سلام دنیای وارونه

  • ۲۰:۲۰

نشستم لب پنجره‌ای که چشم‌اندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمی‌شد، فقط دود می‌کرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. می‌خوایم بریم مهمونی. خسته‌ترین لباس‌هام رو پوشیدم. قراره یکی‌مون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.

قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم‌ شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشی‌های لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونه‌ی آبی و نقره‌ای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زنده‌ی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.

جمعه بازاره. جنازه‌ها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی می‌کنی؟ این‌یکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمی‌دمش. اون یکی رو نمی‌شناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی می‌دم. 

همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره می‌سازیمش. با خرده‌آجر و استخون. با یک چشم‌ کور. می‌شنوی؟ دارن آواز ما رو می‌خونن. نفس بکش. خواهش می‌کنم نفس بکش. بدون صدای تو نمی‌تونم بخونمش. می‌بینی؟ رنگین‌کمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. این‌ها همه‌ش شعبده‌ست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعله‌های تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه می‌کرد. خواهش می‌کنم برگرد.

طلخک ₹|

مراقب خودت باش.

بلد نیستم. خودت مراقبم باش.
طلخک ₹|

دستم بهت نمی‌رسه. سپرم شکسته. فکر کن دفاعی‌م دورته‌.

باشه:*
EMMA CARTER

میخوام حرف بزنم اما بهتره چیزی نگم. *کشیدن نفس عمیق*

تو امای نگاری؟
آنی‌ما ‌‌‌‌‌

مامان داشت گریه می‌کرد، خواهش می‌کنم برگرد.

:)

راستش اونجاش دروغ بود. بابا داشت گریه می‌کرد. مامان فریاد می‌زد.
آنی‌ما ‌‌‌‌‌

تو چی؟ تو چیکار می‌کردی؟

هوم. کی می‌دونه.
EMMA CARTER

نه اونو نمی شناسم. قبلا یه اکانت دیگه داشتم به اسم اینجا جهان آرام است  و کتابخونه بود یجورایی. بعد هم اکانت تو رو دیدم و یادم افتاد قبلا تو جادوگران هم دیده بودمت. 

 

 

چند دقیقه پیش داشتم هانگر گیمز رو ریواچ و با زندگی فعلیمون مقایسه می کردم. امیدوارم همه چی مساعد بشه و از این دیستوپیا نجات پیدا کنیم.

اهه جدی؟ تو جادوگران کی بودی؟ من فقط یه تایم کوتاه اونجا بودم‌.

:*) امروز به دوستم میگفتم بیا هانگرگیمز ببینیم هروقت یاد زندگی خودمون افتا-
کوروش

نگران نباش اغتشاگرای تروریست و دونه دونه تو گونی میکنن، بهت جنس خوب میرسه باز هذیون نگی :))

تو چیمیگی این وسط😭😭
غَزَلْ (هیرای)

تا همین دو روز پیش، خودمو مجبور می‌کردم به باور اینکه دیستوپیا وجود نداره، یه چیز خنده داره که فقط قراره توی کتابای اورول بخونم. هنوزم معتقدم دیستوپیا وجود نداره. چون توی دیستوپیا همه چی بده، ما که قرار نیست شرور بشیم نه؟

شرور که.. چی بگم.
Give it time
غَزَلْ (هیرای)

خوبی؟ :( چه خبر؟

قربونت برم. والا... زنده‌ایم. تو چطوری؟
سُولْوِیْگ 🌻

این give it time که گفتی خیلی خوب بود. :) 

قربان شما. بنده هرچی می‌گم خیلی خوبه البته 💁
سُولْوِیْگ 🌻

صد البته، در اون که شکی نیست. 

*تعظیم* *افتادن پرده*
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

این چیه توی دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم. 

:)

:)
کالیستا ‌ ‌

چقدر غصه خوردم با این پست.

این متن باید یه روز یه جایی چاپ بشه، باید بارها و بارها توسط آیندگان خونده بشه. شاید هیچکس از اونها عمقش رو درک نکنن ولی باید خونده بشه و کمی هم که شده حس بشه.

غصه نخور عزیزم. به اندازه کافی غصه خوردیم. جاش به اندازه کافی آب و ویتامین بخور. ورزش کن. قوی شو. بعدم بزن تو دهن اونایی که باید.
کالیستا ‌ ‌

:"

بغل*
غَزَلْ (هیرای)

جوابت دهنم رو بس-

در هر حال، امیدوارم که توی این نیمچه چیزی که برامون باقی مونده یه دیستوپیا نسازیم :(

(با خوندن بخش جمعه بازار گریه‌ام گرفت :(((()

با اینکه دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی دلم برای تلگرام و اون رهایی ای که اونجا داشتیم تنگ شده :(

:*) منم امیدوارم. 
(هیعی)
وای منم. اونجا هم همچین همه عاقل و باشعور نبودن ولی حداقل امنیت داشتیم.
MIS _REIHANE

من هنوزم به امداد های غیبی اعتقاد دارم.

متاسفانه؟(: 

عیب نداره. تقسیم کار. بد نیست بعضیا اعتقاد داشته باشیم، بعضیا نه (:
کالیستا ‌ ‌

بغل متقابل* 

:*(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan