.yeah. all of them end

پیرو پست قبلی، به دو نتیجه بسیار فلسفی و عمیق رسیدم، که یکی از یکی مهم ترند.

اول:من خیلی حرف می زنم.

یعنی تو پست درااااااز قبلی فقط کافی بود بگم ناروتو تموم شده و من غمگینم و دو سه کلوم از حرفای شخصیتا به خودمو بزنم. نمیدونم این چطور اینقدر دراز و«پر از غلط نگارشی» تبدیل شد.

دوم:پایان دقیقا اون چیزی نیست که ما فکرشو میکنیم.

القصه، دیروز رو داشتم به بررسی بورتو، انیمه و مانگاش، میگذروندم. از انیمش که کلا ناامید شدم. حتی با وجود اون 60 ثانیه خفن اولش. فقط میمونه مانگا که اونم نویسنده اصلیش فقط نقش ویراستار رو داره و نوشتن بر عهده یکی دیگست. حالا شاید وقتی تموم شد خوندمش. فعلا توانش نیست.

قبل از اینکه شروع کنم بوروتو رو «خوندن»، حس خالی بودن داشتم. فکر میکردم الان که ناروتو رو تموم کردم دیگه«وجود» نداره. برای همین یه حس خالی ای داشتم. وقتی بوروتو رو خوندم گفتم:«اهههه اینا که اینجان! دارن اینجا زندگیشونو میکنن، میجنگن و داستان خودشونو دارن.» همون لحظه بود که تصور کردم یکی از نزدیکانم رو از دست دادم. و مغزم اینها رو با هم مقایسه کرد.

وقتی کسی میمیره، نابود نمیشه، چون هنوز داستانش توی این دنیا در ذهن اطرافیانش هست. بلکه صرفا داستانش «تموم» شده. یعنی دیگه قرار نیست هیچ شوخی، اتفاق مهم، نگرانی، تلاش و... ازش ببینیم. همچنان میتونیم بریم خاطرات قدیمی که باهاش داشتیم رو ریواچ کنیم، ولی دیگه خاطرات جدیدی باهاش نمی سازیم. این اولین باری بود که با تصور مرگ یکی از عزیزانم نزدیک بود گریه کنم.

ناروتو هم همینه. نویسنده فقط دیگه بقیه داستان ناروتو رو بهمون نگفته. این دلیل نمیشه که دیگه ناروتویی وجود نداشته باشه. فقط ما دیگه هیچ حرف و اتفاق جدیدی ازش نمی بینم.

 

سوم:(میدونم دوتا بود ولی اینیکی به ذهنم رسید الان):تصمیم گرفتم از این به بعد نیم فاصله ها رو رعایت کنم. خجالت داره واقعا، وبلاگ سولویگ و جولیک سنپای با اون نشانه گذاری و فاصله گذاری مرتب رو ببینی، بعد پستای خودت پر غلط املایی باشن :/

نوجوانی یعنی...رقصیدن شکوفه های گیلاس در باد

نمیشه گفت بدترین سیزده به دری بود که داشتم. شاید از یه نظر هم خوب بود. اکثر اوقات با هیجان سیزده به درها رو شروع می کردم و با حوصله سر رفته تموم. فقط فکر اینکه یه جایی تو حومه شهر شکوفه های گیلاس(آره این اطراف داره) دارن توی باد تکون میخورن و کسی نیست که نگاهشون کنه، باعث میشه غمگین بشم.

البته نه اینکه شکوفه های گیلاس خیلیم دوست دارن آدما بیان محل زندگیشونو به نابودی بکشن!

*--*

خب...

میخواستم درباره چی حرف بزنم؟ درباره کتاب و فیلمای نوجوون گونه و عاشقانه؟ فکر کنم. هرچی دارم فکر میکنم البته اون نطقی که نصفه شب تو تاریکی برای باران در باب این ژانر کردم یادم نمیاد. یه خلاصه فقط میتونم براتون بگم.

هشدار:بندهای زیر فقط نظرات من هستن و نظرات من قابل احترامن، اگرچه فاقد ارزش.

ژانر دبیرستانی...نمی دونم...بهتره بهش گفت ژانر نوجوونی. فیلم ها و کتاب های غربی که خوندم(برای همشون صدق نمیکنه) خیلی...سیاه بودن. 

دیشب یه خواب دیدم، که با یه دوستی یه جور بورسیه خاص گرفته بودیم به یه دبیرستان آمریکایی. جدا از اینکه معلم ریاضی یه مقدار وحشی بود، جو مدرسه ترسناک بود. قیافه و لباس های ترسناک، گروه های دوستی که دور هم جمع می شدن زیاد، و اینکه من و دوستم مدام توسط یه سری قلدر دنبال می شدیم و قشنگ شبیه تونلی بود که آلیس توش افتاد. هرج و مرج و آشوب. (اگه به پارتی هایی که اون وسط مطسا توخاب من برگزار می شد اشاره نکنیم، البته)

یعنی ذهن خود من ناخودآگاه دبیرستان غربی رو با توجه به اطلاعاتی که ازش دارم اینطوری می بینه. ممکنه این به خاطر فرهنگ و یا حقیقت موجود در غرب باشه. وجود فلدر ها، بی بند و باری ها و... که نویسنده های میخوان مثلا نقدش کنن. ناامیدی نوجوون، دست زدن به خودکشی و ... همه چیز سیاه

از اون طرف، نسخه ژاپنی عاشقانه ها و نوجوون گونه ها، دقیقا نسخه امیدوار کننده رو نشون میدن. توی اوها هم نقد هست. قلدرها، مشکلات نوجوون ها، احساسات و عشق به میزان خییییلی زیاد. ولی توصیفشون به امید و تغییر ختم میشه. توصیف هیجان انگیز و احساسی از دوران نوجوانی.

مثلا یه دیالوگ تو مزایا منزوی بودن:

نظرت درباره دبیرستان چیه؟ - مزخرفه!

یا یه دیالوگ تو کتاب شگفتی:وای حتی اگه چند صد دلار هم دستی بگیرم حاضر نیستم به اون دوران برگردم.

انگار نوجوون بودن یه دوره وحشتناک و ترسناکه که فقط باید ازش....رد و از شرش خلاص شد. درحالیکه تو نسخه ژاپنیش، دوران نوجوانی پر از جادو، عشق و یادگرفتنه.

حتی اگه اینو در نظر نگیریم که عاشقانه ها و دبیرستانی های ژاپنی از نظر داستانی هم هیجان انگیزتر و متنوع ترن و منطقی ترن. ما دبیرستانی کمدی داریم(عشق جنگ است، خداحافظ استاد ناامیدی)، کاراگاهی داریم(هیوکا)، موزیکال داریم(دروغ تو در آوریل) و خیلیشاون نقد های اساسی هم میکنن به ماجراهای قلدری، معلم های آزاردهنده، دوستی ها و فشار جامعه و...

بعد هم میرسیم به بخش عاشقانه، نه دبیرستانی. صرفا عاشقانه. نمی دونم، شاید به خاطر انیمه های عاشقانه ای که دیدم، توقعم خیلی رفته بالا از عاشقانه. اینکه عاشقانه ها باید احساسات عمیق رو نشون بدن، اینکه باید منطقی باشن، باید آروم آروم جلو برن، وشخصیت ها باید مثل انسان ها،دلایلی برای عاشق شدن داسته باشن. اینکه یه شخصیت توی داستان، تنها نقشش عاشق شخصیت دیگه بودن نباشه. اینکه وقتی شخص الف، عاشق شخص ب شده، حتما داره یه جنبه هایی از شخصیتشو نشون بده که در اون دیده یا میخواسته...

در حالیکه در خیلی از عاشقانه های اونطرفی، یا از ترفند عشق در یک نگاه استفاده شده، یعنی نویسنده به خودش زحمت نداده که واسه اینا عشق جور کنه، یا روند عاشق شدن غیرمنطقی بوده.

الان که دوباره این متن رو میخونم، احساس میکنم یه اشتباهی کردم. آره...ما نوجوون گونه ها و عاشقانه های سیاه ژاپنی داریم.(خیلی زیادم داریم.  و تا حد خیلی وحشتناکی هم داریم). خوب های غربی و آمریکایی هم داریم. شاید نباید از لفظ غربی و ژاپنی اشتفاده می کردم و همون میگفتم خوب و سیاه.

ولی انگار....تعداد نوجوون گونه های سیاه غربی خیلی بیشتره. حداقل من بهشون زیاد برخوردم. 

 

این همه چرند گفتم که چی بگم؟ واقعا هر چی فکر می کنم یادم نمیاد. :| فکر کنم میخواستم بگم زیاد تحت تاثیر دبیرستانی های سیاه قرار نگیریم، اینکه دنیای نوجوونی خیلی خیلی انیمه ایه(در باب این لغت انیمه ای خیلی حرف دارم بزنم) و اینکه...به پدر و مادر خود احترام بگذاریم و شب هم مسواک بزنیم و در خانه بمانیم و کرونا را شکست بدهیم و با شکوفه های گیلاس که در باد تکان میخورند هم وسوسه نشویم. :)

 

                                                         Sakura Flower Or Cherry Blossom With Beautiful Nature Background ...   

تکه تکه از ژاپن(1)

این هفته پست انیمه ای نذاشتم(گذاشتم؟ نمیدونم) برای همین گفتم بیام یه تیکه نابیو بگم از ژاپن. چون بالاخره اوتاکو ها ژاپن رو بهشت برین میبینن ناخودآگاه و این یه قانون نا نوشته است که شده یه بارم دوست دارن برن تو هوای ژاپن نفس بکشن و منتظر مترو بمونن و توی قطار له بشن :)

منبع این حرفای من، کتاب سفرنامه یرادران امیدواره که دو تا برادر جهانگرد بودن نزدیکای سال 1310 بدنیا اومدن. یعنی چند سال بعد از جنگ جهانی دوم و احتمالا دوران پهلوی و رضا شاه بود.(مطمین نیستم). در همیچن وضعیتی، این دو برادر با کلی نقشه کشیدن و مغز و توانایی خودشون و دو تا موتور، پاشدن رفتن جهان رو بگردن. توجه کنید که اون زمان خیابونا و وسایل حمل و نقل درست و حسابی هم نبوده که. هیچکسم این حرکت اینها رو منطقی نمیدونسته(البته عشق به سفر از مادرشون بهشون به ارث رسیده بوده و به خاطر مادرشون، ایندو برادر تقریبا کل ایرانو گشته بودن)

اول رفتن آسیا و آسیای دور، جاهای عجیب و غریبی مثل برمه و بنگال و حتی تبت(که اون زمان بهش میگفتن سرزمین ممنوعه). بعد قطب شمال، بعد آفریقا و آخر هم قطب جنوب برای یه سری تحقیقات.

یه بخشی از سفرنامشون اختصاص داره به ژاپن، سرزمین گل ها. برادران امیدواری که زیاد سرجاشون بند نبودن و همش از شهری به کشوری میرفتن، در کمال تعجب سه ماه تو ژاپن موندگار شدن و خیلی هم لذت بردن. 

اول ورودشون به ژاپن، با سه نفر که خودشون رو به سبک ژاپنی ها معرفی کردن رو به رو شدن

چند تن از ژاپنی ها که برای کارهای اداری ما آمده بودند،دستهایشان را روی زانو گذاشته و احترام گذاشتند. وقتی ما هم خواستیم با آن طرز رفتار احترامات فائقه را به جا بیاوریم، آنها دوباره همان حرکت را تکرار می کردند. گویا اینکار باید آنقدر ادامه پیدا می کرد تا یکی از طرفین رضایت بدهد. از آنجایی که ما از سماجت و پشتکار ژاپنی ها با خبر بودیم، تسلیم شدیم!
 

لازم بود 38 برگه درخواست و ضمانت و غیره و ذالک را پر کنیم و امضای خود را زیر آن ورقه ها بگذاریم و آنها را در ده محل تمبر باران کنیم. در حقیقت، کاری که در سه هفته نمی شد انجام داد را به کمک آن دوستان در سه ساعت انجام دادیم

برادران امیدوار، حسابی تحت تاثیر موج جمعیت ژاپن قرار گرفته بودن(همونی که مردم فوج فوج از یه مترو میرن تو یه متروی دیگه و از بالا شبیه یه دسته مورچه شتابان به نظر میان):

ژاپن در یک کلمه کارخانه آدم سازی است..میلیون ها نفری که باید میهن خود را پیش ببرند و خرابی های دوران جنگ را بپوشانند و با بازار های اروپایی رقابت کنند

این دو برادر مهمان شرکت ایده میتسو بودن. همون شرکتی که در دوران نهضت ملی شدن نفت تو ایران که تو تحریم بودیم ازمون نفت میخرید. مثل اینکه موسس این شرکت انسان مهربان و خوشرویی هم بوده.

البته من این بخش از حرفاش رو درباره دختران ژاپنی که بهشون خوشآمد گفتن و خدمتکار بودن عملا زیاد نفهمیدم

دختران ژاپنی همواره لبخند بر لب دارند و افراد خارجی گمان می برند که در این لبخند پر ملاحت آنها رمز و راز ناگفتنی وجود دارد. حال آنکه با وجود این لبخند ها، درونشان غوغایی بر پاست و قلبشان می گرید و تفکرات اندوه زایی دارند.

و بحث جالبی که درباره عینک مردم ژاپن گفته بود:

هشتاد و پنج درصد مردان ژاپنی حتی اگر نیاز نداشته باشند، عینک نمره ای میزنند گو اینکه از سیمای پروفسوریشان لذت می برند. حال آنکه دختران ژاپنی به ندرت از عینک استفاده می کنند.

که کاملا درسته. معمولا تو اینترنت بزنید انیمه گرل، چندتا دختر با کوله پشتی و عینک میاره درحالیکه دخترهای ژاپنی حتی اگه خیلی داغون باشه وضع چشمشون عینک نمی زنن. 

دلم وقتی آب شد که این دوتا سوکیاکی و سس سویا خورده بودن(منم موووخوام). 

(پ.ن:یه سری رستوران تو ژاپن هست که با 1500 ین میتونی هرچی خواستی سوکیاکی بخوری(نمیدونم میشه 4500 تومن یا 45 هزار تا.)

گو اینکه، اینها اصلا از رخت خواب های معروفی که ژاپنی ها به جای تخت استفاده میکنن لذت نبردند چون بالش ابریشمی از زیر سرشون ایز میخورده و لحاف سنگین بوده و سوراخ هایی داشته که از توش سوز و سرما می اومده=)

فرداش انگار تو توکیو گم شدن و از آقا پلیسه(!) میخوان که راهو نشونشون بده. این هم دوساعت براشون نقشه میکشه. اون هم روی چی؟ کاغذ؟ یا باتوم روی زمین خاکی چون کاغذ و خودکار نبوده.

اون همه خیابان ها ور مکان های دیدنی را با دقت کشید، انگار معتقد بودند که کار را باید به صورت کامل انجام داد. به همین سبب ساعتی وقت ما را گرفت و آنقدر پیچ و خم های خیابان را کشید که خودش تا وسط خیابان رسید. یک اتومبیل به سرعت نزدیک شد و نزدیک بود پلیس را به کشتن بدهد. به این ترتیب ما یک «های» (تنها کلمه ای که یاد گرفته بودن) محکم بر زبان راندیم و به راه افتادیم.

 

خب...خیلی زیاد شد. بقیش هفته بعد. اوسکارسما(خسته نباشید)

هلن تنبل سنسی =)

 

فرق هانابی و آتش بازی

نمی دونم، انگار اتفاقات پست قبلیم رو مغزم سایه انداخته و نمی خواد بره بیرون تا زمانی که ازش بنویسم.

باید بگم خودم منظورم رو از این پست، تا زمانی که این کامنت فوق العاده رو از گربه سنپای نخونده بودم، نفهمیدم. 

از لازمه های یه هانابی واقعی: کیمونو:) و یه عشق بزرگ تو قلبته. تا بتونی زیر آسمون تاریکی که غرق نوره و گوشایی که از صدای انفجار کر شده ازش لذت ببری:)

 راست راسته. حالا قسمت کیمونوش زیاد مهم نیست. چون بالاخره، پتو مسافرتی رو میشه کیمونو تصور کرد.

ولی قسمت عشقش چی؟

 

یه جور دیگه بگم.

چی باعث میشه نوجوون های ژاپنی کل تابستون برای هانابی آخرش منتظر بمونن، وانقدر تاثیر عمیقی رو فرهنگشون داشته باشه که جای جای انیمه هایشون به چشم بخوره

مگه هانابی چیزی بیشتر از آتیش بازی ساده است؟

چرا هیچکس تو ایران برای آتیش بازی 22 بهمن هیجان نداره؟ بالاخره یه اتفاق هیجان انگیز و قشنگ و نمادینه برای مردم.

مثلا پدر بنده:چرا نذاشتی برم هانابی رو ببـــــــینم؟؟؟ :(

- هانابی چی؟ برو بابا دلت خوشه.

پس تکه گمشده پازل می شود:دل خوش.

یا به قول بیگ کت، یه عشق بزرگ توی قلبت.

نسبت به اون نورهای درخشان و ناز که توی آسمان تاریک تاریک شبگونه پرواز می کنن.

نسبت به آدمایی که دارن باهات نگاهش میکنن.

نسبت به خودت

عشق برای دلیل اصلی این آتیش بازی.

ihkhfd

جنگی در ذهن، جنگی در انیمه، جنگی در دنیا

در أین پست ، ماجراهای تابستان انیمه انیمه ایم رو نوشتم(البته،خیلی جاهاش از جمله ماجرای تماشا کردن سول ایتر و هنر شمشیر آنلاین که طولانی بود رو نگفتم) و حالا، مصادف شدن چند تا اتفاق مهم باهم باعث شد شروع کنم به ادامه دادن این پست.

اگه حوصله ندارید رو پیوند کلیک کنید:

درباره کیمیاگر تمام فلزی: برادری گفته بودم، که برام یه تجربه بی نظیر و عجیب بود. درباره اد و ال، دو تا برادر که قصد داشتن با کیمیاگری، مادر مرده شون رو به زندگی برگردونن و در این حین، خودشون دست و پا و بدنشون رو از دست می دن. و الان دنبال سنگ فلاسفه، سنگی هستن که میتونه همه معادلات کیمیاگری رو جا به جا کنه و با اون بدنشون رو برگردونن. برای اینکار تبدیل به یه سگ ارتش میشه.

خلاصه اینکه، این انیمه یه نسخه اولیه داره(کیمیاگر تمام فلزی) و یه نسخه دوم(برادری) که من نسخه دوم رو دیده بودم. به عقیده خیلی ها، و بر اساس امار، برادری که از روی مانگا نوشته شده و گرافیک و موسیقی بهتری داره، بهتره و حتی بهترین انیمه دنیاست. برای همین منم زیاد طرف نسخه اول نرفتم. 

کاملا تصادفی، اینور و اونور چند تا تیکه ازشو دیدم و گفتم:اد که همونه، به هر حال به رسم عشق کیمیاگر بودن باید همه نسخه هاشو ببینم و ... شروع کردم به دیدن.

(نکته:متن هیچگونه اسپویل بدی ندارد)

اکثرا می گن برادری، خیلی فان تر و شادتر از نسخه اوله، گرافیکش بهتره، و بیشتر حالت شونن گونه داره. تو این نسخه، شخصیت ها بیشترن، اد و آل بیشتر در حال ماجراجویی و اشنا شدن با دنیای عجیب و جذاب کیمیاگر تمام فلزی هستن، ارتباط دوستانه و تلاش برای رسیدن به هدف رو به تصویر میکشه،(و البته جنگ های خفن استدویو بونز رو) و مثل اکثر انیمه های شونن دیگه ( که قهرمان باهوش و مهربون با تلاش همه رو نجات میده). و در کل، آدم میتونه ۶۴ اپیزود عشق کنه، عشق ^_^

در عوض، سری اول سفریه به درون شخصیت ها. تو برادری، کیمیاگری روشی برای کمک به مردم و یه جور توانایی خاصه، تو سری اول، بیشتر شبیه جادوی سیاهه. مثل بمب اتمی که حتی خود کیمیاگر ها ازش وحشت دارن.

در سری برادری، اد و آل بچه هایی بودن که تلاش می کنن مادرشون رو برگردونن. تو سری اول، بچه هایی بودن که بدون فکر کردن، قانون مهمی رو شکستن. که بعدا هم نتیجشو دیدن. تو سری اول اد و آل تنها تر، واقعی تر، انسانگونه تر و... بودن که رشد خیلی قابل توجهیم داشتن(لبخند موذیانه)مخصوصا از نظر قد 

رشد درونی اد از پسر ۱۲ ساله ای که فکر می کنه قویه و ... تبدیل میشه به بزرگسالی که درد و رنج حقیقت زندگی سیاه بزرگتر ها رو دیده. ابن سیاهی، تو برادری دیده نمیشه. در حالیکه  سری اول، با جنگ ایشبال، با مرگ راکبل ها، با همونکلوس ها و دلیل وجودشون، با کارهایی که ارتش با آدما می کنه و نفوذشون روی دنیا و ... این سیاهیو نشون میده. اینکه ادمای خوب کارهای بدی می کنن، و ادمای بد از اول بد نبودن.

تو برادری همه اینها شبیه شعار تکرار میشه. ولی در سری اول، به عنوان بیننده اینو لمس میکنیم. جنگ انسان ها با خودشون رو. حماقت هاشون رو و...

حالا برسیم به بحث اصلی. چرا من اینهمه درباره انیمه وراجی کردم اونم وقتی همه پست ها درباره شهادت سردار و ... هست.

از هر چه بگذریم، سخن یار خوش است. منم آخرش به همین موضوع رسیدم.

راستش، برادری با اینکه قشنگ تره، به یاد موندنی بودن نسخه اولیه رو نداره. چرا؟, چون نسخه اول ۲۰۰۳، جهان شمول تره. همین الان، من دارم عین اتفاقات فول متال ۲۰۰۳ رو می بینم. قهرمان هایی که فدا میشن(مایس)، ملت هایی که متحدن، ملتهایی که نیستن(ایشبال و امستریس،). ادمای عجیب و غریبی که فقط دنبال خونن(کیمبلی و آرچر)، گروه عظیمی از مردم که دنبال یه هویج راه افتادن. هر کدوم هم دلایل خودشون رو برای دنبال کردن هویج دارن(ارتش) قهرمانی که نمی دونه باید چیکار کنه. زندگی خودش، عزیزترینش یا گروه زیادی از مردم. (اد)

کشتن درسته یا نه؟ اگه در راه علم باشه چی؟(تاکر) اگه در راه کمک به مردم دیگه ای باشه چی؟(موستانگ) اگه برای انتقام و خونخواهی باشه؟(اسکار)

لحظه به لحظه انیمه...

این سوالات رو تو ذهنم ایجاد کرد.

چی قراره بشه؟ میتونیم با عذاب وجدان مرگ گروهی آدم کنار بیایم؟ اصلا باید همو بکشیم؟ تقصیر کیه؟

(اسپویل)

 

 

 

 

تقصیر همون کیمیاگرانیه که اشتباهاتشون همونکلوس بوجود اورده، و شرش داره به خودشون بر میگرده؟

 

 

 

 

(پایان اسپویل)

 

آیا این واقعا مبادله برابر و هم ارز در کیمیاگریه؟

کیمیاگر تمام فلزی ۲۰۰۳ و دنیای واقعی بهم یاد دادن که:

هر چقدر پول بدی همونقدر اش نمی خوری.

 

برای توضیحات بیشتر درباره برادری و فول متال الکمیست، اینجا را بخوانید

ما شانس آوردیم گم نشدیم.

دوستای پنجم و شیشمم رو می بینم گاهی.

غمگینم براشون.

زندگی مثه سوپرمارکته. تا بچه ای، نمی ذارن بری تو. خودشون میرن هرچی میخوان برات میخرن میارن.

نوجوون که میشی، میری داخل با یه سبد خالی. همههههه چی میتونی برداری. با هرچیزی خودتو پر کنی. عجیبی،درهمی، شادی.

بزرگتر که بشی، سبدت پرتر میشه. دیگه جا برای چیزای جدید نداری. میترسی چیزای قدیمیت رو دربیاری بیرون، چیز جدید بذاری. چیپس توی سبدت نمکیه، چیپس تو قفسه ماست و ریحان. ولی دلت نمیاد از نمکیه دل بکنی. میدونی ماست و ریحان خوشمزه تره. ولی برنمیداری.

پیر که میشی، از سوپر مارکت میندازنت بیرون. همه چیو برمیداری، میری سمت خونه آخر.

 

میبینم دوستام، دوستای قدیمم، شانس نیاوردن. واسشون چیزای درستی انتخاب نکردن، بهشون یاد ندادن چجوری باید انتخاب کنن. هیچکس بهشون نگفت چرا باید زندگی کنن. هیچکس ازشون نپرسید چی میخوان...چرا میخوان.

دوستای تیزهوشانمم، اونا هم براشون غمگینم. مردم واسشون هرچی میخواستن خریدن. هرگز خودشون نیاز رو احساس نکردن. سعی نکردن نیاز رو احساس کنن. از خودشون نپرسیدن ما برای چی اینجاییم. که چی بشه؟ میخوام چی کار کنم؟ چرا باید کاری بکنم.

فقط زندگی کردن.

بعضیامون شانس آوردیم. یاد گرفتیم، فهمیدیم، پدر و مادر خوبی داشتیم، شرایط داشتیم. خدا اجدادمونو دوست داشته یا...

و البته، بهمون قدرت روح رو داده.

قدرت حقیقت جویی رو.

ولی کمن.

خیلی کم.

*-*-*-

بچه بزرگترا، خودشون میرن همه چیو یاد می گیرن، تجربه می کنن، درد میکشن، اشتباه می کنن، ولی در عوض لذت یاددانش به خواهر و برادر رو دارن. 

بچه بزرگترا یاد می گیرن. اگه بخوان، میتونن یه شب از خواهر بزرگتر وراج و حوصله سررفته اشون که صبحم امتحان زیست داره بپرسن:آبجی. چرا بچه های ما اینجورین. عجیب و غریبن. اشتباهن. چرا؟

و تا ساعت یک به حرفای فلسفی و شالوده چهارده سال زندگی خواهر جان گوش بدن :)

-*-*-*

راستش.

من شانس آوردم هلنو داشتم. بقیه هم این شانسو دارن؟ نمی دونم. خدا خیلی عجیب حرف زده. یه جا گفته چشمانشان را کور و گوششان را کر کردیم که حرف ها نشنوند و نور را نبینند.

یه جا گفته برای همه راه هدایت گذاشتیم.

یعنی یه سریا محکومن به شخصیت بده بودن؟؟

انصاف نیست خدا. ما یه مشت شخصیت انیمه ای نیستیم. ما هم آدمیم. یه تیکه از خودتیم. رو ما برچسب نزن.

یادداشتی بر سینمای کودک و نوجوان

دیش پاستاریونی رو نگاه کردم.

درباره پسر بچه ای بود که از بچگی تو اصفهان و بریونی بابابزرگش کار می کرده، و به دلایلی مجبور میشه باید پیش بابای ورشکستش تو تهران. بابایی که میخواد رستورانی که مادر پسره، خیلی دوستش داشته رو بفروشه و بره شمال. داستان اصلی، وقتیه که این پسره، با لهجه اصفهونی و زبون پر نیش و لبدوزش می خواد رستوران رو دوباره راه بندازه

داستان، خیلی قشنگ تلاش پسر بچه، سنگ اندازی رقبا، بی اعتنایی و گاهی اشتباهات بزرگتر ها رو نشون میده. ناامید نشدن، ادامه دادن و همیچنین....غذای ایرانی این داستان رو جذاب می کنه. هیچ شخصیتی اضافه نیست. موسیقی و بازیگری عالیه و کلا...اگه چشماشون یه ذهر گنده تر بود و یه ذره بیشتر روش کار میشد، منو یاد جنگ غذا ها فقط با یه محوریت داستانی دیگه مینداخت.

چند وقت پیش هم، بمب یک عاشقانه رو دیدم(که همینجا هم توصیه کردم)، که داستان یه پسر بچه بد که عاشق جنگه چون میتونن برن تو زیر زمین و اونجا دختر همسایه رو میبینه و..

در عین حال داستان یه مردی که با همسرش مشکل داره و اینا...

داشت جنبه دیگری از جنگ رو، که اتحاد برقرار کردن بین مردم، نزدیک کردن دلها، افکار و رفتار مردم نسبت به جنگ و در عین حال، تاثیر جنگ روی بچه ها رو نشون میداد

 

حالا سوال من اینه...

چرا این فیلم ها، باید انقدر کم دیده بشن؟ 

سینمای کودک چه مشکلی داره؟

آیا برای سینمای کودک پتانسیل داریم؟

اگر بله، بلدیم از آن استفاده کنیم؟

شبکه نهال، دریچه ای به خیال

جدیدا شبکه نهال کارتونای جالبی پخش میکنه. خیلیاشونم انیمه هستن البته، و دوبله هاشون از حق نگذریم خیلی خوبن. با اینکه اسما همه فرق می کنن با نسخه اصلی. مثلا نبض رویش(باراکامون) هایکو(آبشار سرنوشت) قهرمانان تنیس(ستارگان تنیس) پیمان دوستی(آسمان آبی رومئو!) و داستان هایی از نویسنده معروف، آگاتا کریستی(پوآرو و مارپل)

یه سر زدم به پرتالشون ببینم چه خبره، دیدم وای... عجب شلم شورباییه. یه سری اومدن اعتراض کردن به اینکه چرا همه این کارتونای قشنگ نصفه پخش میشن، یه سریا اومدن انیمه برای دوبله معرفی کردن، که مشکلی نداره اگه اون انیمه ها هنر شمشیر آنلاین و اتک نبودن.(که یکی چیز داره یکی خون) یه سریا هم اونجا رو با اسنپ چت اشتباه گرفتن، دنبال دوستن!

به همین بهانه، من مشکلات شبکه نهال رو نتیجه گیری کردم، که تقریبا میشه این:

1)بی برنامگی برای پخش

2)پایان ندادن انیمه ها

3)استفاده از دوبله های استودیو های کوچک بدون اجازه

4)سر نزدن به بخش نظرات و جمع نکردن این یه سریای عزیز

5)پاسخ ندادن به درخواست های مردم

6)پخش کارتون تکراری.

همین مشکلات باعث شد من یاد یکی از رویاهام بیافتم، که نوشت فیلنامه یه انیمیشن تو سبکای ایرانی فانتزی بوده. نه تو مایه های رستم و سهراب و آریو پهلوان کوچک و غیره. جادویی با پس زمینه اییرانی. چون به شدت دلم میسوزه برای این بچه ها که کارتون هایی به این قشنگی ازشون دریغ میشه با عدم مجوز دادن و یا پخش نصفه شون. کارتون، یکی از مهمترین دلایل رشد ژاپن بوده که به بچه هاشون راه زندگی رو توش یاد دادن، یعنی همون ژاپنی که میخواستم سی سال آینده  بسازن رو تو انیمه هاشون نشون دادن. بعد چرا شبکه کودک ایران، فقط یدونست و اون یدونه هم انقدر قاطیه؟ و تنها برنامه های منظمش یک دو سه خنده، مل مل، و دورت بگردم ایران هست؟

از شبکه پویا هم...ترجیح میدم چیزی نگم. :|

کیف به مثابه شوهر

سه روزمونده به اول مهر و من کیف ندارم. یه کیف فروشی تو شهر ما هست، که مردم خیلی قبولش دارن و خرید از جای دیگه تابو محسوب میشه. هر سال، کیفای خوب میاورد. امسال نیاورد.

دوستشون نداشتم. چون:سرمه ای نبودن و به اندازه ای گنده نبودن که بتونم به جز کتابای خودم، چهار تا کتاب هری پاتر توش جا بدم :)

خلاصه اینکه، به زور پدر و مادر یه کیف خارجی و جادار و زشت خریدم،هرکاری کردم، نتونستم...نتونستم براش ذوق داشته باشم. مادرم می گفت یه چند بار بری مدرسه بهش عادت می کنی ولی...

خیلی حس بدی داشتم. چون به جز مدرسه، کیفمم نمی تونم خودم انتخاب کنم.

شب، با چشم گریان رفتم پیش مادرم و بالارخه حرف دلمو زدم:

- ببین مامان، کیف مثل شوهره. نمی تونی با یکی چون پولدار و خوشتیپ و مهربونه ازدواج کنی، ولی ازش خوشت نیاد. بعد بگی عیب نداره، در طول راه عاشقش میشم. اگه خوشت نیاد، نمیاد دیگه.

و میتونید تصور کنید عکس العمل مادر من چی بود دیگه؟ زنگ زدن به تیمارستان :))

گفت که اصلا کیف به شوهر ربط نداره و نمی تونی اینا رو مقایسه کنی، درحالیکه ربط داره. باید کیفتو نه ماه تحمل کنی، پیکسل بهش بدی، ازش بگیری، با هم گریه کنید، وفتی  عصبانی هستی بندازیش رو دوشتو دستش رو فشار بدی. کیف...خیلی مهمه.

لطفا، دعا کنید هیچ جوونی بی کیف نمونه امسال.

دعا کنید منم برم سر درس و مشقم(خونه زندگیم) :))

~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan