fiction, future, and prediction

امروز حرف‌های جالبی برای گفتن ندارم. دیشب به آرتی گفتم دلم برای فال روزانه‌ی ماه تولد که تو کانال‌ها می‌خوندم تنگ شده، پس بهم گفت "مردادی، فردا ورزش کن و درس نخون" ولی تقریبا کل روز رو لم دادم و عصب و ماهیچه و استخون و رگ حفظ کردم. بهتر بود می‌گفت "مردادی، یه بارم که شده خیره سری نکن و حرف گوش کن." شرمنده، من با لجبازی زنده‌م. به روش‌های جالبی فکر کردم که می‌تونم از اطلاعات آناتومیم استفاده کنم برای شکنجه‌کردن آدم‌هایی که اذیتم کردن. "مردادی، کمتر کینه‌ای باش." شرمنده، من با کینه زنده‌ام. 

انقدر فال و نصیحت روزانه‌ی زودیاک خوندم که خودم یک پا اوستا شدم. بذارید به شما هم جمله روزانه بدم:

فروردینی، برای قدم‌هات به اندازه‌ای سخت بگیر که حرکت کنی. نه اونقدری که پات بشکنه.

اردیبهشتی، شاید دلیل خوبی داره که به درست و غلط اون کار شک داری. بیشتر فکر کن.

خردادی، داری از تصمیمی که یه بار گرفتی به عنوان بهانه برای درست نکردن چیزی که نیاز به تعمیر داره استفاده می‌کنی.

تیرماهی(؟)، صرفا قبول کردن اینکه گند زدی برای جبران اشتباهاتت کافی نیست.

مردادی، وایستا و نفس بگیر. نه. ادای وایستادن رو در نیار. واقعا وایستا و نفس بگیر.

شهریوری، اگه همه چی رو ندونی دنیا به آخر نمی‌رسه. 

مهرماهی، عقب نشینی نکن. می‌دونم به احتمال زیاد نمی‌کنی، ولی اگه وسوسه شدی که تسلیم بشی، نشو.

آبانی، اینکه بشینی از دید خودت همه چیز رو از اول مرور کنی قرار نیست اطلاعات جدیدی بهت بده. 

آذری، قبر خودت رو نکن. اگر می‌خوای بکنی، حداقل با یه بیل خوب این‌کارو بکن که دستت نشکنه.

دی‌ماهی، مشورت کن، و واقعا به حرف طرف مقابل گوش بده.

بهمنی، به بدنت استراحت بده. به جاش از غریزه‌ت استفاده کن.

اسفندی، از خودت بپرس اون لبخندی که رو لبت نگه می‌داری برای چیه؟

بامزه شد. راضیم.(":

On a darker note، خیلی برام جالبه که چطور هرکی به یه چیز چنگ می‌ندازه برای مست موندن و ادامه دادن. خودمم انجامش می‌دم، درحالیکه می‌دونم هیچ میزان از مخدر و آرام‌بخش قرار نیست جلوی ابرهای سیاه و دست‌هایی که چنگ میندازن تا غرقت کنن رو بگیره. باید با این حقیقت روبه‌رو بشم. تو نقطه‌ای هستم که تلاش برای دروغ گفتن راجع بهش، عصبانیم می‌کنه. چه خودم انجامش بدم، چه بقیه.

On a lighter note، خیلی خوبه که هنوز موسیقی رو داریم. داستان‌ها رو داریم. این‌ها مخدر نیستن. این‌ها ستاره‌های شبن. پل‌هایی که گاهی دیده می‌شن، پرده‌هایی که گاهی کنار می‌رن، چیزهایی که برای یک لحظه به ما اجازه می‌دن حقیقت دنیا رو ببینیم. خوشحالم که هنوز نت‌ها ممنوع نشدن. خوشحالم که راه حنجره‌ها بسته نیست. خوشحالم که کلمه هنوز ممکنه.

حرف‌هام ضد و نقیض شدن. برای امشب دیگه کافیه.

شب به خیر.

The Quietest, Most Personal Hell

به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخون‌های جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. 

رگ‌ها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصب‌ها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی می‌کنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم چون تجربه ثابت کرده نتایج فکر کردنم خیلی جالب نیست. جاش می‌شینم پشت پیانو و از اول your hologram stumbled into my apartment. با اینکه من خیلی وقته هولوگرام تو رو نمی‌بینم. جزئیات چهره‌ت رو فراموش کردم. از شر صدات نمی‌تونم خلاص بشم، ولی عیب نداره. تنها چیزی که مهمه اینه که درد توی قلبم هنوز تازه‌ست، و می‌دونم خنجرت چه شکلی بود. می‌تونیم بگیم it just never happened. می‌تونیم بگیم too impaired by our youth To know what to do. ولی من حقیقت رو می‌دونم. 

خوندن دایی وانیا رو تموم کردم ولی به اشتراک گذاشتن بریده‌ها با این سرعت نت برام غیرممکنه. هر فکری راجع بهش داشتم رو واسه خودم نگه داشتم و رفتم کتاب بعدی. فکر می‌کردم دیگه کتاب رئالیسم جادویی خوب پیدا نشه، ولی "سیرک شب" تا اینجا ناامیدم نکرده. بخش رومنسش هم تعلیق خوبی داره و تو ذوق نمی‌زنه. بعد از چوب نروژی شبیه یک نفس هوای آزاده.

دلم برای دوست‌هام تنگ شده. اگه می‌شد تک‌تکشون رو جمع کنم روی تختم زیر این پتوی گلبافت که به جای تنهایی، با هم قایم بشیم این‌کارو می‌کردم. ولی فکر کنم همین‌که می‌دونم سالمن باید برام کافی باشه. لیاقت ما بیشتر از این جام شوکرانه، ولی فعلا همین رو داریم واسه نوشیدن. Cheers.

تنهایی برام جالبه، طوری‌که این کشور برام جالبه. طوری‌که جهنم می‌تونه جالب باشه.

واسه امشب بسه. شب به خیر.

 

پ.ن: عنوان از:

 If you were alone, it was the quietest, most personal hell. And James, it gets so hard to escape.

-Falcon and the Winter Solider

پیتر اسمش رو گذاشت ساختمون زیر آب، ولی من این توصیف رو از وضعیت ترجیح می‌دم. به هرحال آدم نمی‌تونه بنویسه هلن بدون هل. :)))

سلام دنیای وارونه

نشستم لب پنجره‌ای که چشم‌اندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمی‌شد، فقط دود می‌کرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. می‌خوایم بریم مهمونی. خسته‌ترین لباس‌هام رو پوشیدم. قراره یکی‌مون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.

قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم‌ شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشی‌های لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونه‌ی آبی و نقره‌ای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زنده‌ی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.

جمعه بازاره. جنازه‌ها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی می‌کنی؟ این‌یکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمی‌دمش. اون یکی رو نمی‌شناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی می‌دم. 

همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره می‌سازیمش. با خرده‌آجر و استخون. با یک چشم‌ کور. می‌شنوی؟ دارن آواز ما رو می‌خونن. نفس بکش. خواهش می‌کنم نفس بکش. بدون صدای تو نمی‌تونم بخونمش. می‌بینی؟ رنگین‌کمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. این‌ها همه‌ش شعبده‌ست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعله‌های تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه می‌کرد. خواهش می‌کنم برگرد.

دوخط، دوخط

جلوی دانشگاه از سرویس پیاده شدم. در اتوبوس از پشت سرم بسته شد. به اطراف نگاه کردم، دخترهای مقنعه پوش. پسرهای کیف به دوش. یادم آمد امروز جمعه بود. چرا آمده بودم تا دانشگاه؟ هیچکس همراهم نبود.

چرا آمده بودم دانشگاه؟

گفتم خب من که آمده‌م همین راه را با اتوبوس برگردم که کار با بی‌آر‌تی هم یاد بگیرم. یادم بود حدودی باید تا کجا می‌رفتم، بقیه‌ش را هم مپ می‌زدم. چه پله‌های بدی داشت. چه سراشیبی عجیبی. اینجا چطور بالاشهر بود؟

از جلوی یک دکه رد شدم که جلویش حسابی شلوغ بود. خانم‌های چادری، خانم‌های مانتویی، خانم‌های قری. همه ایستاده بودند. به تابلوی کنارش نگاه کردم: کیک روز، چیز کیک با شکلات. بد نبود قیافه‌اش. دیدم خانومی یک پلاستیک بزرگ خرید و از دکه دور شد. شکمم قار و قور کرد. یادم افتاد، آها. نهار. شاید برای نهار آمده بودم دانشگاه. آخر ساعت یک و نیم بود. سایت تغذیه بالا نمی‌آمد. آخر صف را به زور پیدا کردم و داشتم فکر می‌کردم می‌توانم هم غذا بخورم هم کیک، که خانمی زد روی شانه‌ام:"می‌شود این را برایم نگه داری؟"

غافلگیر شده بودم. فقط سر تکان دادم و پلاستیک را از دستش گرفتم. خانم شروع کرد قربان صدقه رفتن و نصیحت کردن که هیچ چیزش را یادم نیست.

خانم چادری دیگری نشسته بود. چاق بود، شاید هم وسایلش را زیر چادر مخفی کرده بود. با چهره بشاش رو به من کرد:"عجب پیرهن زیبایی داری عزیزم." فکر کنم نفهمیده بود دخترم یا پسر. لبخند زدم. گفت:"می‌شود من یک تن بزنم؟"

ناگهان کل عضلاتم منقبض شد. رفتم توی حالت دفاعی. چهره‌ش دیگر بشاش به نظر نمی‌آمد، ترسناک بود. سر‌تکان دادم:"ببخشید نمی‌شه." و سرم را کردم توی گوشی. تند تند میزدم که سایت تغذیه بالا بیاید و بتوانم گوشی را بگذارم توی کیفم. چه سریع یک انسان رهگذر بی خطر می‌تواند به شکارچی و تو به طعمه تبدیل شوی. توی ذهن خودم حداقل، من طعمه بودم. گویی کس دیگری این مکالمه را نشنیده بود. اگر هم شنیده بود، خودش را زده بود به نشنیدن. من هم بودم می‌زدم. گوش دادن به اتفاقات اطرافت یک چیز است، ولی فهمیدن یک چیز دیگر و بسیار خطرناک‌تر است.

سامانه باز شد. نهار نگرفته بودم. خب پس، همین کیک را می‌کردم نهارم. شیر هم می‌خریدم... یا آب‌میوه؟ شیر سردی است، آب‌میوه اسیدش زیاد. شاید با شیر راحت‌تر برود پایین. 

همین فکرها را می‌کردم که بیدار شدم. دنیا سنگین و خیس و گرم بود. نه، زیاد هم گرم نبود. بدنم درد می‌کرد. کولر روشن بود؟ سقف اتاق سلامم کرد. سلام. سلام. حتی سقف اتاق از تو به من کمتر نامهربانی می‌کند.

دلم برایت تنگ نشده. در خواب‌هایم هستی، و چقدر هم مهربان هستی. آن شبِ دیگر برایم داستان بامزه‌ای گفتی. کلاغ از بالکن آمده بود توی خانه‌تان و ظرفی را شکسته بود و مادر و خاله‌ت حسابی دست و پایشان را گم کرده بودند. می‌گفتی نکند آن کلاغ خود منم که همه چیز را می‌زند می‌شکاند‌. من فقط می‌خندیدم. نمی‌گذاشتی بین حرف‌ها حرف بزنم. خودم هم نمی‌خواستم.

دیشب هم برایم ویسی را فرستادی و تحلیل می‌کردی که این یارو را ببین تو را به خدا چقدر غلط اضافه می‌کند.

امروز من به تو می‌گفتم دیدی می‌توانم با آهنگ‌ها آینده را پیش‌بینی کنم؟ دیدی دنیا تمام شد و تو پیش من نبودی؟ و تو سکوت می‌کردی.

وقت‌هایی که خودم حرف می‌زنم را دوست ندارم‌. کاش همیشه تو حرف بزنی. مثلا بگو چطوری؟ زنده‌ای؟ بعد هم به جواب‌هایم گوش نکن، مگر اینکه حرف اشتباهی بزنم. آن وقت کلمه به لعنت کلمه‌اش را بیاور جلوی چشمم. نه... نه یادم رفته بود. نباید به گذشته نگاه کنم. قرار بود فقط آینده جلوی رویم باشد. قرار بود همه چیز را ببخشم، هم خودم و هم تو را. قرار بود مهم نباشد تو چه می‌بخشی. من که بخشیدم. من که آزادم. 

و من واقعا آزاد شد از تو. ولی چه می‌شود کرد عزیزم، هنوز نمی‌دانم چرا سوار سرویس شدم و دم دانشگاه پیاده شدم فقط برای اینکه همین راه را برگردم. حتما حکمتی داشته، یا طوریکه این اهالی مدیتیشن و سلف‌هلپ می‌گویند: هر اتفاقی که برایت میفتد به نفع توست. راست می‌گویند. همین جلسه مزخرفی که سه ساعت خواب صبحم را حرامش کردم حداقل شد دو خط توی این متن. دو خط دو خط درد و گریه و خنده و خاطره و خیال را می‌کنم داستان و می‌روم جلو. همه‌چیز به فدای کلمات. من و تو و این دنیا؟ همه به فدای کلمات. محل قرارمان؟ چه جایی دیگر مانده، جز مابین همین کلمات؟

۱۸ دی ۱۳۹۸

هرروز، انقدر اطرافم اتفاقات وحشتناک می‌افته که نمی‌دونم باید توجه و ظرفیت غم و اندوهم رو به کدومشون بدم. به آسیب‌های اجتماعی نوجوون‌ها؟ به پر بودن دادگاه‌ها؟ به بدن‌های تیکه‌تیکه شده‌ی بچه‌ها؟ به علم‌آموزی که قرار نیست بتونه از علمش استفاده کنه؟ به معلم‌هایی که مجبورن دو یا سه تا شغل داشته باشن؟ به آسمونی که ابری نمی‌شه مگر ابرهای پر از دود و گرد و غبار؟ به غذاهای مسموم و آب‌های مسموم‌تر؟ به بیمارستان‌هایی که پزشک‌های جوونشون یکی یکی خودکشی می‌کنن؟

 

من فقط یه آدمم. ظرفیت محدودی دارم، زمان و توان محدودی دارم برای سوگواری کردن. برای تسلیت گفتن و تسلیت شنیدن. برای همینه که پنج سال پیش یه تصمیم گرفتم.

 

یک روز رو میزان و معیار برای غم و عصبانیت غیرقابل کنترلم قرار می‌دم. همه چیز رو با اون می‌سنجم. خوب و بد. خوش‌نیت و کثافت. جهنم و بهشت. سنجش و معیار من اینه، و قراره تا آخر عمرم این روز به یاد داشته باشم. تا وقتی عقل و وجدانی برام باقی مونده باشه، نمی‌ذارم از کنارش راحت گذر کنم. اجازه می‌دم این روز، من رو پر از خشم و حرکت کنه.

 

این روز رو می‌ذارم مبدا تمام چیزهایی که نه می‌بخشم، نه فراموش می‌کنم.

Mine-land: A Poem

 

دریافت

Mine-land

 

I'm learning anger

He writes on blackboard

I'm choosing his love

Down the one-way road

 

Green, like a nice gown

We ran in meadows

The sun upon us, yet

There were no shadows

 

"Let go," they told me

"Hell no!" I shot back

The bullet hit their face

I'm on the right track

 

"Sorry for your loss"

Don't be, I am not

I live in war zone

And swords still cut

 

I'm poisoned daily

A snake coiled in one hand

But how to fear death, when

my home is mine-land?


۱. دوست داشتم یه چیزی راجع به بند دوم بگم. چطور می‌شه وقتی آفتاب وجود داره سایه‌ای تشکیل نشه؟ جواب اینه که: نمی‌شه. پس اگه توی یه دشت سرسبز با وجود خورشید سایه‌ای وجود نداره و توش ما خیلی خوشیم، اون دشت خیالیه. و وجود نداره.

۲. عنوان شعر بازی با کلمات minefield(زمینِ مین)، homeland(وطن، خانه) و ضمیر ملکی mine هست.

جالبه، همونقدر که کشور من، شهر من و خانواده من مال من هستند، من هم مال اونها هستم. این مالکیت اجباری یکی از ترسناک‌ترین چیزهای دنیاست.

۳. خیلی به این یکی شعر افتخار می‌کنم. بیشتر از قبلی. مختصر و مفید و قشنگ شده، و کاملا مناسب این لحظه‌ای که الان توش هستم.

من که البته زیاد شعر نگفتم، ولی فکر کنم پوینت شعر همین باید باشه؟ Capturing The Moment؟

فقط جالبه که این "لحظه‌"ی ما سال‌هاست که ادامه داره.

بشنویم.

A Vampire Picking Flowers Out In The Sun

خب. از کجا شروع کنم.

نمی‌خواستم راجع به 1401 بنویسم. میخواستم تا قبل عید یه پست دیگه هم بنویسم ولی یهو دیدم امروز 22امه و عمرا احتمال نداره تو 9 روز آینده دوباره بیام تو این پنل. 

حقیقت اینه که. من تو این‌سال تقریبا درست و حسابی نوجوون بودم. نمی دونم، شاید تعریف من از نوجوون بودن با یه بچه‌ی 16 ساله‌ی آمریکایی یا حتی تهرانی فرق داشته باشه. شاید خطرات و ریسک هایی که امسال درآغوش گرفتم و به تفکر خودم حاصل از کله‌ی پرباد جوانیه، برای خیلی‌های دیگه ‌خنده دار باشه. خطر؟ ریسک؟ شوخی می کنی؟

منظورم اینه که... خب ما همیشه درحال انقلاب درونی هستیم. من همیشه درحال انقلاب درونی بودم. ولی امسال شاید خنجرهام تیزتر شد؟ زبونم تندتر؟ ذهنم خسته تر و قلبم عاشقتر؟ و جسمم... جسمم هرلحظه به مرگ نزدیکتر. طوری‌که... "من نهار نمی‌خوام. می‌خوام بمیرم." طوری که "بزنمت؟" "آره لطفا."

و ما همیشه درحال گشتن هستیم. خودت رو گم کردی؟ همیشه همون‌جاییه که آخر از همه چک می‌کنی. ما بچه‌ایم یا بزرگسال؟ از نظر قانونی بچه‌ایم و آدم بزرگ‌ها باید ازمون مراقبت کنن ولی They're doing a shit job of it, they can't even protect themselves for hell's sake؟

آیا از نظر خاورمیانه‌ای پیر محسوب می‌شیم؟ از چه جنسی هستیم از چه رنگی چه مزه ای. آیا در زندگیمون سختی داریم، یا این‌ها که داریم عادت انسانیه؟ آیا قربانی‌ایم یا مقصر؟ شاید به بعضی از جواب ها رسیده باشم ولی به درد لای جرز هم نخوردن چون حالا که چی؟ حالا که میدونم، میگی چیکار کنم؟ بمیرم؟ بکشم؟ have been trying to do that for a long time. 

ما همیشه درحال رها کردن هستیم. رها کردن هیچوقت برای من سخت نبوده. من به Ephemerality اعتقاد دارم. زیبایی در گذرا بودن چیزها. زیبایی در عمر کوتاه شکوفه‌های ساکورا، زیبایی در سوختن یه کبریت، منفجر شدن یه ساختمون، تموم شدن یه دوستی یا دو تا یا هزارتا. از بین رفتن دوستی ها منو غمگین نمی‌کنه. حتی دیگه مثل قبل باعث عذاب وجدانم نمیشه. می‌دونم این زیاد هم عادی نیست. میدونم باید بیشتر به آدمها اهمیت بدم. ولی گوش کن، من حتی به خودم اهمیت نمی دم. چطور ازم انتظار داری بتونم به تو اهمیت بدم؟

ما همیشه در حال جنگیدن هستیم. جنگ بده. اما زیر پا له شدن؟ Now that's worse. و من تا حالا تو فایتینگ بک موفق نبودم. فقط تازه دارم یاد میگیرم اداش رو در بیارم.

ما همیشه درحال عاشق شدن هستیم. بی‌معنیه ولی تنها چیزیه که معنا داره. الکی شاعرانه به نظر میاد ولی تنها حقیقتیه که وجود داره. دوست دارم بدونم، یک ماه عاشق بودن برای تمام عمر کافیه؟ دوست دارم بدونم، آیا قبلا عاشق بودم و فقط یادم نمیاد؟

ما... نه. من همیشه سرم تو ابرهاست. پست سال جدید بهترین فرصت برای خیلی کارهاست. برای برنامه ریزی، برای آدم بهتری شدن، برای برگشتن به دنیای واقعی. برای اینکه بتونم کنترل زندگی‌م رو به دست بگیرم. برای اینکه یه نگاه به عقب کنم و ببینم چی از دنیا یاد گرفتم.

دنیا راجع به شخصیت و خیال و عشق نیست. دنیا راجع به دوستی ها، موسیقی یا رنگین کمون نیست. دنیا راجع به پول و درس و کاره. راجع به زبان هایی که بلدی، پادکست هایی که گوش میدی، کتاب هایی که میخونی، قرص هایی که می‌خوری. دنیا راجع به جنگیه که میکنی نه صلحی که آرزوش رو داری. راجع به آدماییه که می‌خوان بکشنت و آدم‌هایی که می‌خوای بکشی. راجع به ماشین و خونه ای که داری... یا نداری. و میبینی؟ من همین الانش هم تقریبا تو این دنیا نیستم و برعکس بعضی ها، از این که وسط دو دنیا آویزون بمونم خوشم نمیاد. پس چرا تمومش نمیکنی؟

 

در یک یادداشت روشن تر(! پاسداری زبان فارسی)، حس می کنم تو این سال، چیزی که قراره یک سال و نیم آینده رو باهاش طی کنم رو پیدا کردم. اون روز تو وسایلمون یه گوشی پزشکی پیدا کردیم(Ironic enough) و وقتی صدای قلب من و باران رو گوش کردیم فهمیدم چقدر تپش قلب دارم، و تعجب آور بود چون اون لحظه کاملا آروم بودم. یه وقتایی هست که جدی انقدر استرس می‌گیرم که سرِ جام قفل می‌شم و نمی‌تونم حتی به کتاب دست بزنم، و فکر کن اونموقع وضعیت قلبم چطوریه. اون لحظه‌ها تنها چیزی که می‌تونه نفس کشیدنم رو به حالت عادی برگردونه صدای پیانوییه که بعد با کلماتی همراه میشن که... راستش زیاد هم شادی آور نیستن. ولی منو شاد می کنن. یا آروم، فکر کنم.

نمیدونم سال بعد این موقع چه احساسی بهش دارم. هم به اون، هم به زندگی و هم به رِد. مهم تر از همه رِد.

ولی در حال حاضر؟ فکر می کنم بهترین هدیه‌ای که این دنیای بی معنی تونسته بهم بده عشق بوده، در عوض قیمت سنگینی که پرداختم(و خواهم پرداخت. تازه قسط اولشه.)

 

حقیقت اینه که وقتی دوباره اینو میخونم حس می کنم اون چیزی که باید رو راجع به امسال انتقال ندادم. یه سری چیز خوب انتقال دادم، یه سری چیز لازم، ولی نه دقیقا "کافی". شاید به خاطر اینه که امروز به طور خاص خیلی حالم بده. برام عجیبه که خود آینده‌م Low ترین نقاطم رو ببینه و به عنوان 1401 بشناستش. شایدم 1401 واقعا همش Low بود. هرچی فکر می کنم، پیروزی بزرگی یادم نمیاد. به جز رِد. فقط رِد.

راستش من تو کل این سال یه بچه‌ی افسرده‌ی نارسسیست میزربل نبودم، هرچند... هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چی بودم. احتمالا همین چیزی که الان هستم. خونآشامی که میره زیر آفتاب گل بچینه فقط چون زیبان.

همین. برای همتون سال خوب و روشنی آرزو می‌کنم. Since, you know. We all need some light in this hellhole

18/10/1398

به وقت ۶:۱۹ دقیقه.

 

برای شما که رفتید و قاتلتان بعد از سه سال ناشناس است و مجازات نشد.

 

برای شما که کسانی را دوست داشتید و توسط کسانی دوست داشته می‌شدید.

 

برای شما که آرزو، گذشته و آینده داشتید.

 

برای شما که سه روز انکارتان کردند.

 

برای شما که هر شب اسم‌هایتان را می‌خوانم

 

که نبخشم.

 

که فراموش نکنم.

 

وگرنه نفر بعدی خود منم.

    Shameless

    من فوتبالی نیستم. فقط لازمه افکارم رو برای خودم اینجا بذارم.

    زمان جام جهانی به خودم قول دادم احساساتم رو بکشم. که به حال کسایی که به خودشون رحم نمیکنن رحم نکنم. نه اینکه این رحم و دلسوزی داشتن و نداشتن من فرقی به حال اون بازیکن رندوم داشته باشه. برای خودم فرق داره.

    اگه الان به کسی که لیاقتش رو نداره دلسوزی می کردم، بقیه عمرم هم همین میشد. تا ابد محکوم می‌شدم به دلسوزی کردن و سرزنش نکردن.

    تا اون لحظه‌ی آخر بی حس موندم. لحظه ای که اون بازیکن گریه کرد، و بازیکن آمریکایی خواست بهش دلداری بده. اون لحظه احساسات همه هجوم آوردن و نمی‌تونم توضیحش بدم.

    قبلش دقیقا به خاطر این دلسوزی نمیکردم چون کسی که به خودش رحم نکنه، لیاقت دلسوزی نداره. بعدش دلسوزی کردم چون دقیقا کسی که به خودش رحم نکنه، لایق ترین آدم برای دلسوزیه.

    مستقیم بعدش قرارداد با این آقای مربی پرشکست تمدید شد. من فوتبالی نیستم، ولی انقدر فساد تو این عمر کوتاهم دیدم که بتونم رانت‌خواری رو تشخیص بدم.

    و باز دلسوزی کردم. چون فکر کن به حال خودت رحم نکنی، آبروت جلوی یه کشور نه، نصف یه کشور رو فدا کنی، واسه اینکه از سیستمی دفاع کنی که قراره پول مالیاتت رو خرج کنه برای مربی‌ای که یه بار بردتت سمت شکست و قراره دوباره ببرتت همون وری‌. سیستمی که همه‌ی اینکار ها رو میکنه فقط واسه اینکه خودشم این وسط یه لقمه از این سفره‌ی چرب و نرم بخوره.

    چی از این غمناک‌تره؟

    چه از روی اجبار، چه از روی علاقه، کسی که خودش برای بهتر نشدن اوضاع خودش تلاش نکنه، حرکتی نکنه، انگار برای شکست خوردن خودش تلاش کرده.

     

    حالا فکر کن یه بازیکن انگلیسی باشی و واسه یه تیم خارجی رندوم و متوسط داری بازی می‌کنی، یه اکانت اینستاگرام داری که توش برند لباس ورزشیت رو تبلیغ میکنی و خب زندگیت اینه. از همین راه می‌چرخه.

    فکر کن اون تیم رندوم، تیم این کشوره. بعد یه سال بالاخره میگی enough is enough.

    بهت حسودیم میشه. چون خونه‌ای برای برگشتن بهش داری.

    It'S JuSt a PhAsE"

    تو این یک ماه خیلی فکر کردم که از چی بنویسم. 

    یه ماه از ترس نوشتم. از بی اعتمادی. ماه بعدش از امید نوشتم. از درهای باز و تجربه های جدید. ولی الان؟ الان میخوام بگم "بعدش چی میشه."

    ببینید، زندگی ما از دوره ها تشکیل شده.

    یه قسمت از Jojo Rabbit، وقتی جوجو از دختر یهودی پنهان شده تو خونه پرسید بعد این اتفاقات میخوای چیکار کنی، گفت بعد از اینکه این دوره تموم شد، میخوام برقصم.

    آقاگل این رو زمانِ کرونا تو وبلاگش گفت، که یعنی اون هم قصد داشت وقتی این دوره تموم شد برقصه. همه این قصد رو داشتیم. میخواستیم بریم ساندویچ کثیف بخوریم و با آرامش همدیگه رو بغل کنیم. بی‌ماسک بریم تو خیابون‌.

    الان؟ الان هم میخوایم وقتی همه چی تموم شد همین کارها رو بکنیم. 

    آدم همیشه منتظر پایانه. منتظر یه نقطه مشخص و گنده که داد بزنه "خب، پایان آرک. همه برن استراحت." ولی همچین چیزی نمیاد. همونطور که یه روز تو رادیو اعلام نکردن "شنوندگان گرامی لطفا توجه کنید، کرونا تمام شد."

    دوره ها میان، عبور می کنن و در دوره بعدی محو میشن. حل میشن. چیزی که مهمه اینه که تاثیرشون رو میذارن.

     

     

    تو خانواده های خارجی، وقتی یه بچه میخواد come out کنه به عنوان ترنس یا اون چیزای دیگه ای که همه اینجا ازش می‌ترسن(:)، والدین اگه واکنششون گریه، بیرون انداختن بچه از خونه، تهدید به قتل یا تلاش برای بیرون آوردن جن از بدن بچه‌شون نباشه، اینه که بگن "It's just  a pahse. You're gonna grow out of it soon." 

    یعنی انگار، "اینها همش توهمته. فقط فکر می کنی دختری. فقط فکر می کنی فلانی رو دوست داری. این فقط یه دوره است و تحت تاثیر اینترنت و دوستاتی و این طبیعیه. مهم اینه که تمام این مدت بدونی که این.فقط.یه.دوره.است."

    ولی حقیقتا، چه اهمیتی داره؟

    انگار زندگی قراره جور دیگه ای باشه. انگار زندگی از چیزی به جز چند دوره‌ی متوالی تشکیل شد. انگار این phase یه چیز فیک و اشتباهه. انگار احساساتی که الان داری تجربه میکنی، چون قراره چند سال بعد تغییر کنن، پس حتما راست نیستن. حتما برای جلب توجهن.

    من تو این دوره میخوام لباس های سیاه و گردنبند های سنگین بپوشم و بندازم. درسته، دو سال بعد میخوام برم تو یه صومعه زندگی کنم. چهار ماه بعدش تصمیم میگیرم متخصص اطفال بشم. خب که چی؟

    What's wrong with that? Do you stay the very same person you are your WHOLE life?

    Yeah, me neither.

     

    اما نه، جامعه نتیجه گراست. جامعه فکر می کنه زندگی آدم اون نقطه ایه که یه شغل امن، خونه، ماشین، و یه خانواده‌ی Hetro با 2.5 تا بچه داشته باشه. تمام راهی که تا حالا اومدی، تمام عشق های ناتموم و تغییر رشته ها و امتحان کردن هات برای اینکه بفهمی کی هستی، همشون بی معنی بودن. جامعه نتیجه گراست.

    ولی لعنت به جامعه، ما میخوایم چی باشیم؟ 

     

     

    یکی می گفت مردم ایران تو این چند وقت رشد نکردن، بزرگ نشدن، بلکه بزرگ بودن. این همه وقت انگ بی فرهنگ بهمون چسبوندن، چسبوندیم، و تازه میفهمیم همه‌ش مه و آیینه بود. اگه کنارش بزنیم، میبینیم چه زیبایی هایی از چشممون دور بودن. چه آدم هایی رو چشم روشون بسته بودیم.

    "این فقط یه دوره است؟" خب، کی اهمیت میده؟ مهم اینه که ما، ملت جدیدی از این دوره بیرون اومدیم. بالاخره تونستیم تا حدی به هم اعتماد کنیم. بالاخره فهمیدیم ته دل بقیمون چه خبره. مایی که تا دیروز پیر و جوون میگفتیم اینجا دیگه جای زندگی نیست، از داخل و از خارج، امروز داریم با آرزو و حسرت به هم افتخار می کنیم. چون دیگه محبت های دروغکی جلوی دوربین نیستیم. دیگه جشن همدلی زورکی و مستندسازی تقلبی نیستیم. خشونت هست، خون هست، ولی همه‌ش جلوی چشممونه. پلیس ها تو خیابون کنار مدرسه‌مون. صدای تیر تو گوشمون. 

    غمگینیم، سوگواریم، جنگ زده ایم، ولی حداقل مغروریم. هر اتفاقی هم که بیافته، هر جا که این جاده بهش ختم بشه، ما دیگه اون مسافرهای سابق نیستیم. قدرتی پیدا کردیم در حد اکتیویست های خوشی زیر دل زده‌‌ی فرانسوی. اونم کجا؟ وسط خاورمیانه‌ی سیاهِ نفتی.

    اگه این دگرگونی نیست، پس چیه؟ یه phaseهه؟ خب باشه!

    آره، مردم ایران به تک صداییِ خشونت عادت کردن. به موش بودن برای گربه‌ها عادت کردن. به دستمال تعارف کردن به قاتل برای پاک کردن زخمش عادت کردن. ولی بی فرهنگ؟ ولی ضعیف؟ ولی "این نسل کِی مثل نسل قبل میشه"؟

    اینها همه دروغه. 

     

    من همونیم که دوسال پیش همین‌موقع از صلح می گفتم. از دوری کردن از جنگ، به هر قیمتی. از کودک‌سربازها، از اینکه آیا ما بچه های زمان صلح تو سختی بیشتری هستیم، یا نسل بچه های زمان جنگ. همونی که فکر می کرد جنگ یه چیزی متعلق به گذشته های دوره، نه یه چیز همیشگی. یه ثابت تو زندگیِ ما متغیرها.

    اونموقع نمیدونستم، چیزی به اسم "بچه های زمان صلح" تو این نقطه از دنیا وجود نداره. نمیدونستم که، تو نمیدونی خودت و بقیه چطور با جنگ رو به رو میشید، تا وقتی با جنگ رو به رو بشید.

    الان هم خیلی چیزها رو نمیدونم. ولی یه چیزی هرگز وضوحش برام کم نشده، و نمیشه. چیزی که دقیقا دلیل اصلی‌ایه که دارم اینجا این جملات رو برای خود آینده‌م ثبت میکنم.

    اینکه دوره ها مهمن. اینکه هیچ دوره‌ای "فقط" یه دوره نیست. اینکه هر واکنشی که اتفاق افتاده، برگشت ناپذیر و در درون ما بوده.

    الان فقط مونده بیرون رو درست کنیم. و "بعدش"، خیلی چیزها میتونه بشه. شاید حتی "بعدش"، همین الان اتفاق افتاده.


    پ.ن: چرا تو مثال Phase گفتم خانواده های خارجی؟ چون خب، کام اوت کردن واسه خانواده ایرانی یه داستان متفاوت و تراژیک جداست که شکسپیر میتونه درست ازش داستان بنویسه، نه من. اسمش رو هم میتونه بذاره It's complicated. 

     

    پ.ن۲: جا داره اینجا از Hamilton: The Musical یاد کنیم:

     

    The Schuyler Sisters

     

    I've been reading "Common Sense" by Thomas Paine

    So men say that I'm intense or I'm insane

    ~ You want a revolution? I want a revelation~

    So listen to my declaration

     

    "We hold these truths to be self-evident

    That all men are created equal"

    And when I meet Thomas Jefferson 

    I'ma compel him to include women in the sequel

     

    Look around, look around

    At how lucky we are to be alive right now

    Look around, look around

    At how lucky we are to be alive right now

     History is happening in Manhattan Tehran

    And we just happen to be in the  greatest city in the world

    In the greatest city in the world!

    ۱ ۲
    ~ اینجا صداها معنا دارند ~

    ,I turn off the lights to see
    All the colors in the shadow

    ×××
    ,It's all about the legend
    ,the stories
    the adventure

    ×××
    پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
    آرشیو مطالب
    Designed By Erfan Powered by Bayan