You're starving till you're not

پیش‌نویس: انتخاب عنوان برام لذت‌بخش‌ترین بخش پست نوشتنه، و آپشنی بود که توی تلگرام نداشتیم. خیلی جدی اگه دست خودم باشه واسه هر پست سه تا عنوان می‌ذارم‌ پر از punها و بازی با کلمات بامزه و لیریک آهنگ. 

عنوان برگرفته از آهنگ opalite-taylor swfit

عنوان تکمیلی: life of a woe-girl

راهنمای هلن پراسپرو برای کنکور تجربی

داشتم با یه دوستم حرف میزدم و ازم پرسید چی شد که تونستی با این کنار بیای که قرار نیست زندگی رویاییت رو داشته باشی. بهش گفتم واقع‌گرایی مفرط. من آدم منعطفیم، علایقم قراره در آینده تغییر کنه، ولی چیزی که تغییر نمی کنه وضعیت زندگیم و خانواده‌مه، و یه روز میرسه که حتی اینها رو هم ندارم و فقط من میمونم و رشته و شغلم و باید خودم رو پای خودم بایستم. بهش گفتم آدم با هر رشته ای میتونه نویسنده بشه و همین الان هم باور دارم میتونم در آینده یک چیز خیلی زیبا بنویسم. اصلا آینده نه، همین الان هم چیزهای خیلی زیبا نوشتم. اینکه هزاران نفر نخوندنش در زیبا بودنشون تغییری ایجاد نکرده. و اونموقع با خودم فکر کردم یه کم بزرگ شدم. فکر کردم، آدم برای بزرگ شدن این فروپاشی های روانی و عاطفی ساعت سه نصفه شب یا سه بعدازظهر رو نیاز داره. 

این مکالمه مقدمه خوبیه برای نشستن پای این پستی که چند روزه دارم هی عقب میندازم.

سلام! هلن پراسپرو هستم، دانشجوی رشته دندون پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و رتبه‌ زیر ۲۰۰ منطقه ۲. اول از همه بهتون پیشنهاد می کنم این پست و پست‌های دیگه که داخلش لینک شده رو بخونید، حتی اگه رشته‌تون ریاضی یا انسانی یا هنر نیست. چون یه سری نکات داخلش گفتن که خود من به عنوان کنکوری تجربی کلی ازشون استفاده کردم.

طی دوران کنکور کلی راجع به نوشتن این پست خیالبافی می کردم که وای انقدر رتبه‌م خوب بشه که مردم بخوان حرف هام رو بخونن و مفید واقع بشه و الان خوشحالم! چون برعکس دنیای واقعی انگار وبلاگ نویس ها تعداد تجربی‌هاشون کمتره و پست راجع به رشته‌ی تجربی نداریم. یا حداقل من ندیدم.

نکته دیگه اینکه اینها همه تجربه های شخصی منه و من مشاور نیستم، مشخصا. اینها همه تجربه‌ی منه که با تجربه‌ی هر دوست دیگه‌م که اونم نتیجه گرفته متفاوته. در نتیجه، به خودتون نگاه کنید و هرچیزی که براتون مفید بود ازش استخراج کنید.

خب پس. بریم که رفتیم.

fiction, future, and prediction

امروز حرف‌های جالبی برای گفتن ندارم. دیشب به آرتی گفتم دلم برای فال روزانه‌ی ماه تولد که تو کانال‌ها می‌خوندم تنگ شده، پس بهم گفت "مردادی، فردا ورزش کن و درس نخون" ولی تقریبا کل روز رو لم دادم و عصب و ماهیچه و استخون و رگ حفظ کردم. بهتر بود می‌گفت "مردادی، یه بارم که شده خیره سری نکن و حرف گوش کن." شرمنده، من با لجبازی زنده‌م. به روش‌های جالبی فکر کردم که می‌تونم از اطلاعات آناتومیم استفاده کنم برای شکنجه‌کردن آدم‌هایی که اذیتم کردن. "مردادی، کمتر کینه‌ای باش." شرمنده، من با کینه زنده‌ام. 

انقدر فال و نصیحت روزانه‌ی زودیاک خوندم که خودم یک پا اوستا شدم. بذارید به شما هم جمله روزانه بدم:

فروردینی، برای قدم‌هات به اندازه‌ای سخت بگیر که حرکت کنی. نه اونقدری که پات بشکنه.

اردیبهشتی، شاید دلیل خوبی داره که به درست و غلط اون کار شک داری. بیشتر فکر کن.

خردادی، داری از تصمیمی که یه بار گرفتی به عنوان بهانه برای درست نکردن چیزی که نیاز به تعمیر داره استفاده می‌کنی.

تیرماهی(؟)، صرفا قبول کردن اینکه گند زدی برای جبران اشتباهاتت کافی نیست.

مردادی، وایستا و نفس بگیر. نه. ادای وایستادن رو در نیار. واقعا وایستا و نفس بگیر.

شهریوری، اگه همه چی رو ندونی دنیا به آخر نمی‌رسه. 

مهرماهی، عقب نشینی نکن. می‌دونم به احتمال زیاد نمی‌کنی، ولی اگه وسوسه شدی که تسلیم بشی، نشو.

آبانی، اینکه بشینی از دید خودت همه چیز رو از اول مرور کنی قرار نیست اطلاعات جدیدی بهت بده. 

آذری، قبر خودت رو نکن. اگر می‌خوای بکنی، حداقل با یه بیل خوب این‌کارو بکن که دستت نشکنه.

دی‌ماهی، مشورت کن، و واقعا به حرف طرف مقابل گوش بده.

بهمنی، به بدنت استراحت بده. به جاش از غریزه‌ت استفاده کن.

اسفندی، از خودت بپرس اون لبخندی که رو لبت نگه می‌داری برای چیه؟

بامزه شد. راضیم.(":

On a darker note، خیلی برام جالبه که چطور هرکی به یه چیز چنگ می‌ندازه برای مست موندن و ادامه دادن. خودمم انجامش می‌دم، درحالیکه می‌دونم هیچ میزان از مخدر و آرام‌بخش قرار نیست جلوی ابرهای سیاه و دست‌هایی که چنگ میندازن تا غرقت کنن رو بگیره. باید با این حقیقت روبه‌رو بشم. تو نقطه‌ای هستم که تلاش برای دروغ گفتن راجع بهش، عصبانیم می‌کنه. چه خودم انجامش بدم، چه بقیه.

On a lighter note، خیلی خوبه که هنوز موسیقی رو داریم. داستان‌ها رو داریم. این‌ها مخدر نیستن. این‌ها ستاره‌های شبن. پل‌هایی که گاهی دیده می‌شن، پرده‌هایی که گاهی کنار می‌رن، چیزهایی که برای یک لحظه به ما اجازه می‌دن حقیقت دنیا رو ببینیم. خوشحالم که هنوز نت‌ها ممنوع نشدن. خوشحالم که راه حنجره‌ها بسته نیست. خوشحالم که کلمه هنوز ممکنه.

حرف‌هام ضد و نقیض شدن. برای امشب دیگه کافیه.

شب به خیر.

The Quietest, Most Personal Hell

به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخون‌های جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. 

رگ‌ها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصب‌ها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی می‌کنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم چون تجربه ثابت کرده نتایج فکر کردنم خیلی جالب نیست. جاش می‌شینم پشت پیانو و از اول your hologram stumbled into my apartment. با اینکه من خیلی وقته هولوگرام تو رو نمی‌بینم. جزئیات چهره‌ت رو فراموش کردم. از شر صدات نمی‌تونم خلاص بشم، ولی عیب نداره. تنها چیزی که مهمه اینه که درد توی قلبم هنوز تازه‌ست، و می‌دونم خنجرت چه شکلی بود. می‌تونیم بگیم it just never happened. می‌تونیم بگیم too impaired by our youth To know what to do. ولی من حقیقت رو می‌دونم. 

خوندن دایی وانیا رو تموم کردم ولی به اشتراک گذاشتن بریده‌ها با این سرعت نت برام غیرممکنه. هر فکری راجع بهش داشتم رو واسه خودم نگه داشتم و رفتم کتاب بعدی. فکر می‌کردم دیگه کتاب رئالیسم جادویی خوب پیدا نشه، ولی "سیرک شب" تا اینجا ناامیدم نکرده. بخش رومنسش هم تعلیق خوبی داره و تو ذوق نمی‌زنه. بعد از چوب نروژی شبیه یک نفس هوای آزاده.

دلم برای دوست‌هام تنگ شده. اگه می‌شد تک‌تکشون رو جمع کنم روی تختم زیر این پتوی گلبافت که به جای تنهایی، با هم قایم بشیم این‌کارو می‌کردم. ولی فکر کنم همین‌که می‌دونم سالمن باید برام کافی باشه. لیاقت ما بیشتر از این جام شوکرانه، ولی فعلا همین رو داریم واسه نوشیدن. Cheers.

تنهایی برام جالبه، طوری‌که این کشور برام جالبه. طوری‌که جهنم می‌تونه جالب باشه.

واسه امشب بسه. شب به خیر.

 

پ.ن: عنوان از:

 If you were alone, it was the quietest, most personal hell. And James, it gets so hard to escape.

-Falcon and the Winter Solider

پیتر اسمش رو گذاشت ساختمون زیر آب، ولی من این توصیف رو از وضعیت ترجیح می‌دم. به هرحال آدم نمی‌تونه بنویسه هلن بدون هل. :)))

My days lie dormant

اصلا نمی‌دونم باید چه احساسی داشته باشم حتی با اینکه مستقیما بهم گفتی. و می‌گی. یه جورایی بعد از اون شب، یا شاید هم صبحگاه؟ عادت کردم فقط ببینم تو چی میگی و همون رو انجام بدم. همه‌ی جنگ و تلاشی که درونم بود از من فرار کرد. انگار هوای توی بادکنک باشه. 

به نظرم دلیل خاص دیگه‌ای برای زنده موندن واسه‌م نمونده جز خوندن چیزهای جالب و گرفتن دست‌های تو. بغل کردن تو. نمی‌دونم این دلایل کافی هستن برای تحمل کردن این رنج عظیمی که هرروز زنده موندن بهم می‌ده. روز پس از روز. یه روز جنگ واسه غذا خوردنه، یه روز واسه نفس کشیدن. حتی نمی‌تونم رومنتسایزش کنم. من، استاد قلبی کردن چیزهای مردابی و سیاه، دیگه‌ بریده‌م. قایقم سوراخ نیست، اصلا دیگه چیزی ازش باقی نمونده جز یک تخته چوب. تنها آرزویی که دارم اینه که آدم‌ها ولم کنن و بذارن غرق بشم باهاش. دستی که به سمتم دراز می‌کنن از سرمای آب برام سوزاننده‌تره.

بهم گفتی و می‌خوام به حرفات گوش کنم. می‌خوام زیاد فکر نکنم. می‌خوام عمیق نشم و بمونم توی سطح ولی نمی‌دونی درون قلب من پر از سنگ‌ریزه‌ست؟ I sink.

هر چیزی که مصرف می‌کنم فقط مسکنه. هرچیزی که میگم دروغه. و این پست، اون پست پایان ترمی که می‌خواستم باشه نیست. ولی بهم حق بدید. چون این دقیقا پایان ترمی که می‌خواستم نیست. 

می‌خوام برگردم تهران و در عین حال؟ می‌ترسم از چیزی که اونجا هستم. دیدی؟ در پوست خودم اونقدر که فکر می‌کردم راحت نیستم‌.

 

عنوان از twenty one pilots چون:

My days lie dormant

'Cause I just can't afford it

To waste time in a city

Where no one knows your name

My days lie dormant

'Cause I just can't afford it

To waste my time inside a place you're not

Don't make me waste my love

It's everything I've got

وقت ندارم.

خیلی کم وقت دارم. گفتم تندی این وسط یه پست هم بنویسم. بعد مدت ها لپتاپ رو روشن کردم تا سوالات امتحان بچه ها رو طرح کنم و صفحه وبلاگ باز بود واسه همین گفتم، چرا که نه؟ همیشه کارهام همینه. دیگه خیلی پربرنامه نیست، چون دیدم برنامه ها واقعا قابل ریختن نیستن. فقط میتونی توی همین لحظه ای که هستی کاری که باید رو بکنی. برام سخت بود هضم کردن این، ولی توش بهتر شدم.

توی خیلی چیزها بهتر شدم. دیگه براش بی تابی نمیکنم. ممکنه کار داروها هم باشه البته... نمیدونم. چقدر از من منه، و چقدرش مواد شیمیایی؟ شاید چون آروم تر شدم اوضاع هم بهتر شد. امروز یه حرفایی زد که تقریبا قلبم پرواز کرد، ولی وقت نداشتم خیلی مزه مزه شون کنم. همیشه خیلی سریع پیش میریم و باعث میشه از روی کوهی که انقدر با تلاش ازش بالا اومدیم سر بخوریم پایین. عیب نداره. عیب نداشت. ولی بیشتر از هر زمان دیگه ای حس می کنم وقت ندارم.

یکی دو هفته‌ست درس خوندن رو شروع کردم ولی این دو روز تقریبا کل روز رو درس خوندم. نمیخوام ترم اولی خودم رو ناامید کنم... ولی میدونم باید یه کم شل بگیرم شاید. آخه همه چی خیلی سریع میگذره. وقت ندارم.

میخوام این دو هفته که برمیگردم تهران خیلی کارها بکنم. خیلی ها رو باید ببینم. خیلی حرفها رو باید بزنم. راجع به نقشه نکشیدن دروغ گفتم. یه نقشه دارم... که هر چیزیش میتونه اشتباه پیش بره. اگه اینو به هوش مصنوعی بگم بهم میگه شاید این یعنی نقشه درست نیست. شاید هدف درستی نداره. ولی تقصیر من نیست. یه چیزی توی سرم میگه وقت ندارم. 

چند وقته آروم تر شدم. شدیم. نمیدونم. چیزها میتونه عالی باشه و تو تازه سه ماه بعد بفهمی که چقدر خوش شانس بودی. چیزها ممکنه افتضاح باشه و تو فکر کنی بهترین روزهای عمرت رو میگذرونی. هیچ نمیدونی زیر سطح این دریاچه یخ زده، آتشفشانی داره میجوشه یا نه. اون لحظه هیچی معلوم نیست، و من نمیتونم صبر کنم ببینم بعدا به آگوست چطور نگاه می کنم. وقت ندارم.

 

میترسم هیچ چیز جدی ای بنویسم. میترسم حرفای واقعیم رو بزنم. از آدمها نه، از خود کلمه میترسم. قسم به کلمه. قسم به زمان از دست رفته.

قسم به چیزی که جلو رومه. کلی دنیا مونده که نگشتم. کلی حرف دارم که نگفتم. کلی عشق دارم که نباختم.

آره، فکر کنم خیلی وقت دارم عزیزم.

چهل زندان

هرکس حتی اگه من رو در سطحی ترین حالت ممکن بشناسه میدونه چقدر معتاد اطلاعاتم. هر ثانیه از زندگیم اگه در حال اطلاعات جذب کردن نباشم، درحال استراحت بین دو اطلاعات جذب کردنم(که اونم بعضی وقت ها با اطلاعات جذب کردنه:)) دست خودمم نیست. دنیا یه جوری پیش رفته که هشتاد درصد معنای من همینه. بقیه‌ی معناهام مدام ناامیدم کردن.

این برهه‌ای از تاریخ که ما توش هستیم، بهترین زمان برای زندگی کردن یکی مثل منه. دسترسی تقریبا نامحدود به اطلاعات نامحدود. ولی توی این جغرافیا؟ نه چندان. خیلی اعصابم فرسوده میشه وقتی مجبورم کلی زمان و بیت ذهنی مصرف کنم برای اینکه تازه دسترسی پیدا کنم به اون اطلاعاتی که میخوام فقط چون توی یوتیوبه یا تامبلر یا ردیت. این چند وقت اخیر یه مقدار انتخابامون بیشتر شده:نسخه‌های بومی (که من از این قضیه خیلییی خوشحال نیستم. توفیق اجباری اصلا جالب نیست، چون چرا ما باید خودمونو آزار بدیم از صفر شروع کنیم وقتی حقمون اینه که دسترسی آزاد داشته باشیم؟)

آره خلاصه. شبیه جنگیدن با وزنه چسبیده به پاهاست. ولی خب، شاید تهش مبارز قوی تری بیرون اومدیم. چی بگم والا. به هرحال، میخوام این تابستون از هرچیزی در اختیارم قرار میگیره استفاده کنم و بیشتر یاد بگیرم. این تنها چیزیه که نجاتم میده.

آسانسور پیشرفت هنوز اختراع نشده. باید پله پله پیش بریم.

جادی


دوتا سلاح خوب توی کیفم دارم که همیشه بابتشون سپاسگزارم: قدرت نوشتن، و زبان.

اولی چون میتونم چیزایی که یادمیگیرم رو سریع به اشتراک بذارم و فیدبک بگیرم، دومی هم که مشخصه چرا. نمیدونم کی دیگه اینجا رو میخونه، ولی اگه ازم کوچیکتره و وقت اضافه داره... اوصیکم به تیز کردن این دو تا. به من که خیلی کمک کردن:)


من زمان زیادی رو توی داستان‌ها گذروندم‌ تقریبا برابر با زمانم تو دنیای واقعی. بعد از ۱۸ سال، تازه فهمیدم آدم‌ها چقدر سختن برای فهمیدن. چقدر قلق دارن، چقدر احتمالا برخورد کردن به هم، خواسته و ناخواسته وجود داره‌. اصلا به همدیگه هم نه، کلی کوه یخ سرگردون هست که تایتانیک ما نمی‌تونه پیش‌بینیشون کنه. چقدر مثل داستان‌ها سرراست نیست که بتونی "حس کنی" یکی چه احساسی داره و الان چرا این تصمیم رو گرفته.

شاید این سن یه کم دیره واسه فهمیدن، شایدم خیلی به‌موقعست. نمی‌دونم. به هرحال، باید حواسم باشه دیگه گول تکنیک‌های داستان‌نویسی رو نخورم و سعی نکنم توی دنیای واقعی پیاده‌شون کنم.


این دوازده روز زیادی وسط قضیه بودم، ولی الان که یه کم ازش دور شدیم میتونم بی طرفانه واکنش خودم به اوضاع رو قضاوت کنم. داشتم به این فکر می کردم والدین یا کلا آدمهایی که دست بزن دارن چطوری کار میکنن واقعا؟ یعنی، چطور دلشون میاد عمدا باعث ایجاد درد توی یه نفر بشن، که تازه اکثر وقتها عضو خانواده‌شونه. نه یه بار، نه دوبار، بلکه از روی عادت. بدون اینکه هیچ تاثیری روی روان خودشون بذاره، بدون اینکه شک کنن به تصویر خوبی که همه انسان ها ناخوداگاه از خودشون دارن. بدون عذاب وجدان. 

بعد دیدم جوابم رو خودم به خودم دادم: عادت.

 به این چند روز فکر کردم، و دیدم خود منم واکنشم از یه جایی به بعد بی‌تفاوتی بود. بعضی وقتا یه جرقه ای از استرس میخوردم، ولی بیشتر زمان رو بی‌حس بودم. نزدیک فلان جا رو زدن؟ آهان. آمریکا وارد شد؟ اوکی. آتش بس اعلام کردن؟ که اینطور. 

ذهن ظرفیت محدودی داره برای واکنش نشون دادن. وقتی یه محرک رو زیادی بهش وارد کنی... دیگه تحریک نمیشه. خشونت هم یه محرکه.

این افکار من رو رسوند به روابط عاطفیم. به آسیب هایی که خوردم فکر کردم، و دیدم از یه جایی به بعد انگار تعدادش رفت بالا که خودمم برام عادی تر شده بود تصور اینکه منم اون آسیب رو به کسی بزنم. حرفی که هفته پیش به یه نفر زدم، اگه منِ سه سال پیش می‌شنید از خودم متنفر میشد. توی محیطی رشد کردم که آسیب زدن و خوردن در سطح جامعه، خانواده، خود عادی شده، معلومه که الان اینکه رابطه کاملا سالم بخوام با کسی برقرار کنم برام سخته.

سریع به خودم نهیب زدم که این درک نباید تبدیل به توجیه بشه. چه برای خودم، چه کسی که رابطه‌ای باهاش برقرار می کنم. باید تبدیل به توضیح بشه، و باید ازش یه روشی درآورد در برای کنترل کردن اوضاع و حل کردن مشکلات. 

این فکر‌ها رو داشتم که امشب این شعر رو توی چنل یکی از وبلاگ‌نویس‌ها دیدم:

بین من و تو

چهل زندان بود

حیاط به حیاط زندان

با پرچم صلحی در دست آمدم

تو نبودی.

_می‌میرم به جرم آنکه هنوز زنده بودم

شمس لنگرودی


 

What a waste of a lovely night

چقدر درد داره قورت دادن کلماتی که می‌خوام بعد از ساعت 12 بهت بگم. نه چون تو تویی، بلکه چون من منم. من همونیم که کلمه‌هام مثل خار گل‌های تازه چیده شده، مثل چایی که صبر نکردی برای خوردنش گلو رو می‌سوزونه و می‌ره پایین. قبلا به اندازه کافی شجاع نبودم برای فرو دادنشون، ولی الان فهمیدم دیدن درد روی چهره تو ترسناک تره وقتی افسار هیولا از دستم درمیاد بیرون. تهش همیشه ترسه که من رو پیش می‌بره. ترس از خفه شدن با سرفه‌های پیاپی. ترس ازمرگ، چون اگه کلمه ها نیان بیرون من رو میکشن. باور کن میکشن، و حتی شاید همین الانشم...

به هرحال. چه شب های زیبایی از دست رفتن فقط چون ما لجباز بودیم و نمیدونیم باید چیکار کنیم و در مورد تو، حتی نمیخوایم بدونیم. نشستی بین پاره کاغذهایی که نصفشون دست منه و حتی نمیخوای یک درصد احتمال بدی که شاید جواب رو پیدا کردیم. منم میتونم لجباز باشم، برای همین سر راه که داشتم میرفتم انداختمشون دور. احساس بدی که داشتم خیلی طول نکشید. الان دیگه چیزی کیفم رو سنگین نمیکنه. 

چقدر نمیتونم با کسایی که به اندازه کافی کنجکاو احساس گرما نیستن که سر راه آتش بایستن کنار بیام.

اون شب لالالند رو دوباره نگاه کردم و داشتم فکر می‌کردم چقدر انتظار زیادیه که توی دنیای مدرن دو نفر بخوان رویاها و حسرت‌ها و ترس‌های خودشون رو بیارن وسط، برهنه کنن و با دیگری همراه کنن. چقدر فکر، چقدر برنامه‌ریزی می‌خواد. چقدر ظریفه و همه چیز می‌تونه شدیدا اشتباه پیش بره. مخصوصا توی این دنیای ظالم، که یه روز فکر میکنی میخوای بهش پیام بدی یا نه، و فردا فکر می کنی آیا هنوز زنده‌ست؟

این روزها خیلی خدا رو صدا میزنم، چون توی دنیای خیالی که عشق واقعیه و عشاق هنوز میتونن عشق بورزن، شاید وجود خالق یکتا زیاد هم دور از ذهن نیست. به طرز خنده داری این آروم ترین حالتیه که توی سه ماه گذشته داشتم. نمیدونم باید باهاش چیکار کنم، حس میکنم زمان از بین انگشتام لیز میخوره. فقط کتاب رو با کتاب روشن می کنم که ببینم چی میشه. میخوام تا اونجا که میشه یاد بگیرم چون دنیا ترسناکه و من هیچ سلاحی جز ذهنم ندارم، که همونم جدیدا انقدر زنگار گرفته میترسم بخوام بهش اتکا کنم

وقتی اینو توی گوشی یادداشت میکردم خیلی مرتب تر بود. الان شبیه بالا آوردن روی کیبورده، پس شرمنده. برام عجیبه چطور از داستان نوشتن رسیدم به چیزهایی که یک لحظه برای آدم ها جذابه و بعد ازش عبور می کنن. فکر کنم دلیلش اینه که به زیبایی کوتاه‌عمر شکوفه‌ها اعتقاد پیدا کردم. شایدم چون دیگه تخیلی ندارم. هرچی مینویسم از زندگی خودمه، حتی چیزهایی که خیلی انتزاعی به نظر میاد، اتفاقات عادیه. وقتی می گم I didn't notice how I got my knuckles bloody واقعا نفهمیدم چی شد که بند انگشتام خونی شد. شایدم نویسنده بودن یعنی همین. دیدن پتانسیل در چیزهای عادی که آدم های دیگه سریع از کنارش میگذرن.
امیدوارم حال همه خوب باشه.

مراقب همدیگه باشید، چون احتمالا از اینکه بخواید مراقب خودتون باشید اثرگذار تره.

It was enchanting to meet you (1403 recap)

1403 برای من سال آخرین ها و اولین ها بود. یه جهش برای ورود به دنیای جدید.

دبیرستانم تموم شد و وارد دانشگاه شدم. روابط خیلی اثرگذاری رو تموم کردم یا شروع کردم. وقتی به امسال فکر می‌کنم در برابر پارسال شبیه یه تورنادو می‌مونه.

هزاران لبخند دارم برای تعریف کردن، انقدر که نمی‌تونم شماره‌گذاریشون کنم. 

همه وبلاگ‌نویس‌هایی که ملاقات کردم، طوریکه هرکدومشون به شکل خودشون خاص و خارق العاده بودن، دوستی‌های جدیدی که تشکیل دادم، فیلم‌های محشری که دیدم، داستان‌های شگفت‌انگیزی که خوندم، خیلی بیشتر از سال قبل آهنگ گوش کردم و از دایره امن خودم بیرون اومدم(یا بیرون کشیده شدم‌.)

آدمی رو ملاقات کردم که با کساییکه همیشه بهشون عادت داشتم فرق داشت. احساساتی رو تجربه کردم که فکر نمی‌کردم هیچوقت تجربه کنم. مکالماتی داشتم، حرف‌هایی زدم که هیچوقت فکر نمی‌کردم به زبون من بیان. خیلی وقت‌ها که نباید دروغ گفتم. خیلی وقت‌ها که نباید راست گفتم. 

کنکور دادم‌. خودم رو از یه موقعیت دردناک نجات دادم. دانشگاه و رشته ای که میخواستم قبول شدم. سرکار رفتم. رانندگی کردم. برای اولین بار توی یه شهر دیگه تنهای تنها بودم. زندگی توی خوابگاه رو تجربه کردم. کنسرت خیابونی رفتم، دو شب خونه دوستم موندم و تا صبح فیلم دیدیم، صبحانه پفیلای کاراملی خوردیم و نصفه شب سیب زمینی سرخ کردیم‌. بهترین دوست‌های دنیا رو دیدم و بهترین کادو‌های دنیا رو گرفتم که هنوز نمی‌تونم بفهمم چی شد که لیاقتشون رو دارم.

سر قرار رفتم. احساسات افرادی رو رد کردم. احساساتم توسط افرادی رد شد. موهامو رنگ کردم. خیلی وقت‌ها گریه کردم، خیلی وقت‌ها جلوی اشک‌هام رو گرفتم. اشتباه زیاد کردم، تصمیمات خوب هم گرفتم. اکثر اوقات در تلاش برای تلاش نکردن بودم، ولی زیاد هم بیراهه نرفتم.

در کل می‌تونم با اطمینان بگم پراتفاق ترین سال زندگیم تا اینجا بود. خوب و بد مخلوط شده، مثل یه سالاد که نمی‌تونی فقط بخش‌ موردعلاقه‌ت رو جدا کنی. اینکه نمی تونم لبخندهام رو عدد گذاری کنم به خاطر همین سالاده. لبخندهایی دارم که الان به گریه میندازنم. اشک هایی دارم که الان با فکر کردن بهشون می خندم.

اصلا شاید... بخش‌های خوب فقط با بخش‌های سخت معنا پیدا می‌کنن. اون شب‌های تیره که فردا صبحشون روشن می‌شد. اون روزهای خاکستری که شبش پر از جادو بود. فکر و خیال‌هایی که بالاخره زمان انقضاشون تموم می‌شد و می‌تونستم رها از زنجیرشون، به عقب نگاه کنم و یه چیزهایی بفهمم. نه همه چیز رو. هنوز حتی نزدیک به هیچی نمی دونم. یک اپسیلون میفهمم از این دنیا، ولی این اپسیلون برای منه. خودم به دستش آوردم.

ایکاش میتونستم بهتر بنویسمش، ولی نخواهم توانست قطعا. همه‌ش داخل قلبم حک شده.

جمله ‌ای که خطاب به امسال دارم(خیلی کلیشه‌ست ولی):

Your mistake was showing me I can survive in toughest times. I think I can keep doing it on my own for a while.

چیزی که میخوام توی این سال جا بذارم حس شکست خورده بودنه.

برای سال بعد... یه فکرها و هدف هایی دارم که می‌ترسم بلند بگمشون. مهم‌تریناشون اینه که می‌خوام بیشتر حواسم به جسمم و سلامتیم باشه. میخوام به sunshine بودن برگردم. هوای بارونی و ابری دیگه بسه. می خوام کارهای جدید و هیجان انگیز امتحان کنم و از شکست خوردن توشون نترسم، از اشتباهاتم فاجعه نسازم. میخوام شجاع باشم. به جای بیشتر فکر کردن، بهتر و واضح تر فکر کنم. بیشتر برای خودم بنویسم. روزانه نویسی کنم و بهش سخت نگیرم. شخصیت مجزا و اوریجینال خودم رو داشته باشم، از نشون دادنش نترسم و به دیگران وابسته‌ش نکنم. میخوام خیلی خیلی خیلی خوش بگذرونم چون زندگی توی این دنیا قرار نیست فقط بقا باشه :*)

ممنونم از همه کسایی که تا اینجا من رو خوندید، توی کامنت ها جرقه های زیباتون رو با من به اشتراک گذاشتید، دوستم بودید و اجازه دادید دوستتون باشم. امیدوارم سال بعد و سالهای بعد از اون، بتونم برای این جامعه همونقدر ارزشمند باشم که وبلاگ برای من ارزشمند بوده.

احتمالا طی عید دوباره پست های گریزی به سوی کتاب خواهم گذاشت. اگه خواستید توش شرکت کنید که با هم کلی کتاب بخونیم و خوش بگذرونیم! (ااطلاعات بیشتر برای کسایی که نمیدونن گریزی به سوی کتاب چیه در این پست)

دعوت میکنم از همههه و یه سریا که خودشون میدونن به طور خاص دعوت هستن >:)

آهان و اگه جدیدا کتابهای نسبتا کوتاهی خوندید که دوست داشتید، ممنون میشم بهم معرفی کنید چون دارم با گذاشتن کتاب های طولانی توی لیستم خودمو بیچاره می کنمD:

 

عنوان از Enchanted از Taylor Swift

Funny Little Universe

من یه قانون دارم که پست‌های وبلاگ رو با لپتاپ می‌نویسم. خونه تاریک بود و با خودم گفتم هوا هوای پست نوشتنه، ولی همه خواب بودن و نمی‌خواستم صدای دینگ لپتاپ بلند بشه. همینکه اینو نوشتم صدای گوشی بابا که یادش رفته بود بی‌صدا کنه درومد. یونیورس بامزه.

می‌خواستم بذارم بعد شنبه که از تهران برگشتم یه پست کامل بنویسم از اتفاقات آخر هفته و ثبت‌نام دانشگاه ولی سرما خوردم و حوصله هیچ کاری جز چرخه‌ی باطل سرکار/خونه/چت نداشتم. اینم اتفاق بامزه‌ای بود چون یادم افتاد وقتی‌ هم که برم تهران قرار نیست همه چیز طبق برنامه‌هام و تصوراتم پیش بره. اصلا همینجا هم پیش نمی‌ره. یه روز صبح(بیشتر شبیه ظهر) بیدار شدم و با صبحانه Evermore گوش دادم و دیدم چقدر پیانوش قشنگه و نسبتا هم ساده‌ست. توی یک‌ساعت و نیم یادش گرفتم. چند پست قبل(که میشه چند ماه قبل) فکر کنم گفته بودم که کلا برنامه‌ریزی برام معنی نداره و زندگیم رو دو روز دو روز برنامه ریزی می‌کنم، ولی شاید این زیادم چیز بدی نباشه. اکثر چیزهای خوب یهویی برام اتفاق افتادن و وارد زندگیم شدن. هیچکدومشون یهویی نرفتن. پروسه‌ی دردناک جدا کردن چسب از پوست بود.

دانشگاه خیلی زیبا بود با اینکه وقت نکردم توش رو زیاد بگردم. مثل آهنگی که فقط یه دور گوش دادم و لیریکش رو نخوندم، نمی‌دونم چقدر فرست ایمپرشنم ازش درسته ولی گمونم گل و گشاد بودن دانشگاه تهران رو نداره و یه جورایی از این قضیه خوشم میاد؟ من آدم دنیاهای بزرگ نیستم. بیشتر علاقه به انسان‌های خوب و زیبا دارم که از اون نظر تامین هستم.

رفتم موزه هنرهای معاصر و واو الان می فهمم مردم عکس پروفایل‌های خوبشون رو از کجا می‌آرن. حتی منم بین اون‌همه هنر زیبا، یه دسته گل توی دستم، بدون لچک، با کت چرم، آرتیستیک و elegant به نظر می‌رسیدم.

بعضی وقت‌ها نبود یک چیزها و یک‌کسانی رو توی زندگیم حس می‌کنم ولی خیلی حسش دور و کمرنگه. مثل حس سوزن واکسن. فکر کنم هرچی بزرگتر می‌شی غم و شادی و خشم رو با شدت کمتری حس می‌کنی، و فقط ترسه که پررنگ می‌شه. الان این هیجانی که حس می‌کنم خیلی محوه، آبی آسمانی. درحالیکه خیلی از دوستام هیجانشون صورتی جیغ و بنفش آدامسیه. فکر کنم به خاطر اونهمه کتاب بزرگسالیه که توی بچگی خوندم. ایکاش دوباره بخونمشون، با اینکه میدونم مثل یه خودکار قدیمی رنگشون رفته.

اون روز که فهمیدم پایان ما از آغاز doomed بود مثل همه کتاب‌هایی که با هم خوندیم و سریال‌هایی که با هم دیدیم، با خودم گفتم یونیورس بامزه. به نظرم کرکترهای توی داستان می‌تونن بامزگی توی داستان خودشون رو appreciate کنن، اگه به اندازه کافی تلاش کنن.

خیلی به داستانی که دارم از خودمون می... یا شایدم نمی... نویسم فکر می‌کنم. اون هم بامزه‌ست. ایکاش می‌تونستم بهتر و بیشتر بنویسمش و بدم به کسایی که دوست دارم. ولی فعلا نه. فعلا این پست رو ارسال می‌کنم، بهتون پیشنهاد می‌کنم Evermore گوش کنید ولی فقط نصفه‌ی اولش رو، و می‌رم یه کم کتاب بخونم که زاویه‌های اضافه‌ی دورم رو بتراشه. Taking the edge, you know?

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan