Moment-of-Mori

مثل از قحطی برگشته‌ها شده‌ام، ولی به جای آذوقه، لحظه جمع می‌کنم. لحظه‌هایی که می‌تونم عزیزانم رو در آغوش بگیرم. لحظه‌هایی که می‌تونم کنارشون یک فیلم رو برای بار نوزدهم نگاه کنم. لحظه‌های مچاله شدن زیر پتو و کتاب خوندن با طاقچه. لحظه‌های پیاده روی زیر بارون نیمه‌یخ‌زده. لحظه‌های پشت پیانو. حتی لحظه‌های درس خوندن. 

تند تند برنامه می‌ریزم. امروز این دوستم رو ببینم. فردا به اون دوستم زنگ بزنم. برم خونه مادربزرگم یک چایی بخورم و برگردم. پس فردا لباس خوشگله که نگه داشتم برای یه وقت خاص رو بپوشم.

چون کی می‌دونه تا کی زنگ زدن ممکن باشه؟ کی می‌دونه این‌بار که برم تهران، بتونم برگردم؟ کی می‌دونه وقتی برگردم، هنوز کسی منتظرم هست؟ کی می‌دونه تا کی روانم- روانمون اجازه می‌ده تا ته صدای آهنگ رو زیاد کنیم و یکی در میون تیلور سویفت و متالیکا بخونیم؟ کی می‌دونه این کافه تا فردا سرِ پا خواهد بود که بخوایم چیزکیک‌هاشو امتحان کنیم؟

هیچکی. معلق. حتی با اینکه می‌خونیم و می‌شنویم، حتی با اینکه چشم‌هامون بیخ تا بیخ بازن و همه چیز رو می‌بینن، حتی با اینکه به نتایج هر قدم بارها فکر می‌کنیم و برنامه می‌ریزیم، مثل یه گلبرگ توی نسیم ناامنی معلقیم.

پس جمع می‌کنیم. مثل از قحطی برگشته‌ها، ولی به جای آذوقه...

سلام دنیای وارونه

نشستم لب پنجره‌ای که چشم‌اندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمی‌شد، فقط دود می‌کرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. می‌خوایم بریم مهمونی. خسته‌ترین لباس‌هام رو پوشیدم. قراره یکی‌مون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.

قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم‌ شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشی‌های لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونه‌ی آبی و نقره‌ای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زنده‌ی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.

جمعه بازاره. جنازه‌ها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی می‌کنی؟ این‌یکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمی‌دمش. اون یکی رو نمی‌شناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی می‌دم. 

همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره می‌سازیمش. با خرده‌آجر و استخون. با یک چشم‌ کور. می‌شنوی؟ دارن آواز ما رو می‌خونن. نفس بکش. خواهش می‌کنم نفس بکش. بدون صدای تو نمی‌تونم بخونمش. می‌بینی؟ رنگین‌کمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. این‌ها همه‌ش شعبده‌ست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعله‌های تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه می‌کرد. خواهش می‌کنم برگرد.

My days lie dormant

اصلا نمی‌دونم باید چه احساسی داشته باشم حتی با اینکه مستقیما بهم گفتی. و می‌گی. یه جورایی بعد از اون شب، یا شاید هم صبحگاه؟ عادت کردم فقط ببینم تو چی میگی و همون رو انجام بدم. همه‌ی جنگ و تلاشی که درونم بود از من فرار کرد. انگار هوای توی بادکنک باشه. 

به نظرم دلیل خاص دیگه‌ای برای زنده موندن واسه‌م نمونده جز خوندن چیزهای جالب و گرفتن دست‌های تو. بغل کردن تو. نمی‌دونم این دلایل کافی هستن برای تحمل کردن این رنج عظیمی که هرروز زنده موندن بهم می‌ده. روز پس از روز. یه روز جنگ واسه غذا خوردنه، یه روز واسه نفس کشیدن. حتی نمی‌تونم رومنتسایزش کنم. من، استاد قلبی کردن چیزهای مردابی و سیاه، دیگه‌ بریده‌م. قایقم سوراخ نیست، اصلا دیگه چیزی ازش باقی نمونده جز یک تخته چوب. تنها آرزویی که دارم اینه که آدم‌ها ولم کنن و بذارن غرق بشم باهاش. دستی که به سمتم دراز می‌کنن از سرمای آب برام سوزاننده‌تره.

بهم گفتی و می‌خوام به حرفات گوش کنم. می‌خوام زیاد فکر نکنم. می‌خوام عمیق نشم و بمونم توی سطح ولی نمی‌دونی درون قلب من پر از سنگ‌ریزه‌ست؟ I sink.

هر چیزی که مصرف می‌کنم فقط مسکنه. هرچیزی که میگم دروغه. و این پست، اون پست پایان ترمی که می‌خواستم باشه نیست. ولی بهم حق بدید. چون این دقیقا پایان ترمی که می‌خواستم نیست. 

می‌خوام برگردم تهران و در عین حال؟ می‌ترسم از چیزی که اونجا هستم. دیدی؟ در پوست خودم اونقدر که فکر می‌کردم راحت نیستم‌.

 

عنوان از twenty one pilots چون:

My days lie dormant

'Cause I just can't afford it

To waste time in a city

Where no one knows your name

My days lie dormant

'Cause I just can't afford it

To waste my time inside a place you're not

Don't make me waste my love

It's everything I've got

Fear For Firstborn, Fumbling Fever Fantasies, Fascinating Factory Failures

معمولا وقتی یه جایی نزدیک Rock Bottom، و نه دقیقا خودش باشم میام وبلاگ. خیلی وقته دیگه مهم نیست انسان ها چه تصوری ازم پیدا کردن، و از خیلی وقت منظورم چهار روزه. زمان برام عجیبه و کش میاد. مثل یه خوناشام، ولی بدون فناناپذیر بودن. این بدن ظریف و ضعیف هر لحظه ممکنه از هم بپاشه و معلوم نیست ذهنی که اینهمه برای پرورشش وقت گذاشتم قراره بعدش کجا بره. احتمال میدم که یه جا. امیدم اینه که هیچ جا. 

اول هر پاراگراف یک اپسیلون از آخرش سختتره. فکر کنم این گزاره بیشتر از اینکه راجع به پاراگراف باشه راجع به مراحل زندگیه. انجام دادن یک کار از اینکه از کس دیگه ای بخوای که برات انجامش بده یک اپسیلون راحتتره، ولی اون یک اپسیلون فرق بین نیاز من به اینه که خودم رو زیر خروارها خاک دفن کنم و چهل سال بخوابم. میدونم وقتی بیدار بشم قرار نیست چیزی آسون تر بشه یا من قوی تر بشم، حتی با اینکه خاک در دیده بسی جان فرسا بوده و سنگ بر سینه بسی سنگین. از بچگی یه چیزی در من عجیب بوده و باورم نمیشه فراموش کرده بودم من همون عجیب الخلقه‌ای بودم که شعر سنگ قبر شاعرها رو حفظ می کردم.

احتمالا در نوزادی یک روز یک جور عجیب روی سرم افتادم یا در خردسالی یه چیز اشتباه شنیدم که الان همه چیز برام بردگی و ترسه. مغز ماده‌گرام میخواد دلیل فیزیکی برای این خرابی ذهنی پیدا کنه. نمیدونم چطور انتظار دارم دیگران حرفم رو قبول کنن وقتی خودم نمی کنم. نمیدونم چطور انتظار دارم قضاوت نشم ولی سنگدل ترین و بی سواد ترین قاضی این دادگاه خودمم. شاید در زندگی قبلیم یه سیاهپوست در اوج دوران برده‌داری آمریکا بودم. بیا. این هم دلیل معنوی. کاملا اسپریچوال.

خوندن حرف های قدیمیم بالاترین لذت و بدترین رنجه. مثل فکر کردن به عشق و طوریکه باید باشه. فکر نکنم عشق نوجوانی با عشق بزرگسالی فرق زیادی کنه. فکر نکنم چیزی متفاوت از یک اعتیاد باشه. همه بهت میگن ترکش کن، ولی اگه کوکائین ذهنت رو تیز میکنه و شعرهات رو زیباتر و تلاشت رو بیشتر، اگه باعث میشه هرروز از تخت بیرون بیای و دوش بگیری و عطر بزنی و موهات رو درست کنی، اگه بر خلاف طبیعت وحشیت، مودب و صبور و اجتماعی می کنتت، چرا ترکش کنم؟ چون به کشتن میدتم؟ زندگی هم همینکارو می کنه. Fools.

برده داری رو می گفتم. در همه سناریو ها من برده‌م، و طناب دست توئه، و طناب خفه کننده‌ست ولی حداقل یه چیزی مثل دست دور گردنمه. از خلا و تنهایی بهتره. هوا نمیتونه نوازشت کنه. هوا نمیبرتت جایی که باید و به جات حرف نمیزنه. هوا بهت نمیگه قرص هاتو کی بخوری و کی بیدار شی و کی بخوابی. هوا براش مهم نیست چند ساعته غذا نخوردی یا از جات تکون نخوردی. شاید من هوام؟ اونوقت میتونستم اون روز از بین تارهای صوتیت رد شم و ارتعاشات رو به گوش خودم برسونم. ولی تو سکوت بودی. سکوت هوا نیاز نداره.

بچگی رو می گفتم. ولی... نه واقعا، نمیتونم بگم. عجیب الخلقه. خنده‌داره.

میرم سکوت کنم. هوا نیاز ندارم.

 

(آهنگی به ذهنم نمی‌رسه. می‌تونید Find me here یا Water Fountain گوش کنید.)

Gravely

بهش فکر می کنم و فکر می کنم و یه بار دیگه هم فکر میکنم ولی چون همه‌ی این فکر ها مال یک نفره، نتیجه همشون هم یک چیز میشه. مشخصا.

کاری که الان دارم میکنم مثل کاریه که چند دقیقه پیش کردم. نصفه شبه. از اتاقم رفتم بیرون و در رو یه جوری باز کردم که صدای قژقژ دردناکش در بیاد و انتظار داشتم یکی بیدار بشه و ازم بپرسه چرا بیداری و چرا چهار دقیقه‌ست به لیوان آب خیره شدی و چرا گریه می‌کنی؟ ولی ته ذهنم می دونم در نهایت اگر هم کسی بیدار بشه و چیزی بپرسه اینه که این موقع شب چرا داری سر و صدا می کنی؟

نمیدونم مشکل از صداست یا هوایی که باهاش به لرزه در میاد یا گوش هایی که اون رو می شنون ولی فریاد کمک تقریبا هیچوقت شنیده نمیشه. نه توسط اون کسی که میخوای، و واقعا... چه انتظار داری؟

به اون سال فکر می کنم و یادم میاد تصمیم گرفتم بدترین سال زندگیم باشه. تا چند وقت پیش فکر می کردم تصمیمم رو اجرا کردم ولی امروز عمیقتر بهش فکر کردم و... اونموقع فکر می کردم هیچ چیز قرار نیست بهتر بشه. الان هم همین فکرو میکنم، ولی با هوایی از قبول کردن و شانه بالا انداختن سریع. اونموقع هیچ چیز نمیدونستم و روی لبه تیغ هر خطری برام مهلک به نظر میومد، و الان هم تقریبا همینه. اونموقع ازم دور بود و الان هم. فرق بین عینک کثیف و هوای آلوده‌ست. هردو جلوی دیدت رو میگیرن.

فردا هزاران کار دارم و یه جورایی خوبه چون باعث میشه یادم بره چقدر miserableام و چقدرش قابل پیشگیری بود. هر پیامی رو با زحمت فراوان و حس مرگ جواب میدم ولی اگه ببینم مردم فراموشم کردن وحشت می کنم. پارادوکسی در من هست که هیچوقت نمیخوام روانی ترین فرد یک اتاق باشم، و همین من رو روانی ترین فرد یک اتاق میکنه. از کسایی که باهام فرق دارن نفرت دارم و از کسایی که شبیهم هستن بیشتر. هر بار که فکر می کنم شعرم نمیتونه از این بدتر بشه خودم رو غافلگیر می کنم.

آ بهم گفت از این بهونه استفاده کن و برو روی پشت بوم جیغ بزن و گریه کن ولی فریاد من اینه. نمیخوام دیگه تا ابد چیز زیبایی ببینم یا از تختم بیرون بیام یا درباره احساساتم با کسی حرف بزنم یا چیزی گوش کنم یا چیزی بخونم. شاید جدی نگفت. اکثر آدم ها جدی نمیگن و اگر میدونستن من چقدر حرفهاشون رو جدی می گیرم، احتمالا کمتر با من حرف میزدن.

دیگه حتی فکر کردن به بود و نبود خورشید معنایی نداره چون چه فایده؟ وقتی تابستون تموم شده؟

۱۸ دی ۱۳۹۸

هرروز، انقدر اطرافم اتفاقات وحشتناک می‌افته که نمی‌دونم باید توجه و ظرفیت غم و اندوهم رو به کدومشون بدم. به آسیب‌های اجتماعی نوجوون‌ها؟ به پر بودن دادگاه‌ها؟ به بدن‌های تیکه‌تیکه شده‌ی بچه‌ها؟ به علم‌آموزی که قرار نیست بتونه از علمش استفاده کنه؟ به معلم‌هایی که مجبورن دو یا سه تا شغل داشته باشن؟ به آسمونی که ابری نمی‌شه مگر ابرهای پر از دود و گرد و غبار؟ به غذاهای مسموم و آب‌های مسموم‌تر؟ به بیمارستان‌هایی که پزشک‌های جوونشون یکی یکی خودکشی می‌کنن؟

 

من فقط یه آدمم. ظرفیت محدودی دارم، زمان و توان محدودی دارم برای سوگواری کردن. برای تسلیت گفتن و تسلیت شنیدن. برای همینه که پنج سال پیش یه تصمیم گرفتم.

 

یک روز رو میزان و معیار برای غم و عصبانیت غیرقابل کنترلم قرار می‌دم. همه چیز رو با اون می‌سنجم. خوب و بد. خوش‌نیت و کثافت. جهنم و بهشت. سنجش و معیار من اینه، و قراره تا آخر عمرم این روز به یاد داشته باشم. تا وقتی عقل و وجدانی برام باقی مونده باشه، نمی‌ذارم از کنارش راحت گذر کنم. اجازه می‌دم این روز، من رو پر از خشم و حرکت کنه.

 

این روز رو می‌ذارم مبدا تمام چیزهایی که نه می‌بخشم، نه فراموش می‌کنم.

A Vampire Picking Flowers Out In The Sun

خب. از کجا شروع کنم.

نمی‌خواستم راجع به 1401 بنویسم. میخواستم تا قبل عید یه پست دیگه هم بنویسم ولی یهو دیدم امروز 22امه و عمرا احتمال نداره تو 9 روز آینده دوباره بیام تو این پنل. 

حقیقت اینه که. من تو این‌سال تقریبا درست و حسابی نوجوون بودم. نمی دونم، شاید تعریف من از نوجوون بودن با یه بچه‌ی 16 ساله‌ی آمریکایی یا حتی تهرانی فرق داشته باشه. شاید خطرات و ریسک هایی که امسال درآغوش گرفتم و به تفکر خودم حاصل از کله‌ی پرباد جوانیه، برای خیلی‌های دیگه ‌خنده دار باشه. خطر؟ ریسک؟ شوخی می کنی؟

منظورم اینه که... خب ما همیشه درحال انقلاب درونی هستیم. من همیشه درحال انقلاب درونی بودم. ولی امسال شاید خنجرهام تیزتر شد؟ زبونم تندتر؟ ذهنم خسته تر و قلبم عاشقتر؟ و جسمم... جسمم هرلحظه به مرگ نزدیکتر. طوری‌که... "من نهار نمی‌خوام. می‌خوام بمیرم." طوری که "بزنمت؟" "آره لطفا."

و ما همیشه درحال گشتن هستیم. خودت رو گم کردی؟ همیشه همون‌جاییه که آخر از همه چک می‌کنی. ما بچه‌ایم یا بزرگسال؟ از نظر قانونی بچه‌ایم و آدم بزرگ‌ها باید ازمون مراقبت کنن ولی They're doing a shit job of it, they can't even protect themselves for hell's sake؟

آیا از نظر خاورمیانه‌ای پیر محسوب می‌شیم؟ از چه جنسی هستیم از چه رنگی چه مزه ای. آیا در زندگیمون سختی داریم، یا این‌ها که داریم عادت انسانیه؟ آیا قربانی‌ایم یا مقصر؟ شاید به بعضی از جواب ها رسیده باشم ولی به درد لای جرز هم نخوردن چون حالا که چی؟ حالا که میدونم، میگی چیکار کنم؟ بمیرم؟ بکشم؟ have been trying to do that for a long time. 

ما همیشه درحال رها کردن هستیم. رها کردن هیچوقت برای من سخت نبوده. من به Ephemerality اعتقاد دارم. زیبایی در گذرا بودن چیزها. زیبایی در عمر کوتاه شکوفه‌های ساکورا، زیبایی در سوختن یه کبریت، منفجر شدن یه ساختمون، تموم شدن یه دوستی یا دو تا یا هزارتا. از بین رفتن دوستی ها منو غمگین نمی‌کنه. حتی دیگه مثل قبل باعث عذاب وجدانم نمیشه. می‌دونم این زیاد هم عادی نیست. میدونم باید بیشتر به آدمها اهمیت بدم. ولی گوش کن، من حتی به خودم اهمیت نمی دم. چطور ازم انتظار داری بتونم به تو اهمیت بدم؟

ما همیشه در حال جنگیدن هستیم. جنگ بده. اما زیر پا له شدن؟ Now that's worse. و من تا حالا تو فایتینگ بک موفق نبودم. فقط تازه دارم یاد میگیرم اداش رو در بیارم.

ما همیشه درحال عاشق شدن هستیم. بی‌معنیه ولی تنها چیزیه که معنا داره. الکی شاعرانه به نظر میاد ولی تنها حقیقتیه که وجود داره. دوست دارم بدونم، یک ماه عاشق بودن برای تمام عمر کافیه؟ دوست دارم بدونم، آیا قبلا عاشق بودم و فقط یادم نمیاد؟

ما... نه. من همیشه سرم تو ابرهاست. پست سال جدید بهترین فرصت برای خیلی کارهاست. برای برنامه ریزی، برای آدم بهتری شدن، برای برگشتن به دنیای واقعی. برای اینکه بتونم کنترل زندگی‌م رو به دست بگیرم. برای اینکه یه نگاه به عقب کنم و ببینم چی از دنیا یاد گرفتم.

دنیا راجع به شخصیت و خیال و عشق نیست. دنیا راجع به دوستی ها، موسیقی یا رنگین کمون نیست. دنیا راجع به پول و درس و کاره. راجع به زبان هایی که بلدی، پادکست هایی که گوش میدی، کتاب هایی که میخونی، قرص هایی که می‌خوری. دنیا راجع به جنگیه که میکنی نه صلحی که آرزوش رو داری. راجع به آدماییه که می‌خوان بکشنت و آدم‌هایی که می‌خوای بکشی. راجع به ماشین و خونه ای که داری... یا نداری. و میبینی؟ من همین الانش هم تقریبا تو این دنیا نیستم و برعکس بعضی ها، از این که وسط دو دنیا آویزون بمونم خوشم نمیاد. پس چرا تمومش نمیکنی؟

 

در یک یادداشت روشن تر(! پاسداری زبان فارسی)، حس می کنم تو این سال، چیزی که قراره یک سال و نیم آینده رو باهاش طی کنم رو پیدا کردم. اون روز تو وسایلمون یه گوشی پزشکی پیدا کردیم(Ironic enough) و وقتی صدای قلب من و باران رو گوش کردیم فهمیدم چقدر تپش قلب دارم، و تعجب آور بود چون اون لحظه کاملا آروم بودم. یه وقتایی هست که جدی انقدر استرس می‌گیرم که سرِ جام قفل می‌شم و نمی‌تونم حتی به کتاب دست بزنم، و فکر کن اونموقع وضعیت قلبم چطوریه. اون لحظه‌ها تنها چیزی که می‌تونه نفس کشیدنم رو به حالت عادی برگردونه صدای پیانوییه که بعد با کلماتی همراه میشن که... راستش زیاد هم شادی آور نیستن. ولی منو شاد می کنن. یا آروم، فکر کنم.

نمیدونم سال بعد این موقع چه احساسی بهش دارم. هم به اون، هم به زندگی و هم به رِد. مهم تر از همه رِد.

ولی در حال حاضر؟ فکر می کنم بهترین هدیه‌ای که این دنیای بی معنی تونسته بهم بده عشق بوده، در عوض قیمت سنگینی که پرداختم(و خواهم پرداخت. تازه قسط اولشه.)

 

حقیقت اینه که وقتی دوباره اینو میخونم حس می کنم اون چیزی که باید رو راجع به امسال انتقال ندادم. یه سری چیز خوب انتقال دادم، یه سری چیز لازم، ولی نه دقیقا "کافی". شاید به خاطر اینه که امروز به طور خاص خیلی حالم بده. برام عجیبه که خود آینده‌م Low ترین نقاطم رو ببینه و به عنوان 1401 بشناستش. شایدم 1401 واقعا همش Low بود. هرچی فکر می کنم، پیروزی بزرگی یادم نمیاد. به جز رِد. فقط رِد.

راستش من تو کل این سال یه بچه‌ی افسرده‌ی نارسسیست میزربل نبودم، هرچند... هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چی بودم. احتمالا همین چیزی که الان هستم. خونآشامی که میره زیر آفتاب گل بچینه فقط چون زیبان.

همین. برای همتون سال خوب و روشنی آرزو می‌کنم. Since, you know. We all need some light in this hellhole

To Believe or Not To Believe

song: This is gonna hurt

Listen up, listen up
There's a devil in the church
Got a bullet in the chamber
And this is gonna hurt


 

پیش نوشت: چون بهم گفته شده خیلی انگلیسی مینویسم و مردم متوجه نمیشن، لغت نامه براتون تدارک دیدیم. البته این دلیل نمیشه که از انگلیسی نوشتن خودم ناراحت باشم یا بخوام اصلاحش کنم، چون نیاز به اصلاح نداره. just wanted to say.

 

Moral: اخلاقی

Believer: کسی که اعتقاد دارد. اگه دوست دارید اینجوری ترجمه اش کنید، مومن.

Setting، ستینگ: دنیا یا محلی که داستانی توش اتفاق می افته.

Star Student: دانش آموز نمونه

Safe and sound: امن

What goes on internet stays on internet: چیزی که وارد اینترنت میشه، تو اینترنت میمونه.


 

قبلا یه پستی تو ردیت راجع به انیمه Teen Romantic Comedy می‌خوندم، یه جاش می گفت داستان اینجور انیمه ها اینه که "چطور تو مدرسه بهترین جا برای یاد گرفتنه چون میتونی گند بزنی بدون اینکه اشتباهاتت غیرقابل برگشت باشن، ولی تو زندگی واقعی همچین لاکچری‌ای رو نداری."

این قضیه شاید زیاد تو این لحظه و این روز برای ما صادق نباشه، چون اشتباهات، یه حرف اشتباه یا یه حرکت نسنجیده میتونه تا ابد زندگیتو ویران کنه. ولی به طور کلی درسته.

مدرسه یه شبیه ساز ضعیف‌شده و فلافی از دنیای واقعیه. مثل یه واکسن، یه میکروب ضعیف شده، که میخواد برای نسخه اصلی آماده‌ات کنه. وقتی انیمه‌های دارکِ دبیرستانی مثل کلاس نخبگان یا همین تین رومنتیک کمدی رو میبینم، می فهمم که مدرسه، جو ترسناکش، انتظارات بی پایانش، چشم هایی که همیشه نگاهت میکنن و آدم های غیرقابل اعتمادی که هر لحظه ممکنه از "دوست" به "دشمن" تغییر کاربری بدن، همه و همه غیرمستقیم میخواد بهت یاد بده تو دنیای واقعی چطور ضربه نبینی. 

ولی برای خیلی افراد این آموزش زیرجلکی کافی نیست. اصلا کافی نیست.

چیزهای خیلی زیادی رو خیلی زود به بچه ها تو مدرسه یاد میدن. چیزهایی هست که لازم نیست نیست یاد بدن، چیزهایی هست که نباید یاد بدن. مثال؟ دروغ گفتن. یا به طور دقیقتر، چیزی که بقیه میخوان بهشون تحویل دادن.

هیولاشناس خیلی خوب اینو گفته:

- به نظرت همین تعداده؟ 25 الی 30 تا؟ بر اساس مشاهدات خودت.

به نظر من 130 تا عدد دقیقتری به نظر میرسید، اما جواب دادم:"بله قربان. به نظرم 25 تا درسته."

چرند نگو!" دکتر دست آزادش را روی میز کوبید:"هرگز اون چیزی که فکر می کنی دوست دارم بشنوم به من تحویل نده ویل هنری، هرگز! اگه تصمیم بگیری مثل طوطی رفتار کنی که نمیتونم روت حساب کنم. این یه عادت نفرت انگیزه که فقط هم مختص بچه ها نیست."

این بحث مفصله که مدرسه به طور خلاصه فقط ازت میپرسه:"خب تو این تصویر چی میبینید؟" و ازت میخواد که بگی:"شگفتی آفرینش" یا امثالهم. بهش نمی پردازیم.

چیزی که میخوام راجع بهش حرف بزنم اینه که.. یه چیز ضروری هست که خیلی طول میکشه بچه ها یاد بگیرن. گاهی بدون اینکه یاد بگیرن دیپلم میگیرن و می‌افتن تو زندگی وحشتناک واقعی، جاییکه نتیجع گرفتیم اشتباه برابره با نابودی.

اونم اعتماد نکردنه. 

هیچوقت تو مدرسه رک و راست به بچه ها نمیگن سخت‌تر اعتماد کنید. باور کنید، من یه star student ِ هرمیون گرنجر-مآبم، درس های کلاس پنجمم رو هنوز یادمه. اگه می گفتن یادم میموند.

اینطوریه که بچه ها رو مجبور میکنن با آزمون و خطا، با کلی درد و اشتباه یاد بگیرن نباید همیشه به غریبه ها اعتماد کنن. نباید به آشناها اعتماد کنن. نباید به دوست ها اعتماد کنن. باعث میشه همه‌ش فکر کنن اتفاقاتی که براشون افتاده تقصیر منه؟ مشکل از منه؟ من یه آدم ضعیف/بی عرضه/ساده/هرزه ام که میذارم همه ازم سواستفاده کنن؟ (صادق باشید، کی تا حالا راجع به خودش نگفته "من خیلی ساده ام، زود اعتماد میکنم"؟)

الان اوضاع بهتر شده. چرا؟ چون خانواده مسئولیت یاد دادن درس مهم "اعتماد نکردن" رو به عهده گرفته. بچه ها خیلی زود با داستان "اون عموت که همه پولشو توی بورس به باد داد" و "اون پسرخاله‌ی مادرت که گول فلان کلاهبردار رو خورد" و "این لیلاخانم همسایه که زود عاشق شد و جوونیش رو پای شوهر مریض پارانوییدش گذاشت"، به جای داستان های کلاسیکی مثل شنگول و منگول و حبه انگور، یا شنل قرمزی رو به رو میشن. فرقش اینه که تو ستینگ این داستانها آخرش نمیتونی بری گرگه رو کتک بزنی که قربانی ها رو بالا بیاره. چون گرگ یا فرار کرده، یا خیلی خیلی قوی تر از توئه.

الان اوضاع بهتر شده، چون هر خانواده ای که برای بچه‌‌ش ارزش قائل باشه بهش میگه دخترم، پسرم، فرزندم، به آدمایی که خیلی آدم حسابی به نظر میان اعتماد نکن. به آدمایی که جانماز آب می کشن اعتماد نکن. به آدمایی که جانماز آب می کشن اعتماد نکن.

قبلا اوضاع بهتر نبود. پدر و مادرهای ما؟ تو محیط بسته و Safe and soundی بزرگ شدن که به قول خاطرات خودشون "کل کوچه هم رو میشناختن" و "همه به هم اعتماد داشتن. انقدر زمونه کثیف نبود"

برای همین عادت ندارن به زشتی های دنیا. شاید اون زمان هم انقدر پاک و معصوم نبوده اوضاع، ولی پدر و مادرهای ما که کارشون بازی تو کوچه و شبکه دو بوده که این رو نمیدونن. اونها که مثل ما به اخبار کثیف شبانه روزی از ده تا منبع دسترسی نداشتن. هیچکس بهشون یاد نداد که "مرد قولش قوله" بی معنیه. کدوم مرد آقا، کدوم مرد؟ هیچکس نگفت "قسم حضرت عباس" وقتی پای میلیارد تومان وسط باشه مفتم نمی ارزه. هیچکس نگفت.

شاید برای اینه که الان ما به believer ها بدبینیم. چون believer ها، همیشه ریاکارترین ها بودن. همیشه بیشترین ضربه رو به آدم های عادی و تا حد امکان شریف زدن. چون دست believerها برای دروغ گفتن، ماله کشیدن و مغلطه کردن تو جامعه‌ی ما همیشه بازتر بوده. چون جامعه ما همیشه طرف believer بوده.

به شخصه همیشه با این سوال رو به رو بودم که به یه آدم moral بیشتر اعتماد کنیم یا یه believer؟ جواب اینه که، هیچکدوم. چون آدم آدمه. ولی حداقل... خودمون میتونیم not-believer باشیم. چرا؟ چون امنتره.

هردوی این دو جور آدم میتونن وقتی وقتش رسید و منفعتشون از وجدانشون قویتر بود شما رو دور بزنن. ولی اگه یه آدم moral باشید و با یه believer سر کار داشته باشید. قسم حضرت عباسش رو باور نمی‌کنید، و اگه یه آدم moral باشید و با یه آدم moral سر کار داشته باشید، "قسم حضرت عباس"ی نمیشنوید.

احتمالا خیلی ها میخوان بیان بگن که وای یا مصیبتا خب اینجوری که جامعه میشه پر بی اعتمادی!

جواب من اینه که جامعه الان پر بی اعتمادی "هست"، ولی یه بی اعتمادیِ ایجاد شده در دو مرحله‌.

به من بگید، اگه همه بی اعتماد باشن و ضربه نخورن بهتره، یا اعتماد کنن، ضربه بخورن، و بعد بی اعتماد بشن؟ کدوم یک از این جوامع از نظر روحی، اقتصادی، دینی(اجتماعی) و قضایی سالم تره؟ تو کدوم آمار جرائم کمتره؟

جواب زیادی واضحه که بخواد گفته بشه.

 

 

 

تو این روزها، بهترین توصیفی که از حال و روزم دارم اینه که... میترسم.

تو مدرسه میترسم. از دوستهام میترسم. برای دوستهام میترسم.

از بیان میترسم. از حرف زدن، از نوشتن چیزی روی فضای ابری یا اینترنت وحشت دارم چون what goes on internet stays on internet، برای همین چیزهای مهمتر رو روی کاغذ مینویسم و بعضی وقتها معدومش می کنم. وقتی صدای زنگ در رو میشنوم دلم هُری می ریزه. وقتی خواهرم از پشت پنجره میگه"میگم یکی رو دارن میکنن تو صندوق عقب ماشین" و پدرم سرم داد میزنه که نرم حداقل پلاک رو بردارم، به جای حرکت کردن فقط خشکم میزنه.

ترس از آینده هم که چیز جدیدی نیست.

ولی خشمگین هم هستم. پر از خشمم، اما نمیتونم حمله کنم. چون قوی ترن. چون قوی ترید. فقط میتونم از خودم و کسایی که دوستشون دارم دفاع کنم. فقط میتونم سپر بدم دستشون، وقتی دارن تند میرن جلوشون رو بگیرم. وقتی دارن با آدم اشتباهی بحث می کنن بکشمشون کنار. وقتی دارن "باور" میکنن که فلانی ممکن نیست اووونقدر هم آدم پستی باشه. وقتی دارن "باور" می کنن این معلمه طبق گفته خودش "با هیچکس دشمنی نداره" و "انتقاداتمون رو به خودش بگیم".

خیلی از کسایی که دوست دارم حتی به کمک من احتیاج ندارن. راستش، خودم بیشتر از خیلی ها افسار و سپر نیاز دارم. و 48 ساعت زمان در روز. انقدری که بتونم از زندگی خودم عقب نیافتم، ولی از زندگی "خودمون" هم عقب نیافتم.

خلاصه اینکه. اوضاع داره به فنا میره و پایان دنیای لعنتیه. همه جا خطرناکه، همه جا ترسناکه. با اینکه به قول دکتر "ترس بزرگترین دشمن ماست"، حقیقتش اینه که بزرگترین دوست ما هم هست. دقیقا به یک اندازه. 

پس بترسید. پس نترسید. مراقب باشید. به believerها اعتماد نکنید. به آدم ها اعتماد نکنید. به آدم های نادان اعتماد نکنید. چشمهاتون رو باز کنید.

مراقب خودتون باشید. 

I Must Not Tell Lies

 

دانلود ویدیو

Umbridge: No let me make this quite plain. You have been told that a certain Dark Wizard is at large once again. This...is...a ...lie!
Harry: It's not a lie, I saw him! I fought him!
Umbridge: Detention, Mr. Potter!
Harry: So according to you Cedric Diggory dropped dead of his own accord?
Umbridge: Cedric Diggory's death was a tragic accident.
Harry: It was murder. Voldemort killed him. You must know this--
UmbridgeEnough! Enough.

-Harry Potter and the Order of Phoenix-

نه‌آدم

آدما احمقن. آدما اشتباه می کنن. آدما نمیتونن اشتباهاتشونو درست کنن. آدما فقط گریه میکنن و کمک میخوان. آدما نمیتونن جلوی گریه شونو بگیرن. آدما خیلی بجه ان.

 آدما از بقیه کمک میخوان ولی بقیه آدما نمیتونن کمکشون کنن. آدما نمیتونن سر کلاس به درس گوش کنن. آدما فقط فکر می کنن. آدما بیشتر و بیشتر فکر می کنن. آدما انقدر فکر میکنن که مغزشون درد میگیره و حالت تهوع میگیرن. آدما نفس عمیق میکشن و فکر می کنن این هم میگذرد. حتما میگذرد. همه چی گذشته، پس این هم میگذرد. آدما زخماشونو با گلوله توش پانسمان میکنن. 

آدما به خودشون استراحت میدن. آدما حالشون خوب میشه. آدمای دیگه حرف میزنن. آدما حالشون بد میشه. آدما دیگه دوباره حالشون خوب نمیشه. آدما نمیدونن چیکار کنن. آدما میخوان دو انگشت بکنن ته حلقشون و هرچی تو معدشونه بالا بیارن. آدما نمیخوان حرفای بی معنی بزنن.

آدما میخوان برگردن. آدما هیچ ارزش و امیدی واسه وجودشون پیدا نمیکنن. آدما هیچ معنایی ندارن و تبدیل شدن به ماشین های با سوددهی بالا و اصطکاک پایین. آدما انقدر بچه ان که نمیتونن اشتباهاتشونو قبول کنن و بقیه آدما هم همینطورن. اونا هم نمیخوان آدما اشتباهشونو قبول کنن که اشتباه خودشون لو نره.

بعضی آدما ته هرم مازلوان. بعضی آدما بالاترن، ولی فکر می کنن تهن. اگه فکر کنی ته هرمی، دلیل نمیشه واقعا ته هرم باشی؟ 

بقیه آدما ویدئوهای بی معنی میسازن و بهشون میخندن.

یه سری دیگه حتی آهنگای بی معنی میسازن و بهشون گوش می کنن.

آدما نمیتونن نمیتونن نمیتونن نمیتونن دارن به نتونستن ادامه میدن.

آدما با خودشون میگن یه روز دیگه... یه روز دیگه. فردا همه چی بهتر میشه. فردا یه اتفاقی میافته که به الانشون میخندن. صبر می کنن. صبر می کنن...

ولی وایسا.

نه.

هرچی بیشتر بگذره برگشتن غیرممکنتر میشه.

 وحشت می کنن. آدرنالین، کورتیزول، آلدوسترون... و بقیه این دوستان. همه دست به کار میشن. ولی هیچ خرسی برای فرار کردن ازش وجود نداره. هیچ صیدی برای شکار کردن وجود نداره. آدما ژاکتاشونو بیشتر دور خودشون میپیچن و بیشتر تو پتوهاشون فرو میرن درحالیکه هیچی نیست که بتونن باهاش بجنگن به جز خودشون و مغزشون.

آدما دیگه معنی رویا رو نمیدونن. آدما دیگه معنی علاقه رو نمی فهمن. آدما خودشونو تا سرحد وایولت اورگاردن شدن شستشوی مغزی دادن.

آدما حرف میزنن و آدما گوش می دن و آدما جیغ میکشن و نمیخوان گوش کنن ولی... اصلا چه معنایی داره!؟ باید گوش کنن! باید بفهمن! باید فکر کنن! و باید یه کاری...

بهترین آدما، برنده ها، دکترها، مدال گرفته های المپیادها، رتبه های برتر کنکور، درس خونده های شریف و بهشتی، اپلای کرده ها.

انگار هیچکدوم برنده نیستن.

همه میگن ما باختیم. یعنی دروغ میگن؟ میشه به آدما اعتماد کرد؟

اگه آره...

اگه آره پس، وقتی برنده ها برنده نیستن، بازنده ها دیگه چه امیدی میتونن داشته.

این جنگیه که هیچ برنده ای نداره.

همه آدم ها. ترک تحصیل کرده ها. انسانی خونده ها. تجربی رفته ها. ریاضی‌دان ها. هنرمند ها.

چرا هیچکدوم خوشحال به نظر نمیرسن.

کجای دنیا میشه خوشحال بود. با چه کاری میشه خوشحال بود. با خوندن کدوم درس لعنتی میشه خوشحال بود. با داشتن چه مقدار پول میشه خوشحال بود. با چه میزان شهرت میشه خوشحال بود. با چه قدر دین میشه خوشحال بود.

آدما خدا رو رها کردن. خدا هم آدما رو رها کرده.

آدمها دارن نابود میشن، و حتی ریشه این نابودی رو نمیدونن.

آدما نمیخوان از یه راه حل دائمی برای یه مشکل موقت استفاده کنن؛ ولی آدما میخوان همه چی سریعتر تموم بشه.

آدما گند زدن.

 

آدما، اگه خوشحالید...

چجوری میشه خوشحال بود؟

~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan