یه سری خاطره ها هستن، که مسخرن، ولی انقدر بهت نزدیکن و توری تو رو وجودت نقش بستن انگار باهاشون بدنیا اومدی و به جای مثلا شیش سال پیش، از اول زندگیت باهات بودن.

مثلا یادم میاد بچه که بودم کلاس می رفتم تو کانون پروروش فکری، که درست یادم نمیاد موضوعش چی بود. تقریبا نه سالم بود، و یه روز ازمون خواستن یه داستان بنویسیم و تعریف کنیم. به برنده هم جایزه میدادن که یه دفترچه گوگول با جلد آبی و صورتی بود. منم با کلی شوق و ذوق، داستان سه برادر هری پاتر رو بازنویسی کردم، شخصیتاش رو عوض کردم و کلی جالبش کردم. شب و روز منتظر بودم دوشنبه بشه...دقیقا دوشنبه.... و برم تعریفش کنم.

داستنمو تعریف کردم و اومدم سرجام نشستم، انقدر ذوق داشتم که حتی دختر بغل دستی، که خیلی پوکر فیس بود، هم فهمید و گفت:زیاد حرص نخور. امکان نداره برنده بشی.

پرسیدم چرا؟ گفت تماشا کن. من باتجربم دیگه.

منم تماشا کردم. همه که خوندن، در عرض پنج دقیقه داوران، که دو تا مربی و مدیر کانون بودن، جواب رو اعلام کردن.

من بغض کرده بودم، وقتی دختره بهم گفت:دیدی گفتم؟ همیشه ریحانه برنده میشه. مثلا دختر خانم مدیره دیگه. اصن انگار وقتی برای دخترش جایزه می خره میاد اینجا مسابقه برگزار میکنه که بهش بده.

وقتی دفتر قشنگ کادوپیچ شده رو میدادن به دختره که کلی ذوق کرده بود، نزدیک بود همونجا های های گریه کنم. ولی فقط لبخند زدم. حتی به مامانمم وقتی بهم گفت:خب چی شد؟ مسابقه رو بردی؟ فقط گفتم:نه. دختر خانوم مدیر داستانش بهتر بود.

درحالیکه میدونستم نبود. میدونستم از روی یه کتاب داستان واو به واو خونده بود. ولی خب حتما...یک چیزیش بهتر بوده دیگه.

شاید ژنش...شاید شانسش.