You're starving till you're not

  • ۰۱:۱۳

پیش‌نویس: انتخاب عنوان برام لذت‌بخش‌ترین بخش پست نوشتنه، و آپشنی بود که توی تلگرام نداشتیم. خیلی جدی اگه دست خودم باشه واسه هر پست سه تا عنوان می‌ذارم‌ پر از punها و بازی با کلمات بامزه و لیریک آهنگ. 

عنوان برگرفته از آهنگ opalite-taylor swfit

عنوان تکمیلی: life of a woe-girl

A.

اون روز دو تا از عزیزترین آدم‌های زندگیم رو بعد مدت‌ها دیدم. وقتی بغلشون کردم، لمسشون کردم، و حس کردم که چقدر زیر دستم واقعی‌ و زنده‌ان، انگار یه انقباض که حتی نمی‌دونستم وجود داره توی قلبم آروم گرفت. من ذاتا آدم نگرانی هستم. انقدر بهش عادت دارم که حتی گاهی خودم نمی‌فهمم و فکر می‌کنم این تنش، میزانِ عادی از نگرانیه.

بالاخره روز تموم شد و از هم جدا شدیم. چند وقتیه که روز، خیلی زود تموم می‌شه. داشتم مسیر مترو تا خوابگاه رو پیاده می‌اومدم که یه epiphany داشتم: اینکه من واقعا برخلاف باورِ اکثر اوقاتم، در انتخاب آدم‌هایی که دوست داشتم بد عمل نکردم. آدم‌هایی که باید دوست می‌داشتم، با اختلاف، آدم‌هایی که بهتر بود دوست نمی‌داشتم رو outnumber می‌کنن. هم از لحاظ کمیتی، هم کیفیتی. خوبی‌ای که پیدا کردم و به درستی زیبا دیدم، از خطای دیدم خیلی بیشتره‌.

و فکر می‌کنم این یعنی اون‌قدری که من شکسته بودن لنز چشم‌هام رو دست بالا می‌گرفتم، درست نبوده. 

بعد رسیدم به تختم و ادامه افکارم رو زیر پتو ادامه دادم. ولی دیگه اون‌ها صحبتی برای یک روز دیگه‌ست.

B.

وقتی با بچه‌ها بیرون بودیم اول برای نهار رفتیم یه کافه رستوران. منو رو دیدیدم، و حقیقتش من زیاد خوشم نیومد. نه از غذاها نه از قیمت‌ها. حس کردم بچه‌ها اوکین که بشینن و گشنه هم بودیم. یک لحظه خواستم به خودم بگم suck it up و یه چیز کمتر بد از توی منو انتخاب کنم، ولی فکر کنم یه درکی بینمون ایجاد شد که نه. بلند شیم. و شدیم.

بعدش رفتیم یه جای دیگه و خوشمزه‌ترین پاستایی که تو عمرم خوردم رو امتحان کردیم. 

آره، یه کم خجالت‌آور بود که بعد از نشستن سر میز، پاشیم و از کافه بریم بیرون. آره، یه کم طول کشید تا بتونیم رستوران دیگه‌ای اون نزدیک پیدا کنیم و یه زمانی رو تو سرما، سرِ پا بودیم‌. ولی اگه از پشت اون میز بلند نمی‌شدیم خیلی حیف می‌شد، نه؟

می‌دونی‌‌. نیازه که اول ارزشت رو بدونی که بعد بخوای از پشت میز رستوران‌های بد بلند شی و صرفا تحملشون نکنی. نیازه که بدونی سرمای بیرون ترسناکه، احتمال پیدا نکردن و گشنگی کشیدن ترسناکه، ولی هزینه دادن برای چیزی که قرار نیست ازش لذت ببری و صرفا حس می‌کنی کاریه که ازت انتظار دارن، خیلی ترسناک‌تره.

C.

رفتم ساعت‌فروشی که ساعت کنکورم رو برای امتحانا باطری بندازم. تا حالا نیازم نشده بود، ولی الان مراقب‌هامون یه عادت بد دارن که وقتی ازشون ساعت می‌پرسی، سرت داد می‌زنن. اینم از عجایب آموزش این دانشکده.

مطمئن نبودم که باطری تموم کرده یا خراب شده. همینو به ساعت‌فروش گفتم، گفت واسه اون کار باید بری تعمیرات ساعت. من اینجا برات باطری میندازم اگه کار کرد که کرد. اگه نکرد باطری رو پس نمی‌گیرم. یه ساعت جدید یه تومن گرون‌تر از باطری بود. زنگ زدم مامان. بالا پایین کردیم، نهایتا تصمیم گرفتم ریسک نکنم. می‌تونستم قبلی رو سر فرصت تعمیر کنم و بدم به گوجه. 

ساعت توی ویترین رو برداشت، یه باطری نو آکبند انداخت توش. کار نکرد. اخم کرد، درش آورد یه باطری دیگه انداخت. این‌بار کار کرد. رو به همکارش گفت: "یه باطری نو باز کردم، خالی بود."

من این قضیه رو تماشا می‌کررم و در کل خیلی جالب بود، نه؟ چون اگه من گزینه اول رو انتخاب می‌کردم و این باطری رو روی ساعتم امتحان می‌کرد، به اشتباه فکر می‌کردم ساعت خرابه‌ و به هرحال مجبور می‌شدم ساعت جدید بگیرم، با این تصور که ساعت قبلی خرابه. دابل ضرر.

حالا دوست دارم بدونم دیگه چه وقت‌هایی تو زندگیم این‌طور مویی تصمیم درست رو گرفتم و از دابل ضرر جلوگیری کردم، و حتی بیشتر دوست دارم بدونم کی اینکارو نکردم. کی باطریِ نو خالی بوده، و من فکر کرده بودم مشکل از ساعتمه.

خلاصه که، دنیا واقعا روش‌های بامزه‌ای برای گفتن چیزها بهت داره.

D.

اندازه‌ی دو دقیقه وصل شدم، ولی کاش نشده بودم.

دارم فکر می‌کنم، اگه یه دنیای بهتر برای ما وجود داشته باشه، یعنی امکان وجودش بوده و اون رو از ما دریغ کرده باشن، هرگز قرار نیست باعث و بانی خلق این دنیا رو ببخشم.

هلن پراسپرو

گمونم جدی when you know, you know. And when you don't, you don't.

مشکل اینه که یک چیزهایی رو می‌دونم و می‌ترسم قبولشون کنم. امیدوارم بتونی من رو ببخشی عزیزکم. من راجع به چیزهایی که دوست دارم زیادی ترسوئم.

Dragon ‌ ‌

بخش C جالب بود، ساعت جدید مبارک

 فارغ از این بحث اخلاقی، جالبه که ادم برای باتری انداختن بره ساعت‌فروشی ولی با یه ساعت جدید برگرده، یکم خیلی یهوییه

 

ممنونم
آره اینطور ممکنه به نظر بیاد، ولی من و خواهرم هردو یه ساله که از یه ساعت استفاده می‌کنیم به طور اشتراکی، که باطری هم نداره‌. از اونجایی که من الان دارم یه شهر دیگه زندگی میکنم به نظرم منطقی بود یه ساعت دیگه بخرم
Maglonya ~♡

D.

دیروز که وصل شدم توی چنلی که در حد امکان اسم کشته شده‌ها رو می‌ذاشت یه اسم آشنا دیدم. قبل از این که برم لست سینش رو چک کنم قطع شدم. فقط تونستم دعا کنم تشابه اسمی بوده باشه.

این... واقعا نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چرا احساس کردن این حجم از درماندگی حقمونه.
 امیدوارم که تشابه بوده:(
Maglonya ~♡

و می‌دونی. واقعاً ناراحت کننده‌ست.

خدا خدا می‌کنم همون آدمی نباشه که می‌شناسم. ولی در نهایت چه فرقی می‌کنه؟ اگه آشنای من نباشه آشنای یکی دیگه‌ست.

این که آرزو می‌کنم این رنج مال یکی دیگه باشه یه مقدار... منم نمی‌دونم.

:( نمیتونی خودت رو بابتش سرزنش کنی. جدی.
𝑹𝒆𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒑𝒆𝒏ᨳ

سلام هلن عزیز ♡ راستش باهات در مبحث B واقعا موافقم و همینکه بلند شدید بهترین کاری بود که در حق خودتون کردید و هم اینکه خجالت نداره ! چرا باید خجالت بکشی ؟ همه ما هر چقدر هم که کلی حق ازمون ربوده شده باشه بازم اختیار پرداخت و صرف کردن یه سری چیزا رو داریم ! هنوز حق انتخاب اینو داریم ! پس بدون حس عذاب وجدان باید ادامه داد و خیلی خوشحالم که در عوض باعث شده به یه غذای گرم و مطلوب‌ تری برسید و ازش لذت ببرید ✨️ 

هر از چند گاهی همه ما در کنار دوست هامون جمع میشیم چه به صورت suddenly  چه از قبل با یه برنامه حساب شده ؛ مهم اینه اون بازه زمان از اوقاتمون به خوبی لذت ببریم !

چقدر مورد c جالب بود و منم اولیت باره اینو شنیدم و این داستان و تجربه ات ازش باعث شد منم محتاط تر بشم به نسبت قبل نسبت به خیلی چیزا در زندگیم ؛ ساعت فقط بخش کوچیکه از داستان های زندگی ما هست . بازم خوبه اینجور موقع ها از بزرگ تر از خودمون مشورت بگیریم تا کمتر منجربه ضرر بشه .

 

مورد D رو باهات موافقم ... منی که تو قسمت سرچ هام اصلا بحث های ایران و سیاسی اینا نبود به خصوص YouTube  ، با صحنه هایی مواجه میشدم وقتی صفحه ها رو بالا می کشیم به طور خودکار که فقط گریه می کردم  همون یه لحظه هایی که وصل میشیم پر از درد شده برامون ...واقعا این حق ما نبود و نیست 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan