- شنبه ۲۱ دی ۰۴
- ۲۰:۲۰
نشستم لب پنجرهای که چشماندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمیشد، فقط دود میکرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. میخوایم بریم مهمونی. خستهترین لباسهام رو پوشیدم. قراره یکیمون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.
قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشیهای لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونهی آبی و نقرهای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زندهی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.
جمعه بازاره. جنازهها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی میکنی؟ اینیکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمیدمش. اون یکی رو نمیشناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی میدم.
همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره میسازیمش. با خردهآجر و استخون. با یک چشم کور. میشنوی؟ دارن آواز ما رو میخونن. نفس بکش. خواهش میکنم نفس بکش. بدون صدای تو نمیتونم بخونمش. میبینی؟ رنگینکمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. اینها همهش شعبدهست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعلههای تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه میکرد. خواهش میکنم برگرد.