- پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴
- ۰۰:۵۳
مثل از قحطی برگشتهها شدهام، ولی به جای آذوقه، لحظه جمع میکنم. لحظههایی که میتونم عزیزانم رو در آغوش بگیرم. لحظههایی که میتونم کنارشون یک فیلم رو برای بار نوزدهم نگاه کنم. لحظههای مچاله شدن زیر پتو و کتاب خوندن با طاقچه. لحظههای پیاده روی زیر بارون نیمهیخزده. لحظههای پشت پیانو. حتی لحظههای درس خوندن.
تند تند برنامه میریزم. امروز این دوستم رو ببینم. فردا به اون دوستم زنگ بزنم. برم خونه مادربزرگم یک چایی بخورم و برگردم. پس فردا لباس خوشگله که نگه داشتم برای یه وقت خاص رو بپوشم.
چون کی میدونه تا کی زنگ زدن ممکن باشه؟ کی میدونه اینبار که برم تهران، بتونم برگردم؟ کی میدونه وقتی برگردم، هنوز کسی منتظرم هست؟ کی میدونه تا کی روانم- روانمون اجازه میده تا ته صدای آهنگ رو زیاد کنیم و یکی در میون تیلور سویفت و متالیکا بخونیم؟ کی میدونه این کافه تا فردا سرِ پا خواهد بود که بخوایم چیزکیکهاشو امتحان کنیم؟
هیچکی. معلق. حتی با اینکه میخونیم و میشنویم، حتی با اینکه چشمهامون بیخ تا بیخ بازن و همه چیز رو میبینن، حتی با اینکه به نتایج هر قدم بارها فکر میکنیم و برنامه میریزیم، مثل یه گلبرگ توی نسیم ناامنی معلقیم.
پس جمع میکنیم. مثل از قحطی برگشتهها، ولی به جای آذوقه...