هرچه تنهاتر

  • ۲۰:۳۱

جالبه که یه چیزی درباره‌ی این شهر هست که نمی‌ذاره زخم‌ها درست بسته بشه. اگر هم بشه، ذره‌های ریزگرد زیر پوست تازه جوش‌خورده باقی می‌مونه و هرازچندگاهی با سوختنش، عرض اندام می‌کنه.

روی صندلی‌های خوش‌رنگ قرمز مترو می‌شینم. یکی جلوم نشسته که باعث می‌شه به این فکر کنم که عادت ست کردن لباس و رنگ ناخن با قاب گوشی چه چیز جالبیه، و اینکه چطور متوجه نشدم که it became a Thing people do. 

دیشب بین بیداری و خواب- یا بهتره بگم بیداری اجباری و میل به خواب- طی یکی از مکالمات خیالیم، از آدم‌ها و چیزهایی که "هستن" حرف می‌زدم. "هست" چیه؟ ترکیبی از چیزی که بقیه و خودشون می‌بینن و نمی‌بینن؟ کدوم یک از این‌ها مهم‌تره؟ چیزی که خودت در خودت می‌بینی؟ بخش‌هایی در خودت که از قلم میندازی و یهو از پشت وقتی انتظارش رو نداری یقه‌ت رو می‌گیرن؟ کارهایی که می‌کنی؟ 

برای یک لحظه، طرف مکالمه‌م چیزی که فکر می‌کرد من "هستم" رو گفت. خیلی عصبانی شدم، ولی طولی نکشید که آروم گرفتم. چون هیچی نمی‌دونست. حتی منم چیز زیادی نمی‌دونم. از یک جایی به بعد، عصبانی موندن کار سختیه. شاید این hubris من رو نشون بده، ولی نمی‌تونم از هیچ‌کسی که در این میزان از ماده‌ی تاریک ندانستن شناوره عصبانی باشم. فکر کنم این طور نگاه کردن به انسان‌های ندون، آرامش‌بخش‌تر باشه.

به سقف خیره می‌شم و فکر می‌کنم از اینجا به بعد باید خیلی بیشتر مراقب باشم. بهونه می‌کنم: دست خودم نیست، خیلی وقت‌ها ناخودآگاه خودم رو تو قفس با کسی ایزوله می‌کنم که فکر می‌کنم دوسته ولی فقط دنبال غذاست. قفس وقتی توش تنها باشی اونقدر هم چیز افتضاحی نیست، تا وقتی یه جفت هندزفری و یه کتاب خوب همراهت باشه. دیوانگی واقعی انسان‌ها هستن.

 

عنوان از شارلوت برونته:

خودم را دوست دارم. هرچه تنها و هرچه ‌بی‌دوست‌تر و هرچه آزادتر باشم، احترام بیشتری برای خودم قائلم.

  • ۲۰۸
هلن پراسپرو

اینجا رو خیلی دوست دارم. این روزها چیزهای کمی باقی موندن که حقیقتا و عمیقا دوست داشته باشم بدون اینکه "حداقل" یک لکه‌ی تیره بخواد زشت و کثیفش کنه‌. اینجا جزو اون چیزهاست. نه چون چیزهای کثیف دورش نیست، بیشتر چون جنسش نانوئه و لکه‌ها از روش سر می‌خورن پایین.

و امیدوارم همیشه همینطور بمونه.

سُولْوِیْگ 🌻

دست خودم نیست، خیلی وقت‌ها ناخودآگاه خودم رو تو قفس با کسی ایزوله می‌کنم که فکر می‌کنم دوسته ولی فقط دنبال غذاست.

بعد از یه جایی به بعد به این فکر می‌افتی که «خب لابد خودم هم بدم نمی‌آد که خورده بشم.». 

آفرین. وای آفرین دقیقا:*))))))))))  ولی این راست نیست. هیچکس به خوبی خودمون، خودمون رو گسلایت نمی‌کنه.
. این منِ قدیم بود. منِ جدید مطمئنه که از نشستن توی دیس طلایی خسته شده. هیپ هیپ هورا
𝑹𝒂𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒘𝒓𝒊𝒕𝒆𝒔

توصیفت رو دوست داشتم 🎈

🎀💜
سهو روشنیان

به من یه لپ‌تاپ و صفحه‌کلید بدن بتونم بنویسم خوبه تو کپسول زندگی کردن...

آره‌‌... این مورد رو یادم رفت لحاظ کنم:*)
Maglonya ~♡

برای من حداقل، قبولش خیلی سخت بود و اعتراف بهش حتی سخت‌تر، ولی یه جفت هندزفری و کتاب خوب برام کافی نیست. به اندازه‌ی کسی که فقط دنبال غذاست اذیتم می‌کنه.

من دوست‌ خوب می‌خوام. آدم‌های دیوانه می‌خوام. بله هندزفری و کتاب خوب هم می‌خوام. ولی حتی اونی که دنبال غذاست رو هم می‌خوام. (پس با اون دوست خوبه در مورد کی غیبت کنیم؟)

راستش... نمی‌دونم. شاید منم یه روز به این نقطه برسم. الان توی نقطه‌ای هستم که قبول این حقیقت که تنهایی خوشحال‌ترم تا توی قفس با ترسناک‌ترین آدمی که می‌شد پیدا کرد برام سخت بود و اعتراف بهش سخت‌تر. یعنی شاید یه سیکل‌هه از این حالت و اون حالت، و من الان توی این حالتم.
غیبت عالیه. :*) خیلی جدی یک تایمی هرکاری می‌کردم برای این بود که پلاتم جالب بمونه و دارای ارزش تعریف کردن. 
ولی فکر کنم فعلا بازنشسته هستم. کرکره‌ها پایینه. ویهی=)
سُولْوِیْگ 🌻

خوشحالم و به هلن جدید تبریک می‌گم. مطمئنم مسیر خیلی سختی بوده، ولی اون تونسته از پسش بربیاد. :) 

هلن جدید رو پررو نکن الان سرش باد میکنه و دیگه از در رد نمی‌شه‌. :)
سُولْوِیْگ 🌻

خیالی نیست، چارچوب رو از جا درمی‌آریم. :) 

اینم بد نیست
اینهمه وقت جیمزکینی‌ها از در ترسیدن، یه بارم در از ما بترسه
آرتمیس ☆

جالبه که یه چیزی درباره‌ی این شهر هست که نمی‌ذاره زخم‌ها درست بسته بشه. اگر هم بشه، ذره‌های ریزگرد زیر پوست تازه جوش‌خورده باقی می‌مونه و هرازچندگاهی با سوختنش، عرض اندام می‌کنه.

 

Helen Was Here (:

 

جدی همینه.

واقعا خودم یه لحظه موندم که بدن و ذهنم چطور همین‌که پام رو از قطار گذاشتم بیرون ریکشن نشون داد. بلافاصله.
خلل جالق‌.
امیر +

من قبلاً خیلی تنهایی رو دوست داشتم. به خاطر اینکه به آدما اعتماد نداشتم و به نظرم همه‌ی آدمای بیرون گرگی بیش نیستن. و البته که آدمای بیرون جذاب‌تر از کتاب و فیلم‌ها نبودن.

اما طی این یک سال نظرم تغییر کرد. دیدم که دنیای بیرون از اتاقم خیلی جذاب تره. اینکه آدما رو ببینم. تجربه‌هاشون رو بشنوم و از همه مهم‌تر اینکه بینشون آدمی که گرگ نباشه هم وجود داره. یعنی کسی که من رو به خاطر خودم بخواد و اون افراد هم با آدمایی در ارتباط بودن که کارای دیگه ای انجام می‌دادن و با آن‌ها هم آشنا شدم و ارتباط‌های دیگری که شکل گرفت و...

و کلا دیدگاهم تغییر کرد. این ارتباط بود که این یک سال من رو زنده نگه داشت. جایی که با دوستانم می‌گفتم، می‌خندیدم، دعوا می‌کردم، قهر می‌کردم و... زندگی می‌کردم. 

 

البته که نظرم شخصی هست و ممکنه برای همه درست نباشه...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan