کیف به مثابه شوهر

سه روزمونده به اول مهر و من کیف ندارم. یه کیف فروشی تو شهر ما هست، که مردم خیلی قبولش دارن و خرید از جای دیگه تابو محسوب میشه. هر سال، کیفای خوب میاورد. امسال نیاورد.

دوستشون نداشتم. چون:سرمه ای نبودن و به اندازه ای گنده نبودن که بتونم به جز کتابای خودم، چهار تا کتاب هری پاتر توش جا بدم :)

خلاصه اینکه، به زور پدر و مادر یه کیف خارجی و جادار و زشت خریدم،هرکاری کردم، نتونستم...نتونستم براش ذوق داشته باشم. مادرم می گفت یه چند بار بری مدرسه بهش عادت می کنی ولی...

خیلی حس بدی داشتم. چون به جز مدرسه، کیفمم نمی تونم خودم انتخاب کنم.

شب، با چشم گریان رفتم پیش مادرم و بالارخه حرف دلمو زدم:

- ببین مامان، کیف مثل شوهره. نمی تونی با یکی چون پولدار و خوشتیپ و مهربونه ازدواج کنی، ولی ازش خوشت نیاد. بعد بگی عیب نداره، در طول راه عاشقش میشم. اگه خوشت نیاد، نمیاد دیگه.

و میتونید تصور کنید عکس العمل مادر من چی بود دیگه؟ زنگ زدن به تیمارستان :))

گفت که اصلا کیف به شوهر ربط نداره و نمی تونی اینا رو مقایسه کنی، درحالیکه ربط داره. باید کیفتو نه ماه تحمل کنی، پیکسل بهش بدی، ازش بگیری، با هم گریه کنید، وفتی  عصبانی هستی بندازیش رو دوشتو دستش رو فشار بدی. کیف...خیلی مهمه.

لطفا، دعا کنید هیچ جوونی بی کیف نمونه امسال.

دعا کنید منم برم سر درس و مشقم(خونه زندگیم) :))

انیمه و...

 

مدتیه که به یکی از روتین های زندگی من تبدیل شده. مثل یه تکلیف که باید انجامش بدم، یا مثل دوستی که باید هر روز بهش سر بزنم. این شخصیت های چشم درشت و موهای رنگی رنگی.... یه چیز دیگن

 اسم این فصل از انیمه زندگیم، فکر کنم همون انیمه است... تابستون پر از تماشای انیمه. اونم نه مثل بچه آدمیزاد، به صورت... هلنی:

خرداد و تیرماه من به اتک آن تایتان، یا حمله به تایتان ها اختصاص یافته بود. وسط امتحانا، وقتی کل خانواده زود می‌خوابیدن که من هم زود بیدار شم و خواب آلوده نباشم، تا ساعت دو یا سه بیدار میموندم و زیر پتو به سبک هری پاتر، آنلاین، انیمه میدیدم. یادمه قسمت سرنوشت ساز داستان افتاده بود قبل امتحان ریاضی، دقیقا همونجایی یود که باید بین جون شخصیت مورد علاقه شماره یک و دوم ام یکی رو انتخاب میکردن. کارگردان هم بی معرفتی نکرد و این انتخاب رو یه اپیزود کش داد. دقیقا وقتی زمان انتخاب نهایی بود، یه پیام اومد بالای تبلت که:دستگاه شما به اینترنت متصل نیست و دایره قرمز سایت نماشا چرخید و چرخید و چرخید.... تا ابدیت چرخید. 

خوشبختانه امتحان ریاضی آب خوردن بود... وگرنه اتفاقات بدی می‌افتاد. :))

فردا توی خانه بحث بود که چطور اینترنت بیچاره ما یک ماهه تمام شده و چکار کنیم... پدر اذعان(؟) داشت که حتما کار هکر هاست و روی مودم خانه هزاران نوع دیوار و مانع گذاشت. بی آنکه بداند خائن خودیست. :)

یک فصل انیمه دیگر هم بی دردسر گذشت و اتک تمام شد. من هم افتادم توی سایت ها دنبال سایت نقدی که کمی داغ دل مرا خنک کند تا زمان آمدن فصل بعد. در میان کامنت های سایت ها می گشتم که... اسپویل وحشتناکی از مانگا به صورتم سیلی زد. دیگر ادامه نمی دهم که اوتاکو ها دردم را می‌فهمند... فقط یک عدد نصیحت:به هیچ عنوان طرف مانگا نروید و تا زمان رسیدن انیمه اش زجر بکشید. خداوند حامی صبرکنندگان است :)) 

.......... 

ماه دوم، مرداد ماه مهمی بود. خبر رسید که آزمون تکمیل ظرفیت تیزهوشان هست پس ما نیستیم. نه اینکه نیستیم... نیست و نابودیم. تبلت بیچاره و چراغ تاریکی شب های من بی اینترنت شد چون: باید درس می‌خواندم

هلن شاهد است که هیچ قفل و رمز و دیوار آتش و غیره ای تا به حال سر راه من نبوده و همه را با قدرت اراده و مغز، هک کرده یا به روش های مختلف از زیر زبان والدین بیرون کشیده ام. پس رمزگذاری مودم بس آسان می نمود. ولی اوضاع زمانی تغییر کرد که پدر به این نتیجه رسید که تبلت کلا باید جمع شود. ​​​​​​

اینکه چطور تبلت را بین سی و سه کیلو بالشت و ملحغه و تشک در کمد پیدا کردم، داستان طولانی دارد، فقط بگویم که بنده هر روز صبح یک لیوان شیر، کیک، و دو اپیزود انیمه نوش جان میکردم. 

میدانم. روزی دو اپیزود برای من افت دارد. اما چه می‌شود کرد. اگر بیشتر میدیدم سریع حجم خریداری شده تمام می‌شد و به قول بچه ها پخ پخ. 

در این میان از بحث پیش آمده سوء استفاده کرده و شما را به دیدن پیام بازرگانی انیمه مورد علاقه ام جلب می کنم:

کیمیاگر تمام فلزی:برادری، یک انیمه سریالی 64 قسمتی بی نظیر است. همین و بس.

فقط اضافه کنم که درباره دو برادر است که دنبال راهی برای بازگرداندن مادرشان می‌گشتند، و دست، پا و بدنشان را در این راه از دست داده اند. پس بیخیال مادر شدند و افتادند دنبال راه علاج برای خودشان. 

فقط سه قسمت 20 دقیقه ای ازاین انیمه، به اضافه یکبار گوش کردن اوپنینگش کافیست تا عاشق آن و شخصیت اصلیش شوید. نوش جان :))

 

:)) 

پ. ن:میدانم خیلی وراجی کردم. ببخشید :) 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan