فعالیت‌های میان‌فندومی هلن پراسپرو +ریِل لایف

پنج روز ابتدایی سال (از شنبه که کار و زندگی شروع شد) واقعا خوب بود. انقدر خوب بود که مجبور نبودم مدام تو ذهنم بگم I'm doing my best

این I'm doing my best گفتن یه جور... مکانیزم دفاعیه برای من. عین همون ماجرای "چه عجیب" بعضی وقتا همینطور الکی تو ذهنم پخش میشه. البته، الکی الکی هم نه. وقتایی که همه تلاشمو نمی کنم.

پنج روز ابتدایی خیلی خوب بود. کارای جدیدی رو شروع کردم، تصمیم گرفتم یه بولت ژورنال خاص خودم درست کنم. اینطوری که به جای نوشتن کارایی که میخوام بکنم، کارایی که در طول روز کردم رو تو یه سررسید بنویسم. اینطوری باعث میشه بفهمم اونروز خوب بودم یا بد، که اگه خوب بودم خودزنی نکنم، و اگه بد بودم خودمو درست کنم. هر روزِ دفتر خوب و مناسب بود. حتی یه بار هم خودزنی لازم نشد.

ولی پنجشنبه و جمعه دوباره به مرحله "خاک بر سرم با این زندگیم" رسیدم (با عرض پوزش برای  انقدر رُک نوشتن :|) و به خودم اومدم و دیدم تو ذهنم دارم با خودم میگم  I do my best. I 'm doing my best best bestbestbestestst 

خب، اونقدرم چیز بدی نیست. در طول هفته همه جزوه ها رو همون روزی که درس داده شد نوشتم، کارا رو تحویل دادم و کلا بچه خوبی برای مادِرسوسایتی بودم. برای همین حق داشتم این دو روز رو استراحت کنم دیگه... نه؟

 

این وسط، مامان رو راضی کردیم که باهامون دروغ تو در آوریلو از اول ببینه. میدونم کلی انیمه ندیده دارم که به همه قول دادم میبینم، ولی همچنان نتونستم جلوی خودمو بگیرم. 

یه جای داستان، وقتی شخصیت اصلی پیانیست داستان داره با پیانو زدن رنج میکشه، و دوست شخصیت اصلی نگرانیش رو به شخصیت اصلی دختر میگه، اون شخصیت جواب میده:«موسیقی از همین درد و رنج اومده. آریما داره رنج میکشه، ولی همینه که موسیقیش رو تغذیه میکنه.»

یا یه چیزی شبیه این : )

و من یاد نوشتن افتادم. اینکه چقدر کار سختیه. چقدر یه چالش سی روزه ساده نوشتن سخته، یه فن فیک الکی نوشتن سخته، چقدر دردناکه و چقدر من حاضر نیستم رنجشو به جون بخرم حتی با اینکه لذت بخشه؟ مگه این دردی نبود که میگفتم عاشقشم 1 ؟ پس چی شد؟


1 Kona Itami no Koni jan : This is the pain I love

(again, fulllmetal alchemist brotherhood 1 opening)

 


تو چند وقت گذشته دوباره کیمیاگر تمام فلزی و آکادمی قهرمانی من رو ریواچ کردم، چون باران هنوز کامل ندیده بودشون "-" و همراه میخواست برای دیدن. این وسط چشمم خورد به دو تا فن فیکشن که باعث شدن آروم آروم رختمو از فندوم ناروتو جمع کنم و برم سراغ آکادمی قهرمانی من

شاید براتون جالب باشه، که بیشتر رشد فن فیکشن در چند سال گذشته رو آکادمی قهرمانی من داشته، و تو سایت Ao3 بیشترین تعداد فن فیکشن انیمه ای مال آکادمی قهرمانی منه، بعدش هایکو! و تازه بعدش ناروتو "-"

(البته، هنوز تعداد کل فن فیکای ناروتو بیشتره.)

خلاصه اینکه، خیلی فندوم باحالیه و من دوستش دارم! مخصوصا فن فیکایی که ایزوکو بدون کوسه و خفنه، یا اینکه آدم شرور و خفنه، یا اینکه شخصیت خاکستری شرور-قهرمانانه داره و خفنه!

کراس آور هم با ناروتو زیاد داره!

کلی فن فیک خفن خفن که اگه یه ذره بیشتر اراده داشتم، حاضر بودم ترجمشون هم بکنم. "-" مثلا:

Road to Nowhere : کاکاشی هاتاکه به عنوان شینسو هیتوشی به دنیا میاد! خیلی خوب و غمناک و دردناک! خیلی معروفه، کلی فن آرت و حتی ترجمه به یه زبانی که من نمیشناسم داره "-"

sometimes kindness wears a mask نیز، کاکاشی-سنسی است که در راه زندگی گم شده! و سر راه به شینسو درس زندگی میده!

sunbursts and starshine کاکاشی میمیره و وقتی چشماشو باز میکنه، تو بدن ایزوکوئه که بعد از اینکهتوسط قهرمان مورد علاقه اش ناامید میشه، دست به خودکشی زده. به شدت غمناک، حداقل تا اینجا *-* 

Subject to Change ایزوکو تصمیم میگیره به جای قهرمانی، از راه آنالیز و بدون کوسه مردمو نجات بده. اینطوری که به جای رفتن به یو ای، میره به آزانس قهرمانی شب چشم(نایت آی) و اونجا به عنوان آنالیزور و مغز متفکر مشغول به کار میشه. (ایزوکوی!معتاد کار. جذاب نیستت؟)(یه فن فیک یه قسمتیم درباره گذشته نایت آی داره، که من مطمئن نیستم واقعیه یا تحیل خود نویسنده است، چون مانگا رو نخوندم. ولی خیلی زیباست و اشک در آور "-") (من شب چشم توی این داستان رو از شب چشم داستان اصلی بیشتر دوست دارم *-*)

AllMightAllTheTime said at 12:13pm: و Internet Enemies هردوتاشون ایزوکو!در اینترنت ان. دومی از روی اولی الهام گرفته شده. ا اونجایی که ایزوکو عملا فن‌بوی (fanboy) محسوب میشه و تو کنون (canon:داستان اصلی) هم به این خیلی اشاره شده، پس احتمال اینکه معتاد اینترنته و تو فوروم ها و وبلاگا ولوئه! دور از ذهن نیست.

آل‌مایت‌آل‌ده‌تایم... که یه ذره شادتره، درباره شینسو و  ایزوکوئه که یه کانال یوتیوب آنالیز قهرمانی راه میندازن و معروف میشن *-*

اینترنت انمیز به این خوبی پیش نمیره، و همینطور که از اسمش معلومه، درباره دردسراییه که اینترنت برای دکوی افسرده ی بی کوسه ی گوگولمون ایجاد میکنه که برای آرامش و دوست به اینترنت روی آورده، ولی در عوض با دشمن رو به رو میشه :_)

 Q.A.B ایزوکو یه وبلاگ آنالیز قهرمان داره، تصادفی معروف، و صاحب یه فرقه جدید و یه کانال دیسکورد میشه *-* 

اکثر داستان به فرمت چت و وبلاگه، و واقعا نویسنده رو برای اینهمه وقت گذاشت برای فرمتتینگ تحسین می کنم *-* پلاس آلترا بر تو، نویسنده-سان *-*

 

Strangely Easy to Mistake for Loathing اندینگ سوم انیمه رو یادتونه؟ همونیکه همه بروبچ شده بودن شخصیتای فانتزی؟ خب... این تو همچون دنیاییه! باکوگوی شکارچی و کیریشیمای اژدها-شیفتر "-" در حال سفر با یکدیگر "-"

 The Darker Side of Deku از اسمش معلومه دیگه:

با وجود لبخندهای روشن و شخصیت مثبت میدوریا ایزوکو، راحته که فراموش کنی که اون تصور جسمانی آفتاب نیست.

یا: لحظاتی که کلاس یک-ای و دوستان متوجه میشن ایزوکو به اون خالصی که بقیه فکر می کنن نیست. 

برعکس تصور خودم، این ویلین!دکو نبود، بلکه فقط ایزوکوی مهربون و گوگول خودمون بود، به علاوه دوستاش که فهمیدن اونقدرام این بچه صحیح و سالم و خوشحال نیست. 

از داستانای کوتاه تشکیل شده، و هر فصل روی یکی دو تا از شخصیتا و رابطشون با ایزوکو تمرکز داره، ولی داستانا به هم مرتبطن، و بعضی شخصیتای این فن فیک رو از خود واقعیشون تو داستان بیشتر دوست دارم "-" مثلا کامیناری، یا سرو!

سِرو همون پسر چسبیه است، که تو این فن فیک عاشق داستان ترسناک و هر چیز ترسناک(کریپی پاستا، افسانه های محلی، غیره و غیره) است. تو داستان اصلی هیچی از این گفته نشده، و من به نظرم ایده فوق خفنی بود @_@

بعدا وقتی ناول دوم رو خوندم دیدم تو یه جمله خیلی فسقلی بهش اشاره شده!

اکثر این فن فیکا عاشقانه نیستن، ولی شما به هرحال تگ ها رو چک کنید.

فن فیکای خوبی کاپلی هم دارم، ولی نمیدونستم واکنش بهشون چطوریه و گفتم اول پبرسم.. اگه کسی خواست واسه اونم پست میذارم؟

 

اوه راستی! ناولاش رو هم شروع کردم به خوندن!

اسم مجموعه ناولا School brief ـه و همونطور که از اسمش پیداست، بخشای زندگی روزمره طور از شخصیتاست و تا حالا که من خوندم خیلی بانمک و خوب بود "-" نویسنده خودش از طرفدارای مانگاست!!

فقط مشکل اینه که یه نصف روز گذاشتم برای پیدا کردن ناولا =) حتی انگلیسیشونم هم پیدا نمیشه. اگه کسی خواست، بگه آپلودش کنم. در حال حاضر خسته تر از اونم که با بیان باکس سر و کله بزنم(البته، به اندازه ای خسته نیستم که یه پست طومار ننویسم "-")

وقتی تمومشون کنم حتما میرم سراغ ناولای سایکوپاس. یادمه اوتاناسنپای یه چیزایی دربارشون گفته بود... :_)

(اهه... راستی... فکر کنم یادم رفت بگم که فصل اولشو تموم کردم؟ ^_^؟

آره انگار. پ_پ

فصل دومش به شکل قابل توجهی افت کرده. تازه هنوز خبری از کاگامی نیست جز در اوپنینگ :/ البته آکانه خیلی خفن شده! ولی بازم.. ببینیم چی میشه حالا :/)


پ.ن1: این پست رو هشداری بدونین برای وایب‌های آکادمی قهرمانی منِ آینده‌ی بنده D: 

خدا رو شکر تعداد کسایی که اینجا دیدنش از ناروتو-دیده‌ها بیشتره *-*

 

پ.ن2: 

نقاشی هول هولی و خودکاریم تو دفتر ریاضی *-*

الهام گرفته شده از ناول آکادمی قهرمانی من:
"داری چیکار می کنی، کامیناری؟"
"دارم کتاب ریاضی رو میکوبم تو سرم."
"اونو که میبینم... ولی چرا؟"
"که بره تو مغزم."
"اینجوری که تو میکنی، احتمال اینکه سلول مغزی از دست بدی بیشتره."

 

پ.ن3: ابرهای تیره و تاز در افق معلومن. امتحانای میانترم نزدیکه :_)

چالش ساکورا

چالش ساکورا! از اینجا شروع شده. اکثریت هم شرکت کردن... دیگه کسی نمونده دعوت کنم. :_) هر کی خواست شرکت کنه!

سوالای انیمه ای+ ویب های انیمه ای که چند وقته درونم گیر کرده و اینجا خالیشون نکردم! درباره همه چیزای انیمه ای

خب... بریم که رفتیم:

1-اولین انیمه‌ای که دیدین چی بود؟

یادم نمیاد @_@ ولی اولین انیمه ای که فهمیدم انیمه بود قهرمانان تنیس بود!

 

2-اولین کراش انیمه‌ای تون رو بگین؟

خب، مشخصه. وقتی اولین انیمه قهرمانان تنیس بود، اولین کراش هم ریومو ایچیزن بوده دیگه! اصلا اون کلاه لبه دارش، بطری نوشابه که باز می کرد، راکت رو که میداد دست دیگه اش... !!! *Fangirl Waves*

بعدی ادوارد الریک بود. باید نامشو ذکر می کردم حتما ^_^

 

3-انیمه‌ای هست که دوستش داشته باشین ولی امتیاز پایینی داشته باشه؟

 princess principal. دقیقا امتیازش پایین نیست. الان که دیدم، زده هفت. ولی کلا زیر راداره و هیچکس حواسش نیست که چقدر خفنه! تا حالا دوازده قسمت، و فکر کنم یه سینمایی ازش اومده. شخصیتای اصلیش دخترایی هستن که هرکدوم به دلیلی وارد یه ماجرای جاسوسی-حکومتی شدن. دنیاشون یه انگلستان ویکتوریایی پیشرفته است که با یه دیوار به دو سرزمین تقسیم شده و... ماجراش طولانیه، و من دقیقا یادم نمیادش. ولی بهترین شخصیت دخترای انیمه ای رو داره! داستانش شاید از دور کلیشه ای به نظر میاد، ولی از همون قسمت اول تا قسمت آخر غافلگیرتون میکنـــه.

Top 7 Princess Principal Characters with the Most Tragic Story [Best List]

 

4-تصمیم دارین امسال چه انیمه‌هایی رو تماشا کنین؟

دیگری(another)، guilty crown، اگه خدا بخواد وان پیس *_*، جوجتسو کایسن، مودوئازوشی(یه انیمه چینیه. دوستم گفت یه شخصیت توش داره که از ایتاچی و ساسوکه هم بدبخت تره(!)، منم نتونستم مقاومت کنم.)، "دیروز را برایم بخوان" رو هم باید تموم کنم زودتر.

کلیم سینمایی اومده که ندیدم.

به علاوه هارمونی، و اون انیمه ای که هیکارا معرفی کرد و به شکسپیر اشاره زیاد داشت و اسمشو یادم نمیاد -_-

5-آزاردهنده‌ترین شخصیت انیمه‌ای که می‌شناسین کیه؟

ساکورا هارونو :| البته ازش بدم نمیاد. فن فیکشن هم باعث شده حتی دوستش داشته باشم و درکش کنم. ولی همچنان آزاردهنده است. :|

خود ناروتو هم یه ذره... رو مخه. وقتی خود انیمه رو می بینی حسش نمی کنی. بعدا که بهش فکر می کنی میفهمی چقدر رومخ اطرافیان(الی الخصوص ساسوکه بدبخت) بوده

 

6-انیمه‌ی مورعلاقتون کدومه؟

ناروتو مورد علاقمه! ولی بهترین انیمه رو بخوایم بگیم، میگم کیمیاگرتمام فلزی یا آکادمی قهرمانی من یا (تازه یا) ناروتو. 

 

7-کدوم انیمه رو هیچ وقت نمی‌خواین تماشا کنین؟

خیلین. انیمه های ایسکای و هارم مثلا، که اصلا خوشم نمیاد. حتی ری:زیرو که خوبشونه رو هم فکر نکنم بتونم هیچوقت تموم کنم.

ولی آهنگاش قشنگه خدایی.

 

8-یک   دو    چند انیمه نام ببرید که شدیدا با احساساستون بازی کرد؟

انجل بیتس (Angle Beats) که در رتبه اول قرار داره. کلاس آدمکشی دقیقا بعدشه. نه از نظر غمناک بودن، بیشتر باعث ایجاد هیجان درم میشد. دروغ تو در آوریل ترکیبی بود. هیجان و شور جوانی + غم و غصه. 

(دلیل اینکه ناروتو اینجا نیست، اینه که من با خود ناروتو احساساتی نشدم. بعدها با فن فیکشنا بیشتر قضایا رو هضم کردم/گریه کردم/جیغ زدم.) 

 

9-شخصیت انیمه‌ای زن مورد علاقتون کیه؟

آلیس از انیمه پاندورا هارتز. جذابیت و قدرت و رک و راست بودنش، دیگه طراحیشو نگم! همه عالی.

(تو پرانتز بگم، اِما از انیمه ناکجاآباد موعود هم موردعلاقه باران، و دومین موردعلاقه منه. فکرشو بکنید! شخصیت مونث اصلی برای انیمه شونن! مثل یه نسخه دختر و گوگول و غیراعصاب خوردکن از ناروتوئه.)

 

10-شخصیت انیمه‌ای مرد مورد علاقتون کیه؟

هممم... بین ادوارد الریک(کیمیاگر تمام فلزی) و ایتاچی اوچیها(ناروتو)

 

11-غم انگیز ترین صحنه‌ی مرگ توی کدوم انیمه اتفاق افتاد؟

نمیدونم چرا دقیقا... ولی تو انیمه شارلوت،(اسپویل) مرگ خواهر کوچیکه ی یو خیلی اشکمو در آورد.

حتی اسم خواهره رو هم یادم نمیاد *-* ولی مرگش، و اتفاقات بعد مرگش، و حس برادرش بعد مرگش... خیلی داغون کننده بودن. (بغل کردن هاگریدی باران در پس زمینه)

 

12-کدوم انیمه بهترین صحنه‌های مبارزه‌ای رو داره؟

اتک آن تایتان و آکادمی قهرمانی من.

مخصوصا انیمه سینماییش که تازه دیدم My Hero Acdemia: Heroes Rising عجیب خوب بود از این نظر *_* 

 

13-یه نقل‌قول از انیمه‌ی موردعلاقتون بگین؟

جاییکه یه نفر بهت فکر می کنه، اونجا خونه‌ی توئه.

(جیرایا، انیمه ناروتو)

 

A Lesson Without Pain Is Meaningless

(ادوارد الریک، کیمیاگر تمام فلزی)

 

14-کدوم انیمه بهترین موسیقی رو داشت؟

کارول و تیوزدی

 

 

15-دوست دارین با کدوم شخصیت انیمه‌ای برین خرید؟

یه لحظه دلم خواست بگم اینو یاماناکا از ناروتو. اصلا خیلی این دختر خوبه. بهترین دوست انیمه ای، با اختلاف. 

ولی من از اونام که از خرید بدم میاد و فقط همونی که احتیاج دارم رو میخرم، و رفتن با اینو یه چیزی میشه مثل رفتن با مامان و باران، فقط بدتر.

 پس... شوتا آیزاوا(پاک کننده بزرگ) از آکادمی قهرمانی من *_* سلیقش بهم نزدیکه.

البته، اگه حاضر بشه وقتشو تلف کنه با یکی دیگه بیاد خرید.  

(محض اطلاع، آیزاوا اینه)

متوجه شدید که؟ تو کل انیمه، یه لباس می پوشه. D:

بعضی وقتا هم ازینا می پوشه D: بهــتــرین لباس دنــــــــیا!

 

16-شخصیتی هست که دوست داشته باشی بکشیش؟

دانزو ⚡__⚡

حقیقتا دانزو 💀__💀

 

18-انیمه‌ای هست که هنوز نیومده و خیلی منتظرشین؟

تا یه هفته پیش حســابی منتظر آکادمی قهرمانی من بودم. کلا یادم رفته بود که این آپریل قراره بیاد.. ولی اومد! 

در حال حاضر ولی منتظر چیزی نیستم. کلا انتظار-دونم خراب شده. حتی واسه اتک هم دیگه شوق ندارم :/

(ویرایش:اوه یادم اومد! سینمایی دیگه‌ی آکادمی هم تریلرش اومده و منتظرشم: World Heroes.)

(اگه فصلای بعدی نوراگامی/پاندورا هارتز/ مارس همانند شیر/نو گیم نو لایف رو هم بسازن ممنون میشیم *_*)

 

 

19-شخصیتی هست که دوست داشته باشین بیارنیش خونتون؟

امای ناکجاآباد موعود رو دوست دارم بیاد. باهاش خوش می گذره :)

اینو رو هم که گفتم. خیلی دوست گوگول و خوبیه. :*)

(                                                                                                                                                     ))

این قسمت به دلایلی سانسور شد ^_^

P:

 

پ.ن: چرا نوزده تا شدن؟ :| 

ویرایش: اوه یادم رفت... به اینجا سر بزنید : )

گریزی به سوی کتاب عیدانه(4)+یادداشت پایانی

هوورا! من تونستــم! شما هم میتونید، قول میدم :*)))!

 

بارون درخت نشین (4/5):

یه کتاب دیگه از ایتالو کالوینو، نویسنده کمدی های کیهانی. خیلی خوش شانسی بود که همینکه رفت توی To-Readم، پیداش کردم *-*

چیزی که درباره این کتاب قشنگ بود: پیام اخلاقیش: انقلاب کنید. هرچقدرم دلیلتون مسخره به نظر بیاد، هرچقدرم انقلابتون مسخره به نظر بیاد، در برابر این دنیا و اونطوری که داره پیش میره انقلاب کنید. خدا میدونه که روش پیش رفتن دنیا چقدر احمقانه است :/ 

انقلاب ِشما، رو خیلی چیزا و آدما تاثیر خواهد گذاشت. حداقل، این چیزی بود که کتاب بهمون گفت. به قول شائو:«فرزانه ترین سران همیشه عشق و انقلاب را دو کار احمقانه خوانده اند. اما از وقتی شکست خوردیم دیگر به سخنانشان اعتقاد نداریم[...]انسان برای انقلاب و عشق زاده شده است.»

عشقی که کوزیمو آن همه انتظارش را داشت غافلگیرانه سراغش آمده بود، و بس زیباتر از آنی بود که او می پنداشت. از همه شگفت انگیز تر این که می دید عشق چیز ساده‌ایست، و در آن هنگام می پنداشت که همواره چنین خواهد بود.

 

چیزی که درباره این کتاب تاثیرگذارترین بود:

او دچار شور و وسوسه داستان پردازانی شده بود که همواره در انتخاب میان خیال یا واقعیت دودل‌اند و نمی‌دانند چه داستانی شیرین‌تر است: رویدادهایی که به راستی به سر آدمی آمده است و یادآوری آنها انبوهی از لحظه‌ها و احساس‌های گذشته - شادمانی، دلزدگی، درماندگی، سرفرازی، نفرت از خویشتن - را زنده می کند، یا داستانهایی که آدمی در ذهن خود می پروراند؛ داستانهایی که همه چیز در آنها آسان جلوه می کند، اما هرچه در آنها بیشتر پیش میروی به پونه گریزناپذیری به واقعیت نزدیک تر می شوی.

چیزی که درباره این کتاب دردناک ترین بود:

ابلهی دردناک تر و وخیم تر از دریوانگی بود. دیوانگی، چه خوب چه بد، نوعی نیروی طبیعی است. ولی ابلهی جز سستی و درماندگی نیست و به کار نمی آید.

فهمیدم تا حالا داشتم کلاس می ذاشتم. این افسردگی نیست که دامنمو گرفته. ابلهیه.


در انتظار گودو(5/5):

چیزی که درباره کتابای خوب و کلاس فیزیک دوست دارم، اینه که اولش وقتی نویسنده و معلم دارن حرف میزنن، هیچی نمی فهمی. یه سری زمزمه گنگ، که سعی می کنی به هم بچسبونیشون تا ازشون سر در بیاری. با خودت فکر می کنی چه نویسنده و معلم فیزیک بدردنخورین، که انقدر بد می نویسن و درس میدن. بدون اینکه بفهمی اینطور نیست: نویسنده و معلم، میخوان تو دقیقا همونقدری بفهمی که الان داری می فهمی.  

قشنگی کتابا و فیزیک، اینه که نمی فهمی، نمی فهمی، نمی فهمی، تا اینکه به آخرش برسی. اینه که به همه تیکه های پازل احتیاج داری که بتونی کل تصویرو ببینی. نه حتی یکی کمتر. همه ی تیکه های پازل.

این کتاب، و کلی کتاب دیگه تو این چالش، هم همین بودن. طور کشید تا بفهمم واقعا چقدر عجیب و خوب بود.

فکر نکنم بتونم چیزی درباره اش بگم که اصل کلام رو برسونه، و اسپویل هم نکنه. به جز این سه مورد:

1)واقعا وقتی فکر می کنم نوشتن این 140 و خروده ای صفحه چقدر باید سخت بوده باشه، تن و بدنم می لرزه. 

2)(اسپویل)دلیل سر و صدا کردن دو شخصیت اصلی، نه فقط برای وقت گذرونی بود، بلکه برای این بود که بتونن صدای خودشونو بشنون، تا از وجود خودشون مطمئن بشن. به هر کاری دست میزدن تا فقط بتونن روز های خالی رو به شب برسونن، درحالیکه میدونن این گودوی موهوم امروز هم نیامد، فردا هم نمیاد و فردایش هم...(اسپویل)

3)من ترجمه اصغر رستگار رو خوندم، و موخره ای که برای کتاب نوشته بود خیلی به فهم کتاب کمک کرد. ترجمه اش هم خوب بود، اگه خواستید بخرید.


خب.

تموم شد. با یه نصف روز تاخیر، ولی تموم شد.

اول، میخوام تشکر کنم از هر کس که به گروه خاک گرفته و ترسناک(!)ِ ما پیوست، و ندا داد، و حتی شده یدونه ریویو نوشت. ممنونم :) خوندن نظرا و کتابا با شما خیلی خوش گذشت :) و باعث شد کلی کتاب خوب برای گریزهای بعدی پیدا کنم!

دوم، اینکه:

الان (بهتر) می فهمم، که بدون کتاب آدم نه تنها به جلو حرکت نمی کنه، بلکه عقبکی هم میره. آدما بدون کتاب و مطالعه واقعا خنگ تر میشن.

 مهم نیست چقدر در طول سال کار مفید کنی و چیز یاد بگیری و درس بخونی و کار داشته باشی. هر چقدر هم موفق باشی از خیلی نظرا، بدون داستان، بدون کتاب، همش رو دنده عقب و کمتر از مرده ای. قشنگ حس می کنم که کتاب نخوندن این چند وقت چقدر کُندم کرده. تاثیراتشو میتونم تو خودم و زندگیم ببینم، خیلی واضح و روشن.

 و این منم که به میزان قابل قبولی قبلا کتاب خوندم، و وضعم اینه.

قصدم توهین نیست، جدی می گم، ولی کساییکه از اول کتاب نخوندن... انگار دارن عقبکی از خط شروع زندگی دارن هی دور و دورتر میشن.

تصمیم گرفتم هرجور شده کتاب رو فقط واسه تعطیلات این چنینی، تابستون و عید نذارم و در طول سال به زور هم شده ادامش بدم. حتی وقتی به اصطلاح تو ریدینگ بلاک گیر کرده باشم. اصلا... ریدیدنگ بلاک یعنی چی! آدمی که به اندازه من بیکار و بیعاره (تقریبا :/) و یکی از معدود توانایی هاش خوندنه، اگه تو ریدینگ بلاک گیر کنه دیگه زندگیش چه معنی ای داره :/؟

گریزی به سوی کتاب عیدانه(3)

ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد(۵/۵):

این کتاب بیشتر از کیمیاگر روم تاثیر گذاشت. شاید چون با ورونیکا که میخواست بمیرد احساس نزدیکی بیشتری می کردم تا چوپانی به اسم سانتیاگو که دزد وسایلشو دزدیده، و دنبال گنج بود. چوپان از اول تقریبا آزاد بود، چیزی برای از دست دادن نداشت وقتی سفرشو شروع کرد... ولی ورونیکا مثل منه.
شایدم چون کیمیاگر رو تو زمان و مکان اشتباهی از زندگیم خوندم :)
چند وقتیه که نشانه ها دارن بهم حمله می کنن. این کتاب بزرگترینشون بود. شاید واقعا باید بهشون گوش کنم، و به حساب بیشعوری "یونیورس" نذارمشون :) هر جی باشه، من در مقایسه با ورونیکا، یا ماری ۶۵ ساله، به اندازه کل دنیا وقت دارم. :)

نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان(3/۵):

ماجراهایی که منو به این کتاب رسوند از خودش جادویی‌تر و قشنگ‌ترن. شایدم اصلا دلیل این سه ستاره همینه. 
نه نه... این دیگه بی انصافیه برای یه کتاب نوبل گرفته. دلیل این سه ستاره دو تا نامه‌ی اول کتابن. مخصوصا اولی. اگه کتاب برای مدت محدودی گیرتون اومد، حتما دو تا نامه اولو بخونید. چون بقیش همون آموزش نویسندگی‌هاست که همه جا هست. حالا شاید یه ذره... بهترن و با زبان دیگری نوشته شدن.

چرا ادبیات؟(4/5):

کتابی از همون نویسنده نامه هایی به یک نویسنده جوان، ماریو بارگاس یوسا.

خوندن از پائولو کوئیلو و بعد این پشت هم، باعث شد راجب به آمریکای لاتین کنجکاو بشم! این کتاب، و مخصوصا دو مقاله آخرش خیلی روی فرهنگ و اجتماع، و مهمتر: تاریخشون تاکید داشت. و اینکه، تقریبا شبیه ما هستن. از خیلی نظرها!

راستی، اگه این نویسنده همونقدر که خوب سخنرانی میکنه، خوب بنویسه فکر کنم باید برم سراغ کتاباش!

کتاب از چهارتا مقاله تشکیل شده بود. اولی، و مهمترین: چرا ادبیات بود. طبق نظر نویسنده، ادبیات یه مفهوم جمعیه، نه فردی. آدمها با اشتراک ادبیات با همدیگه میتونن رشد کنن، جامعه رو رشد بدن. از نظر زبانی و اجتماعی. مثلا تو کتاب گفته بود اگه ادبیات نبود، کلمه هایی مثل دن‌کیشون‌وار، کافکایی،اورولی، سادیستی، مازوخیستی و... ایجاد نمیشدن. برای ما هم صادقه! مثلا هری پاتر، که بیشتر از یکبار باعث ارتباطم با مردم شده. یا مثلا جنگ ستارگان، که بخش از فرهنگ مردم اونور آب شده. تقریبا همه دوستای من از راه کتابای مشترک یا قرض دادن کتاب ایجاد شدن.

(یادداشت:اگه یه نفر به کمک ادبیات به درکی برسه، و بقیه اون درک رو درک نکنن، چه فایده ای داره؟)

من از مقاله دوم و ایده‌ئولوژِی نویسنده خیلی خوشم اومد. اینکه غر نزنیم که دارن "هجوم فرهنگی"مون میکنن. فرهنگ همیشه در حال هجوم بوده. اصلا کدوم فرهنگیه که تغییر نکنه؟ هوم؟ 

فقط باید بهترین چیزا رو از این فرهنگی که بهمون هجوم میاره استخراج کنیم. نه مثل... مثل...

زن چمچاره تو سریال هیولا رو در نظر بگیرید! اونطوری "غرب پلاستیکی" گونه نباشیم:)
(اینو یه گوشه یادداشت کردم:بعضیامون یادمون میره که فرهنگ سرکوب شده توسط رژیم جدید هم جزوی از فرهنگمون بوده... بعضیامونم یادمون میره این فرهنگ جدید رژیم جدید هم باز، جزوی از فرهنگه!)

جمله ای از مقاله(مصاحبه) آخر:

یک نویسنده جوان باید باور داشته باشد که نوشتن خارق العاده ترین چیز در عالم است[...] من هیچوقت به فکر رها کردن ادبیات نیافتادم. هیچوقت باور نکردم که چیزی مهمتر از ادبیات وجود دارد.

 

گریزی به سوی کتاب عیدانه(2)

پیش-نوشت: محض رضای خدا هر کی شرکت می کنه هر ریویویی که مینویسه یه جا تو گروه، یا تو وبلاگ اعلام کنه، یا به قفسه اضافه کنه. من خیلی دوست دارم ریویوهای همهه رو بخونم! ولی پیدا کردنشون سخته. :_)

 

چلنجر دیپ(۵/۵)
اول که یه ذره توش پیش می رفتم، داشتم دنبال بهونه ای میگشتم برای سه یا چهار ستاره بهش دادن. شاید چون یه ذره گنگ میزد؟
ولی طولی نکشید که فهمیدم لیاقتش یه ۵ ستاره مطلق و پیروزمندانست!
مردم جدیدا دوست دارن درباره محدودیت ها داستان بخونن و بنویسن. جسمی و ذهنی و اجتماعی‌. با اینکه فائق اومدن بر محدودیت های جسمی خیلی تحسین بر انگیزه، و الهام بخش تر، ولی من ذهنیا رو بیشتر دوست دارم! اجتماعی ها هم خوبن ها، ولی... ذهنی ها یه چیز دیگن. یه خلوص و صاف و سادگی خاصی توشون دارن، که هیچ چیز دیگه ای نداره. پایان های خوش داستانایی که درباره بیماری ذهنین واقعی ترن، چون لرزان و ناطمئنن. چون وقتی بر جسمت فائق میای، دیگه اومدی. دیگه برنده شدی. ولی آدم هیچوقت نمیتونه به ذهن خودش ببره. 

مثلا، پایان کتابای "رویای دویدن"، یا "بیرون ذهن من" رو با پایانهای "چلنجر دیپ" یا "اقیانوسی در ذهن" مقایسه کنید. 

و البته، چون نویسنده خودش آخر داستان گفت این داستان واقعیه، و الهام گرفته از خانواده و پسر خودشه، خیلی تاثیرگذارترش کرد. و... باعث شد یاد بگیرم. حقیقت بیماری های ذهنی رو، نه این چیزی که تو فیلما و فن فیکشنا(!) نشون میدن ازش.

دیگه اینکه... وای خدا! این دیگه چه نثری بود! یکی چلنجر دیپ، یکی کمدی های کیهانی. این دوتا تو این چند روز کلا بنیاد نوشتن منو فروریختن از اول ساختن. مخصوصا نحوه استفاده از کلمات، و "نشون بده، نگو"شون. وسط خوندن چند بار مجبور شدم وایسم، چون یکی از رویا/کابوسای قدیمیم یادم میومد که مجبور بودم بنویسمش. با همون لحن داستان. عجیب و رک و راست.

جملات زیبا تا دلتون بخواد داشت:

از کاپیتان درباره این بوی گند پرسیدم، با افتخار گفت:«بوی زندگی. شاید زندگی در حال تغییر، اما به هر حال زندگی... مثل بوی شور چاله های کنار دریاست. گند و متعفن، اما در عین حال با طراوت. اگه یه موج بکوبه به ساحل و بو رو بفرسته تو سوراخ دماغت تو فحشش میدی؟ نه! چون یادت میاره چقدر عاشق دریایی. اون بوی تابستونی ساحل که می بردت به آروم ترین نقطه روحت، چیزی نیست جز راحیه ملایم عفونت دریا.»

و چه طنز عجیبی داشت *_*:

+خب راستش... یه پسری تو مدرسه هست که...

-خب؟

+البته مطمئن نیستم که...

- خب؟

+خب، فکر کنم میخواد منو بکشه. 

برایم عجیب بود که مردم می توانستند اینقدر نزدیک به هم زندگی کنند، طوری که بدون اغراق چندصد نفر در فاصله چند سانتیت باشند، ولی باز هم کاملا تک و تنها باشی. الان دیگر تصورش برایم سخت نیست.

به فیلم هایی فکر می کنی که یک نفر انتخاب شده که دنیا را نجات بدهد. ولی اگر این قهرمان ها هیچوقت با سرنوشتشان رو به رو نشوند چی؟ اگر فقط تو تختشان دراز بکشند و بگذارند مادرشان پشتشان را بمالد چه؟ اگر هیچکاری نکنند چه؟

چیزی که "میتوانست باشد"، خیلی قابل احترام تر از "چیزی که باید باشد" است. بچه های مرده را میگذارند روی پایه تابوت، اما بچه های بیمار ذهنی را زیر فرش قایم می کنند.

تاریکی حتما عاشق روشنایی است، ولی همیشه یکی باید دیگری را بکشد.

(کی با این آخری یاد برادران اوچیها افتاد؟ هوم؟)

اولین بار با این پست مائوچان با این کتاب آشنا شدم، و به شدن باهاش موافقم:«حرف خاصی ندارم که بگم تا ترغیب بشید بخونیدش. فقط میگم باید بخونیدش. همین!»

(پ.ن:خدایی چقدر سخته :/ دارم شروع نشده از برنامم ده تا کتاب عقب میافتم!)


Akatsuki Hidden:Evil Flowers in full Bloom 

یا: آکاتسوکی هیدن: گلهای شرور شکفته(5/5)

یکی دیگه از ناولای ناروتو! که مشخصه، درباره آکاتسوکیه. بخش مقدمه و موخره اش درباره ساسوکه است در سفر که با دو تا برادر رو به رو میشه که خانوادشون توسط آکاتسوکی کشته شدن.

قسمتای بعد درباره گروه های دو نفره آکاتسوکین:

ایتاچی و کیسامه: که باید جالبترین داستان می بود، ولی نبود. خیلی عجیبه *_*. داستان دیدارا و ساسوری در رتبه اول می ایسته. 

البته، این چیزی از ارزش های این دو کم نمیکنه! داستان ایتاچی بیشتر یه سری درون گویی بود، مقایسه ایتاچی و کیسامه، و کمی فلش بک. به علامه میزان زیادی رو مخیت. به دلیل کله شقی ایتاچی :|

ولی همچنان، خوندن درباره این دوتا لازم بود. خیلی خیلی کم بهشون تو انیمه پرداخته شده. (راستش، درباره همه شخصیتا کم پرداخته شده. همشون یه ناول واسه خودشون نیاز دارن :/)

 جملات زیبایی هم داشت:

Feeling informed one of the existence of others, the sweetness of happiness and the
bitterness of misfortune nurtured people.
Sight, sound, touch, taste, smell.
The five senses of a person told them they lived in this world

با خبر بودن از وجود دیگران، شیرینی شادی و تلخی غم انسان ها را رشد می دهند.

بینایی، شنوایی، لامسه، چشایی و بویایی. پنج حسی آدمی، که به او می گفتند در این جهان زنده است. 

هیدان و کاکوزو و ماجراشون در "دهکده دروغ ها" جالب بود. به نظرم این دهکده کلی جای کار داشت و عمیق بود! مردمی که اتفاقات بد گذشته رو دفن می کنن و بر پایه خوشحالی استوارن؟ مردمی که فرار کردن؟ بی‌نظیره!

 چرا کسی درباره این ناول‌ها فن‌فیک نمی نویسه؟ یا حتی مهمتر، انیمشون نمیکنه!! هان؟؟؟

دیدارا و ساسوری، و نگاهشون به هنر مثل همیشه جذابه D:. دیدارا کلا جذابه، و اصلا هم دلیل این جذابیت شباهت زیادش به ادوارد الریک نیست. جالبترین نکته داستان دیدارا، وجود یه شخصیت مونث با قدرت خیلی جذاب بود که بازم، کلی پتانسیل داشت.

The art of pursuing yourself may be violence against someone in a sense. Perhaps a too
strong individuality may not be able to gain an understanding of others. Still, they moved on their way

هنر دنبال کردن خودت، از یه نظر ممکنه خشونت باشه علیه دیگری. شاید یه فردیت زیادی قدرتمند نتونه به درکی از دیگران برسه. اما با اینحال، اونها در راهشون پیش می رفتند.

داستان پین و کونان رو کسی ازش اونقدر خوشش نیومده بود که ترجمش کنه. ولی موخره قشنگ بود:

 

 

“The Akatsuki too had family.

The Akatsuki too loved. 

They too were shinobi, they too were human.”

اعضای آکاتسوکی هم خانواده داشتند 

اعضای آکاتسوکی هم عشق می ورزیدند

آنها نیز شینوبی بودند، آنها نیز انسان بودند

+پیدا کردن انگلیسی آکاتسوکی هیدن واقعا دردسر بود، و من نتونستم ترجمه دو فصل آخرش رو پیدا کنم. ولی هر چی تونستم پیدا کنم رو تو این پی دی اف جمع کردم: دریافت امیدوارم بدردبخوره : )

++ و دلیل اینکه عاشق دیداراییم *-*:

“He’s making fun of art! I’m going to kill him!"


ساسوکه شیندن(۴/۵ )

باز درباره سفر ساسوکه بود، و جزو ناولاییه که انیمه شده. (هزار بار شکر). اکثرشو تو انیمه دیده بودم، به جز یه تیکه درباره تیم تاکا که کارین درباره ساکورا فکر می کرد که قشنگ بود...
و  البته، تقریبا تونستم ساسوکه و سفراشو درک کنم. اینکه دقیقا چرا به چیزی تبدیل شده که الان شده... و ... پارالل هایی که در طول داستان ایجاد میشد، با رویای گذشته خودش و ایتاچی واقعا قلب خورد کن بود. اینکه میخواست تو پلیس کونوها کار کنه، و ایتاچی از همون اول میدونست که رویای غیر ممونیه. "من میخوام تو پلیس کونوها کار کنم! تو هم میتونی! میتونیم با هم اونجا کار کنیم!" "همم... شاید..." 
واقعا قلب خوردکن بود :_) 

 

گریزی به سوی کتاب عیدانه(1)

خب! بریم که داشته باشیم!

ریویو ها رو تو گودریدز روزانه، و تو وبلاگ هر دو سه روز یکبار منتشر می کنم. همه کتابایی که توسط هر کسی خونده میشه هم تو قفسه کتاب میتونید بببینید، و کتابای خودتون رو اضافه کنید.

(پستای وبلاگ کامل تره. برای گودریدز یه سری جاها رو باید سانسور کنم و کلا formatting توش سخته.)


اتاق(4/5):

اتاق، یا The Room خیلی معروفه، و خیلی خفنه. انقدر که فیلم ساخته شده از روش بتونه اسکار بگیره، و خودشم پرفروش ترین فلان و فلون بشه.

داستان جالبی داشت، و کلی پتانسیل. تا حد زیادی هم از این پتانسیل استفاده کرده بود! ولی برای من اونقدر که میگن خیره کننده و نفس بند بیار نبود. از خوندنش هم پشیمون نیستم. قشنگ بود، مخصوصا حرف و نگاهای جک. اما عالی نبود.

شاید دلیلش ترجمه و ویرایش بدی باشه که گیرم اومد. از این نمایشگاه های 50% تخفیف که اومده بود شهرمون خریدم، و شاید براتون جالب باشه که شهر ما کتابفروشی نداره : ) حالا فکر کنید نمایشگاهی که میاد شهر ما چه وضعیتی داره... 

قبلا که چهارسالم بود فکر می کردم هرچیزی که تو تلوزیون پخش میشه فقط مال تلوزیونه. بعدش که پنج سالم شد مامان همه واقعیتها رو بهم گفت، تازه فهمیدم که اونا همش خیالی بوده و بیرون کاملا واقعیه! حالا من این بیرون هستم، ولی انگار همه چیزای بیرون هم واقعی نبوده.

(جمله قشنگ زیاد داشت، من فقط همینو یادداشت کردم.)


کمدی های کیهانی(5/5):

فقط میتونم بگم واییی!! 

اولین بار اینجا دربارش خوندم. پست "فاطمه..." خیلی کامل و خوبه، و بهتون پیشنهاد می کنم حتما با ترتیب اون پیش برید. من خودم هر داستان رو که می خوندم، توضیحات این پست رو هم دربارش می خوندم تا بهتر درکش کنم. 

ترجمه من مال چشمه بود، و ازش راضیم. جمله ها رو باید با دقت و آروم میخوندم تا بفهمم، ولی پرش و اذیتی نداشت.

اینا داستانای موردعلاقمن و یادداشتایی که موقع خوندن نوشتم. درباره خود داستان زیاد توضیح ندادم. پست فاطمه-سان کامل و جامعه : ) برای همین شاید کمی گیج کننده باشه.

:علامتی در فضا: هنر. حرکت. علامتی که ما تو این کهکشان از خودمون به جا میذاریم، مفهوم اصلی این داستان بود. داستان دقیقا روایتی بود از تقلاها و کشمکش های درونی کسی که میخواد علامتی تو دنیا به جا بذاره.

اول، دلیل گذاشتن علامت اینه که میخواد یه چیزی رو بفهمه یا از چیزی مطمئن بشه. ولی بعدها فرد شیفته‌ی علامتش میشه. درونش به کند و کاو می پردازه، و از هم جداش می کنه و تیکه های مختلفش رو بررسی می کنه. انقدر که شکل کلی علامت رو فراموش میکنه.(دقیقا مثل موقع نوشتن کتاب، که چون زیادی توش غرق شدی نمیتونی تصویر بزرگ و کلیش رو ببینی، و برای همینه که به چند تا چشم دیگه احتیاج داری که از زاویه سوم شخص اثرت رو ببینن) 

بعد از این، علامتگذار به خودش شک می کنه. از علامت قبلیش شرمسار میشه و با فکر کردن بهش سرخ میشه. یه ذره بعد، می ترسه. از قضاوت شدن.

دیگر کوچیکترین نشانی از من در فضا نبود. می توانستم شروع کنم و یکی دیگر بکشم، ولی دیگر می دانستم علامت ها بقیه را مجاز می کنند تا درباره کسی که آنها را ساخته نظر دهند [...] می ترسیدم علامتی که آن لحظه به نظرم کامل است، دویست یا ششصد میلیون سال قبل مزخرف باشد.

بیشتر از این توضیح نمیدم، ولی به نظرم ما خیلی میتونیم با این داستان همذات پنداری کنیم.

 

بدون رنگ:قشنگ بود. این... تضاد بین دو شخصیت خیلی زیبا بود، و اینکه من خیلی Ayl رو درک کردم، و تمایلش به سکون رو. 

 

دایی آبزی: این داستان قشنگ پتانسیل سریال ترکی شدن داشت *_*. (اسپویل) اصلا عاشق شکست عشقی آخرش شدم... :|  (اسپویل)

 

چه قدر شرط می بندی: اراده و تصمیمات آدما میتونه بر منطقی و محاسبات فائق بیاد. آدما تو منطق نمی گنجن، و دقیقا وقتی انتظارشو نداری ورقو بر می گردونن. مخصوصا... تو انیمه های شونن این پدیده مشاهده میشه. *-*

. 

سالهای نوری: اولین چیزی که با خوندن این داستان به ذهن آدم میرسه، اون کاریه که وقتی بچه بودیم بهمون می کفتن که بکنیم. یعنی بریم یه جایی که هیچکس نمی بینتمون و یه نقاشی بکشیم، یا نامه بنویسیم.

با کلی تلاش یه جایی رو پیدا می کردیم، تو کمد، زیر میز، پشت درای بسته و...

آخرشم بر می گشتن بهمون می گفتن:«خدا دیدت. هاه هاه.ضایع شدی!. XD 

:|

آره، خیلی کار زشتی بود. :| 

دومین چیزی که یادش می افتیم، اینترنته!

مثلا همین وبلاگ، فکر کنید همین الان که دارید اینو میخونید، ممکنه یکی در حال خوندن یکی از پستای شرم آور قدیمیتون باشه! یا اینکه یکی داره به یه کامنت به نظر بی اهمیت که ده سال نوری قبل به یکی دادید فکر می کنه. 

خود من یه نمونه بارزم. در رندوم ترین زمان های ممکن، میرم سراغ رندوم ترین وبلاگ ها و به آرشیو خونیشون می پردازم و حتی به کامنتا هم رحم نمی کنم. حتی فکرشو هم نمیتونید بکنید چه کامنتای دور افتاده ای الان تو ذهنم حک شده :/

هرچی میگیم، هرکاری می کنیم همون لحظه تموم نمیشه، تو این دنیا به راه خودش ادامه میده و دیده میشه. و تلاش برای درست کردنشم ممکنه همه چیو خرابتر کنه! پس نمیتونیم کاری بکنیم. و خوبیشم همینه! چرا؟ چون:

"با اندیشیدن به قضاوتی که هرگز نمیتوانستم تغییر دهم، ناگهان نوعی آرامش حس کردم."

 

مارپیچ: داستان مورعلاقم بود تو کل این مجموعه. عشق، تکامل، تغییر. انقدر زیبا بود که نمیتونم دربارش بنویسم. خودتون باید بخونید! به خاطر همین یه داستان هم که شده واقعا کتابش ارزش خریدن داشت.

"می توانستم با دقت زیاد به او فکر کنم. نه به اینکه چطور ساخته شده،که روش مبتذل و دهاتی برای فکر کردن به او بود. بلکه به اینکه چگونه از این بی شکلی کنونی به هزاران اشکال نامتنهی بدل خواهد شد."

دایناسورها: حس رژیمی رو برام داشت که سرنگون شده. که خب، دقیقا همینه. برام دو تا از چیزای موردعلاقم تو دنیا رو هم تداعی کرد! یک: خاندان اوچیها(انیمه ناروتو)  دو:کارتون آخرین تکشاخ.

غرور نسبت به گونه، عصبانی شدن از اینکه مردم اشتباه درکشون کردن، عصبانی بودن از همنوعاش... انگار Qfwfq شده بود ساسوکه اوچیها! 

+ یه نکته جالب این بود که، تقریبا همه داستانا عاشقانه بودن! و تقریبا تو همشون این شخصیت اصلی بیچاره شکست عشقی می خورد!

البته خب، هر کی اندازه Qfwfq عمر کنه بایدم انقدر عاشق بشه :| 

(مهران مدیری، با لبخند خاصش: عاشق شدید؟

Qfwfq، با لبخندی از نوع خود: *کمدی های کیهانی را از توی صدفش در می آورد* بخون تا بفهمی!)

++ راستی! من نمیدونستم نویسنده بارون درخت نشین و کمدی های کیهانی یکین!! من بارون درخت نشین رو نصفه خوندم و هنوز رو دلم مونده، ولی یه روزی.. یه روزی میخونمش تا آخر! (مشت گره کردن)(زوم شدن روی چشمهای مصممش)


بی تعارف بگم؟ با اینکه فعلا در این چالش، خودمم، با یکی دو دوست بامعرفت و اندازه کل عمرم قول و وعده‌ی شرکت کردن، خیلی خوش می گذره!

دقیقا دلم میخواست سالو اینطوری شروع کنم!

(البته، ناگفته بماند که خود سال نظرش این نبود. یه طوری برام خودشو شروع کرد، که همه آرزوهای سال خوب و امید و اکلیل و پشمک رو با خودش شست و برد. آره. : ) )

بلاگرخون+گریزی به سوی کتاب عیدانه!

سلام به همه! سلام به سال جدید! سلام به قرنی که هنوز قرن بعد نیست :/. (چشم غره رفتن به "1401 قرن بعده" گوی ها)

سلام به شـما! D:

 

خب!

از کجا شروع کنیم؟ آهان!

ممکنه بعضیاتون از آرزوی دیرینه من با خبر باشید، که عبارت است از: پیدا کردن آیدی گودریدز همه بلاگرا، اگه دارنش! چرا؟ چون گودریدز نزدیک ترین و قشنگ و گوگولی ترین فضای مجازی بعد از وبلاگه، و خوندن ریویوهای کسایی که تقریبا میشناسی و نوشته هاشونو مدام میخونی بیشتر تاثیرگذارتره(!) و خوش می گذره D:

خیلی وقته که این آرزوی دیرینه تو ذهنم بوده، و تصمیم گرفتم امسال این آرزو رو با یه آرزوی دیگه ترکیب کنم و بیام خدمت شما. یعنی:

یک گروه گودریدزی مخصوص بلاگرها

یا به عبارتی، بلاگرخون!

این گروه الان به شدت آزمایشیه و حقیقتا نمی‌دونستم باید باهاش چیکار کنم '*_* برای عکس و هدر و توضیحات و قوانین گروه هم فعلا یه چیزی سر هم شده، و اگه کسی چیز بهتری داشت خیلی ممنون میشم. ولی...

با تمام نواقصش، و یه ذره هول هولی بودنش، فکر کردم شاید اگه بذاریم همینطوری بره جلو بهتر باشه! و نمیخواستم دست دست کنم و بذارم دیر بشه، که نتونم به کار بعدیم برسم. یعنی:

یک "گریزی به سوی کتاب" عیدانه!

((پستای گریزی به سوی کتاب قبلی))

اگه نمیدونید، اسم چالش از این جمله اومده:

ادبیات گریزی است نه از زندگی، بلکه به سوی آن.

به چه صورته؟

اینطوری که:

1-ما در 13 روز عید، 10 تا کتاب می‌خونیم. یعنی روزی یکی، و سه روزم استراحت. بالاخره این وسطا یه انیمه ای هم باید دید دیگه! D;

2- از هر کدوم از10 تا کتاب یه یادداشت می نویسیم! دقیقا مثل هرزصد. لازم نیست کامل باشه، یا زیاد باشه. اگه ده تا هم نبود اشکالی نداره! اصلا.. لازمم نیست شرکت بشه... میدونید؟ '*_* من اصلا عاشق چالشای تنهای تک نفریم. سکوت. آرامش. اصلا یه چیزی!

آقا، یکی بیاد این اول شخص جمعای منو درست کنه بکنه مفرد. بله، خیلی ممنون.

اوهوم. خب... اگه اهل گودریدز هم نیستید توی وبلاگ هم منتشر کنید ریویوها رو خیلیم عالیه! برای گروه... قصد من این وسط بیشتر اینه که بتونیم همدیگه رو تو گودریدز پیدا کنیم و برم قفسه های کتابتونو زیر و رو کنم و از دانش و خرد و کتابای هم استفاده کنیم ^_^. آره. ولی خب، بستگی به سلیقه و راحتی خودتون داره.

 

برای این چالش، دعوت می کنم از: سولویگ، نوبادی، مائوچان، گربه-سنپای، سین دال، موچی، وایولت و عینک و استلا(؟)(مرگ بر کنکور)،عشق کتاب، زهرا یگانه، برقرار و دوستان(!)،آیسان، تاکی(اگه هنوز میخونه؟)،کیدو، فاطمه(ablogofonesown)، آقای امیر+، آرتمیس، آروراچان، پرنده-چان، شیفته، زینب دمدمی، سرکارعلیه، پرنیان، هیکارا-سان، آرام، خانم نویسنده، الکس، سمر، آسمانم، آقای مهدی(mostfet)، زری، کلودیا هیرای، هانی بانچ، نرگس لی(؟)، لونا، یومیکو، آیامه، افشین سنپای، و همه‌گان!

(توجه کنید که من اینا رو از رو لیست دنبال کننده و دنبال شونده ها و کامنت دهنده هام نوشتم، بعضیا رو ممکنه جا انداخته باشم، و بعضیا رو که خیلیم دلم میخواد دعوت کنم رو روم نشد و اینکه.. اینجا رو هم نمیخونن "*_*. ولی دست به دست کنید که برسه به کل بلاگستان! 
(البته که بازم میگم، شرکت در چالش به معنی لزوم در عضویت در گروه گودریدز و اینا نیستا! مقدمتون در هر صورت به چالش گلبارانه!)

(چرا برقرار رو بولد کردم؟ خب معلومه دیگه! دارم چاپلوسی می کنم که تبلیغمونو بکننD:)

آهان، و اینکه، گروه مخصوص بلاگرهاست و بدون آدرس وبلاگ یا دعوت، نمیشه وارد شد.

در پایان، امیدوارم که این 13 روز عید پر از کتاب و زندگی و فرار باشه!

(آره فرار. فرار خوبه، خوش میگذره. بدویید فرارها رو بکنید، این تنها فرصتیه که قبل از شروع شدن و به حرکت افتادن دنیا داریم. :)) )

لینک گروه!

(هر کیم شرکت نکرد، باز مقدمش به گروه گودریدز گلبارانه! فقط برای همین چالش که نیست! بعدا کلی باهاش کار داریم.)

 

پ.ن1:(با عرض معذرت از بلاگردون برای دزدیدن اسمشون و بومی سازیش!)

پ.ن2: آدرس گربه سنپای خالیه... : )

لطفا بهم بگین که اشتباه می کنم.

لطفا

"چی بودم چی شدم" سال 1399

نُه لبخند نود و نُه

یا همون Triple 9! :دی

1-فن فیکشن. نوشتنشون، خوندنشون، کامنتا!

2-وبلاگ. مثل همیشه :) خوندنش، نوشتنش، کامنت خوندن و گذاشتن، قالبش(که فکر نکنم هیچوقت عوضش کنم.)، فونتش!(با چشم های اشکبار به نوبادی-سنپای نگریستن)

و از همه مهمتر: دوستا! کلی وبلاگ نویس خوب امسال بهمون اضافه شدن، و کلی دوست جدید و غیرقابل وصف : ) 

3- ناروتو! شخصیت هاش، داستانش، تحلیل هایی که هرروز بیشتر و بیشتر درشون غرق میشدم.

4- کتاب ها! طاقچه بی نهایت که اول سال یهو بهم رسید و کلی پشت سر هم خوندم، چند تا لایت ناول، کتابایی که از نمایشگاه(سی بوک، درواقع. ولی خب، نیت مهمه) گرفتم.

5- انیمه! سینمایی و هرزصدهام! مارس همانند شیر! 

6- مدرسه! مدرسه ی مجازی از لذتبخش ترین سالهای مدرسه ایم بود! حتی با اینکه معلم های امسال همشون مشکلات روانی داشتن(از جمله سادیسم، مازوخیسم، اختلالات دو یا چند شخصیتی، ناامنی عاطفی و نیاز به تایید شدن، و بی خوابی!) در عوض، بچه ها خیلی خیلی خوب بودن! با کلی از بچه ها آشناتر و صمیمیتر شدم که اگه مدرسه مجازی بود نمی شدم، و کلی... دوست پیدا کردم! دوستای انیمه ای و جالب و هیجان انگیز! و کلا، اوپن بوک بودن امتحانا خیلی کیف داد D:

7- باران! من قبل از امسال، خواهر خیلی خوبی نبودم. خواهر بدی هم نبودما، ولی زیادم با احساس و مهربون و کلا، حامی نبودم. شاید بچه تر از اون بودم که دقیقا قدر خواهرکوچیکتر داشتن رو بدونم. ولی امسال، احتمالا به خاطر قرنطینه و عملا هم اتاقی شدنمون بیشتر نزدیک شدیم. شایدم دلیلش ناروتو بود! شاید چون رابطه ایتاچی و ساسوکه تو بچگی شبیه من و بارانه : ) یا هیناتا و هانابی...

ولی امسال، بیشتر انگار تونستم... از بودنش لذت و محبت رو کاملا حس کنم! و خوشحالم! : )

8- آهنگ! خیلی رابطم باهاش نزدیکتر شد. خودم یازده تا نوشتم، یدونه خوندم، و یک عالمه گوش کردم! تازه یه وبلاگ آهنگم دارم! دیگه آدم از زندگی چی میخواد؟

 

 

9 رو میخوام... لبخند ننویسم. میخوام یه اخم، یه غم بزرگ بنویسم. 

بدترین اتفاقی که تو 99 برای من افتاد مرگ عزیزان نبود(و خدا رو بابتش شکر می کنم) قرنطینه هم نبود(حتی با اینکه خیلی تاثیر گذاشت روی بزرگ شدن اخم و غم)

بدترین اتفاق برای من یه تصمیم بود، که هنوز نمیدونم درست گرفته شده؟ بدترین اتفاق برای من، یه معنی از دست رفته بود. بدترین اتفاق برای من، یه ترس بزرگ و هیولاهایی بود که شب و روز شکارم میکردن.

چیزایی که تو سال 99 من رو پیش میبردن، که مجبورم میکردن جزوه ها رو بنویسم، فیلما رو ببینم، کلاسا رو شرکت کنم، کارای تو لیست رو خط بزنم، انگیزه هام نبودن. ترس بودن. ترس از آینده، و ترس از فقر.

 ولی شاید... فقط میخوام همین الان، آخر سالی، امید داشته باشم که این فقط قسمتی از داستانه. که ترس هام الکین و ریشه در تحول نوجوانی و این حرفا دارن.

میخوام این آخر سالی، تصمیم بگیرم که این ترسا رو رها کنم. که سال رو به همون شادی شروع کنم که 98 رو شروع کردم. انیمه شوجوآنه و سرخوش.

میخوام بابت این هشت هدیه تشکر کنم، و سعی کنم وجود شماره نه رو فراموش کنم :)

عیدهمتون پیشاپیش مبارک، و سالتون پر از لبخند :)

I didn't see, I didn't do

Firework's tail
Red sparks bloom
Behind the tree
Out 'the window
There's nothing I can see
There's nothing I can do

Naruto: The last Airbender

پیش نویس: اون حسی رو میتونید درک کنید... که یه فصل یا پستی رو چند هفته آماده دارید، فقط حال ندارید ویرایش و مرتبش کنید؟

خب... الان قسمت بعدی چالش سی روز نویسندگی من همینجوریه :|

قول میدم که ولش نکردم. فقط حوصله ویرایشش نیــست!


خب بریم سر حرف اصلی:


آخرین فن فیکشنی که خوندم، اسمش ناروتو: آخرین بادافزار! بود.

احتمالا میتونید حدس بزنید درباره چی بود. :دی

من آواتار رو تا قسمت چهار دیدم، ولی با خوندن این داستان واقعا برنامه اساسی ریختم که تابستون کاملشو ببینم! انقدر که خوب و قشنگ و احساس برانگیز بود!

داستانش طوری بود که اگه یکی از این دو تا رو دیده باشید، میتونه بهتون مزه بده و ازش لذت ببرید. فقط لطفا قبلش به تگ ها(که بالای صفحه فن فیک هست) و توضیحات دقت کنید. لطفا. نگید نگفتم.

این فن فیک، خیلی رو ساسوکه و ناروتو تمرکز میکنه و ارتباطشون رو خیلی خیلی قشنگ نشون میده. اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! نویسنده های کمی هستن که بتونن به این خوبی همچین رابطه ای خود نویسنده از درست تصویر کردنش ناتوانه رو خوب تصویر کنن. ناروتو اینجا آواتارِ تازه از یخ در اومده است، و ساسوکه شاهزاده سرزمین آتش تبعید شده که آواتار و دوستهاش(ساکورا، سای) رو دستگیر میکنه(هاه! خنده دار بود.)

ساکورا خیلی خفنه. سای خیلی خفنه. کاکاشی خودِ رومخ و باحالشه، و از هیناتا نگم براتون! که همون دختر نابینای خاک افزار ترسناکه است! همه شخصیتای دیگه هم وارد میشن.

من هنوز فصل آخر رو نخوندم، ولی تا اینجا چیزی که دربارش دوست داشتم توصیف شخصیتا، احساس برانگیزیشون، و شوخیاست! و البته... یه مقدار رومنس. (لبخند خجالت زده.)

و حالا: بخونیم قسمت موردعلاقه ام رو! که بدون شناخت آواتار و ناروتو هم..

تاثیر گذار بود. آره. خیلی زیاد. :(:


اون میخواست چیزی بگه، ولی کلمه ها توی گلوش گیر کردن.شاید سکوت اونقدرها هم بی ضرر نبود. شاید چیزها رو آروم می کشت.

اون چشماشو بست، و یه بعدازظهر تابستونی دور رو به یاد آورد، وقتی خانوادش رفته بودن به تاکستانی در سرزمین زمین. اونجا، ایتاچی و شیسویی به لونه مورچه پیدا کردن.

شیسویی با چشمایی که با لذت دیوانه واری می درخشیدن، پیشنهاد کرد:«بیاید بسوزونیمش.» 
ایتاچی جواب داد:«میخوام یه چیز جدیدو امتحان کنم.» یه بطری پر از مایعی طلایی از توی جیبش در آورد، و به ساسوکه داد. «بگیر ساسوکه. اینو بریزش روشون.»

«و...ولی..» ساسوکه انگشتاشو به هم پیچید و اخم کرد.« ولی اونا به کسی آسیب نمیزنن. چرا فقط... ولشون نمیکنیم به حال خودشون؟»

یه لحظه سکوت پرتنشی برقرار شد. شیسویی به نظر سرگرم شده بود. چشم های ایتاچی گشاد شدن، قبل از اینکه نقابی خالی به چهره اش برگشت.

«چون من میخوام یه چیزی بهت یاد بدم.»

بعد، ایتاچی بطری رو از دست ساسوکه گرفت و محتویاتش رو روی لونه مورچه ها خالی کرد.

به آرومی، به کندی و در سکوت، مورچه ها به هیچ تبدیل شدن.

از اونجایی که مورچه بودن، باید عاشق چیزای شیرین می بودن، و ممکن نبود فکر کنن چیزی به اون شیرینی بتونی کاملا نابودشون کنه.

ایتاچی پرسید:«متوجه میشی؟»

ساسوکه سر تکون داد. نمیتونست بگه چی یاد گرفته. چیزی فرای گفتن با کلمات، ولی می دونست که یه چیزی اون روز عوض شد. که هزاران موجود بی گناه مردن که اون فقط بتونه یه چیزی یاد بگیره.

اون شب، ساسوکه با عذاب وجدان، و غصه ای تسلی ناپذیر، بیدار دراز کشید...

اونا فقط چندتا مورچه بودن. 

و اونقدر این کلمات رو با خودش تکرار کرد که خوابش برد.

چه بچه ضعیف و عجیب غریبی بود، که برای مرگ حشره ها عذاداری می کرد. مسخره بود. تصویری از بدنای سیاه و خزدار که بر خلاف اراده شون می رقصیدن تو ذهنش برق زد، که با یه تکون انگشتهایی سفید و استخونی، فروریختن.

به تندی نفسی کشید.

مهم نیست. اونا فقط چندتا مورچه بودن.

خاطره دیگه ای بهش حمله کرد: آدمایی که به زندگی چسبیده بودن، با چشمایی که برای مرگ فریاد می کشیدن، درحالیکه امعا و احشاشون کف زیر زمینی تاریک و بی نور پخش شده بود.

-خب که چی؟ اونا فقط...

-اونا فقط...

-فقط...

هزینه دانش بودن.

آره. همه چی قیمتی داره.

دانش یه قیمتی داره.

 

+لطفا از این یه تیکه درباره ساسوکه زود قضاوت نکنید. تو این داستان در کل خیلی بچه خوب و مهربونیه، که آدمای خیییلی بیشعوری رو دوست داشته. مثل مامان، باباش، داداشش... 

++انگلیسیش تو ادامه مطلب.

+++راستی! من تازه فهمیدم دوبلور فارسی آنگ تو آواتار، نامی تو وان پیس، و ریزا و رز تو کیمیاگر تمام فلزی:برادری(دوبله نماوا) یکی از فامیلای دور ماست @_@

اگه یه روز دیدمش ازش امضا میگیرم. زتتاااینی!


۱ ۲ ۳ . . . ۲۲ ۲۳ ۲۴
فقط هلن.
نه جرقه، نه گلبرگ ساکورا، نه چیزی دیگر.
فقط هلن، و دنیایی که همه تقصیرها گردنش است.
×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
Designed By Erfan Powered by Bayan