای من اومد، ولی با یه سال تاخیر :)

۴)باورتون نمیشه پلی لیست آلن واکر موقع دردل کردن با هلن درونتون چقدر برای استرس خوبه. دست گلگاو زبونم از پشت بسته.

۵)احساس میکنم کل روز یه لبخند تقلبی رو لبم بوده و الان دیگه ماهیچه هام توان خندیدن ندارن. همین که این جمله تو مغزم اومد، این شعر بهم الهام شد:

 I'm tired of smiling 

My muscles are crying

But all the thing l want

Is a faraway running

 

کوتاهه ولی بهم نیرو داد

۶) انیمه دومین چیز خوب دنیاست. اولی کتابه. وقتی خسته از مدرسه میاید خونه، میتونید یه اپیزود «عشق جنگ است» بذارین. هرکیم میگه چه عاشقانه چرتی با سفرنامه هرودوت بزنیدش. البته اول بخونید بدبختو.

۷)شب به خیر

 

 

 

 

  • دوشنبه ۱ مهر ۹۸

پاورقی 1

یک:

شب پیش مختارنامه نگاه میکردم. قسمت مورد علاقه ام بود. آنجایی که همسر زهیر داستان یوستن او به کاروان امام حسین را تعریف می کرد  آنجا مانده بودم از قدرت زن، که توانست علاقه مردی را از دنیا به آخرت برگرداند. 

فردایش، هنگام عبور دسته ها از پیش چشمم، حسرت می خوردم که تکان دادن علم و کوبیدن طبل چه احساسی دارد. خیال پردازی میکردم که روزی با تعدادی از دوستانم، هیئتی تشکیل میدهیم که همه در آن دختر باشند. علمداران، طبل کوبان، زنجیر و سینه زنان. عصبانی بودم که آن همه قدرت دختران کجا رفته و چرا ....

در این فکرها بودم که صحنه ای مثل صاعقه خشکم کرد و لبخند به لبم اورد: دو دختر کوچک که علم یا حسین سیاه و قرمزی را با هزار سختی تکان می دادند.

دو:

شهر ما آنقدری بزرگ است که بشود اسمش را شهر گذاشت و آنقدر کوچک است که اگر پانزده سال در آن زندگی کنی، برایت مثل اونلی میشود چون همه همدیگر را میشناسند. 

تاسوعای امسال هر چقدر سوت و کور بود، عاشورا کولاک کرد. با شمارش من، حداقل پنج دسته ی متفاوت از جلویمان رد شدند. فقط مشکل این بود که از هر دسته مداحی متفاوتی پخش میشد و صداها در هم آمیخته بودند.

با خود فکر کردم که اگر امام حسین برمیگشت، وضع ما خنده دار نبود؟ هرگروه به ساز خود می رقصیدند و یک استراتژی جنگ میریختند، طوری که شمر سرش از رنگ های مختلف علم ها گیج می رفت و عمر سعد میماند به کدام گروه حمله کند و جواب فریادهای کدامشان را بدهد.

تازه این وضعیت شهر اونلی مانند ما بود

سه:

در صف نذری ایستاده بودیم. خواهر کوچکترم در صف مردانه، که کوتاه تر بود، ایستاد. وقتی نذریش را گرفت، پیش ما هم ایستاد تا بگیرد. وقتی نوبت ما شد، من خیلی بی سر و صدا از صف بیرون رفتم. مادرم نذریش را گرفت و با عصبانیت به من گفت:مثلا خواستی باشعور بازی در بیاوری؟ نترس، به پلنگ تیزدندان رحم کردی. بقیه همه چهار تا چهارتا میگیرند.

همان لحظه، مادربزرگم زنگ زد که نذری گیرش نیامده. چشم غره ها از همه طرف گلوله باران کردند.

احساس کردم خدا به من نشانه ای داده که کارم اشتباه بوده. که نباید باشعور بازی در میاوردم.

نمی دانم. شاید نمی خواستم ناشعور بازی در بیاورم.

 

میدانم که باید از این اتفاق کوچک نتیجه بزرگی بگیرم.

ولی چه نتیجه ای؟

چهار:

اگرچه داستان تاسوعا و عاشورا غمگین ترین داستان...نه... واقعه ی تاریخ است، ولی حتی غمگینانه ترین داستان ها با حداقل ده، و حداکثر پنجاه بار شنیده شدن، تاثیر خود را از دست میدهند. چطور، خیلیها هنوز بعد از این همه شنیدن داستان گریه می کنند؟

چطور...شما گریه می کنید؟

پنج:

با حسین و یا حسین یک نقطه تنها فاصلست. 

ولی یا حسین گفتن کجا و... با حسین بودن کجا. 

 

  • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۸
هلن من است و من هلنم. هردو معتادیم به انیمه. بوی کاغذ، افیونمان است. هر دوی ما گوشه کتابکی، توی برج گریفیندوری، جایی، زندگی را می گذرانیم. هردو در بوک پیج زندگی می کنیم، نویسنده های قلابی هستیم و با هم کتاب خودمان، گل صلح را می نویسیم.
هر وقت یکی از ما تسلیم شود، به او سیلی می زنیم. هر دو میدانیم که دنیا یه جوکه، ولی زیاد خنده دار نیست. از همه مهمتر، ما هر دو دیوانه ایم.
*اینجا دنیا آرام است*