- شنبه ۵ بهمن ۰۴
- ۰۱:۱۳
پیشنویس: انتخاب عنوان برام لذتبخشترین بخش پست نوشتنه، و آپشنی بود که توی تلگرام نداشتیم. خیلی جدی اگه دست خودم باشه واسه هر پست سه تا عنوان میذارم پر از punها و بازی با کلمات بامزه و لیریک آهنگ.
عنوان برگرفته از آهنگ opalite-taylor swfit
عنوان تکمیلی: life of a woe-girl
A.
اون روز دو تا از عزیزترین آدمهای زندگیم رو بعد مدتها دیدم. وقتی بغلشون کردم، لمسشون کردم، و حس کردم که چقدر زیر دستم واقعی و زندهان، انگار یه انقباض که حتی نمیدونستم وجود داره توی قلبم آروم گرفت. من ذاتا آدم نگرانی هستم. انقدر بهش عادت دارم که حتی گاهی خودم نمیفهمم و فکر میکنم این تنش، میزانِ عادی از نگرانیه.
بالاخره روز تموم شد و از هم جدا شدیم. چند وقتیه که روز، خیلی زود تموم میشه. داشتم مسیر مترو تا خوابگاه رو پیاده میاومدم که یه epiphany داشتم: اینکه من واقعا برخلاف باورِ اکثر اوقاتم، در انتخاب آدمهایی که دوست داشتم بد عمل نکردم. آدمهایی که باید دوست میداشتم، با اختلاف، آدمهایی که بهتر بود دوست نمیداشتم رو outnumber میکنن. هم از لحاظ کمیتی، هم کیفیتی. خوبیای که پیدا کردم و به درستی زیبا دیدم، از خطای دیدم خیلی بیشتره.
و فکر میکنم این یعنی اونقدری که من شکسته بودن لنز چشمهام رو دست بالا میگرفتم، درست نبوده.
بعد رسیدم به تختم و ادامه افکارم رو زیر پتو ادامه دادم. ولی دیگه اونها صحبتی برای یک روز دیگهست.
B.
وقتی با بچهها بیرون بودیم اول برای نهار رفتیم یه کافه رستوران. منو رو دیدیدم، و حقیقتش من زیاد خوشم نیومد. نه از غذاها نه از قیمتها. حس کردم بچهها اوکین که بشینن و گشنه هم بودیم. یک لحظه خواستم به خودم بگم suck it up و یه چیز کمتر بد از توی منو انتخاب کنم، ولی فکر کنم یه درکی بینمون ایجاد شد که نه. بلند شیم. و شدیم.
بعدش رفتیم یه جای دیگه و خوشمزهترین پاستایی که تو عمرم خوردم رو امتحان کردیم.
آره، یه کم خجالتآور بود که بعد از نشستن سر میز، پاشیم و از کافه بریم بیرون. آره، یه کم طول کشید تا بتونیم رستوران دیگهای اون نزدیک پیدا کنیم و یه زمانی رو تو سرما، سرِ پا بودیم. ولی اگه از پشت اون میز بلند نمیشدیم خیلی حیف میشد، نه؟
میدونی. نیازه که اول ارزشت رو بدونی که بعد بخوای از پشت میز رستورانهای بد بلند شی و صرفا تحملشون نکنی. نیازه که بدونی سرمای بیرون ترسناکه، احتمال پیدا نکردن و گشنگی کشیدن ترسناکه، ولی هزینه دادن برای چیزی که قرار نیست ازش لذت ببری و صرفا حس میکنی کاریه که ازت انتظار دارن، خیلی ترسناکتره.
C.
رفتم ساعتفروشی که ساعت کنکورم رو برای امتحانا باطری بندازم. تا حالا نیازم نشده بود، ولی الان مراقبهامون یه عادت بد دارن که وقتی ازشون ساعت میپرسی، سرت داد میزنن. اینم از عجایب آموزش این دانشکده.
مطمئن نبودم که باطری تموم کرده یا خراب شده. همینو به ساعتفروش گفتم، گفت واسه اون کار باید بری تعمیرات ساعت. من اینجا برات باطری میندازم اگه کار کرد که کرد. اگه نکرد باطری رو پس نمیگیرم. یه ساعت جدید یه تومن گرونتر از باطری بود. زنگ زدم مامان. بالا پایین کردیم، نهایتا تصمیم گرفتم ریسک نکنم. میتونستم قبلی رو سر فرصت تعمیر کنم و بدم به گوجه.
ساعت توی ویترین رو برداشت، یه باطری نو آکبند انداخت توش. کار نکرد. اخم کرد، درش آورد یه باطری دیگه انداخت. اینبار کار کرد. رو به همکارش گفت: "یه باطری نو باز کردم، خالی بود."
من این قضیه رو تماشا میکررم و در کل خیلی جالب بود، نه؟ چون اگه من گزینه اول رو انتخاب میکردم و این باطری رو روی ساعتم امتحان میکرد، به اشتباه فکر میکردم ساعت خرابه و به هرحال مجبور میشدم ساعت جدید بگیرم، با این تصور که ساعت قبلی خرابه. دابل ضرر.
حالا دوست دارم بدونم دیگه چه وقتهایی تو زندگیم اینطور مویی تصمیم درست رو گرفتم و از دابل ضرر جلوگیری کردم، و حتی بیشتر دوست دارم بدونم کی اینکارو نکردم. کی باطریِ نو خالی بوده، و من فکر کرده بودم مشکل از ساعتمه.
خلاصه که، دنیا واقعا روشهای بامزهای برای گفتن چیزها بهت داره.
D.
اندازهی دو دقیقه وصل شدم، ولی کاش نشده بودم.
دارم فکر میکنم، اگه یه دنیای بهتر برای ما وجود داشته باشه، یعنی امکان وجودش بوده و اون رو از ما دریغ کرده باشن، هرگز قرار نیست باعث و بانی خلق این دنیا رو ببخشم.
- روزمره نویس
- از دنیا
- ۱۷۵