You're starving till you're not

پیش‌نویس: انتخاب عنوان برام لذت‌بخش‌ترین بخش پست نوشتنه، و آپشنی بود که توی تلگرام نداشتیم. خیلی جدی اگه دست خودم باشه واسه هر پست سه تا عنوان می‌ذارم‌ پر از punها و بازی با کلمات بامزه و لیریک آهنگ. 

عنوان برگرفته از آهنگ opalite-taylor swfit

عنوان تکمیلی: life of a woe-girl

راهنمای هلن پراسپرو برای کنکور تجربی

داشتم با یه دوستم حرف میزدم و ازم پرسید چی شد که تونستی با این کنار بیای که قرار نیست زندگی رویاییت رو داشته باشی. بهش گفتم واقع‌گرایی مفرط. من آدم منعطفیم، علایقم قراره در آینده تغییر کنه، ولی چیزی که تغییر نمی کنه وضعیت زندگیم و خانواده‌مه، و یه روز میرسه که حتی اینها رو هم ندارم و فقط من میمونم و رشته و شغلم و باید خودم رو پای خودم بایستم. بهش گفتم آدم با هر رشته ای میتونه نویسنده بشه و همین الان هم باور دارم میتونم در آینده یک چیز خیلی زیبا بنویسم. اصلا آینده نه، همین الان هم چیزهای خیلی زیبا نوشتم. اینکه هزاران نفر نخوندنش در زیبا بودنشون تغییری ایجاد نکرده. و اونموقع با خودم فکر کردم یه کم بزرگ شدم. فکر کردم، آدم برای بزرگ شدن این فروپاشی های روانی و عاطفی ساعت سه نصفه شب یا سه بعدازظهر رو نیاز داره. 

این مکالمه مقدمه خوبیه برای نشستن پای این پستی که چند روزه دارم هی عقب میندازم.

سلام! هلن پراسپرو هستم، دانشجوی رشته دندون پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و رتبه‌ زیر ۲۰۰ منطقه ۲. اول از همه بهتون پیشنهاد می کنم این پست و پست‌های دیگه که داخلش لینک شده رو بخونید، حتی اگه رشته‌تون ریاضی یا انسانی یا هنر نیست. چون یه سری نکات داخلش گفتن که خود من به عنوان کنکوری تجربی کلی ازشون استفاده کردم.

طی دوران کنکور کلی راجع به نوشتن این پست خیالبافی می کردم که وای انقدر رتبه‌م خوب بشه که مردم بخوان حرف هام رو بخونن و مفید واقع بشه و الان خوشحالم! چون برعکس دنیای واقعی انگار وبلاگ نویس ها تعداد تجربی‌هاشون کمتره و پست راجع به رشته‌ی تجربی نداریم. یا حداقل من ندیدم.

نکته دیگه اینکه اینها همه تجربه های شخصی منه و من مشاور نیستم، مشخصا. اینها همه تجربه‌ی منه که با تجربه‌ی هر دوست دیگه‌م که اونم نتیجه گرفته متفاوته. در نتیجه، به خودتون نگاه کنید و هرچیزی که براتون مفید بود ازش استخراج کنید.

خب پس. بریم که رفتیم.

Moment-of-Mori

مثل از قحطی برگشته‌ها شده‌ام، ولی به جای آذوقه، لحظه جمع می‌کنم. لحظه‌هایی که می‌تونم عزیزانم رو در آغوش بگیرم. لحظه‌هایی که می‌تونم کنارشون یک فیلم رو برای بار نوزدهم نگاه کنم. لحظه‌های مچاله شدن زیر پتو و کتاب خوندن با طاقچه. لحظه‌های پیاده روی زیر بارون نیمه‌یخ‌زده. لحظه‌های پشت پیانو. حتی لحظه‌های درس خوندن. 

تند تند برنامه می‌ریزم. امروز این دوستم رو ببینم. فردا به اون دوستم زنگ بزنم. برم خونه مادربزرگم یک چایی بخورم و برگردم. پس فردا لباس خوشگله که نگه داشتم برای یه وقت خاص رو بپوشم.

چون کی می‌دونه تا کی زنگ زدن ممکن باشه؟ کی می‌دونه این‌بار که برم تهران، بتونم برگردم؟ کی می‌دونه وقتی برگردم، هنوز کسی منتظرم هست؟ کی می‌دونه تا کی روانم- روانمون اجازه می‌ده تا ته صدای آهنگ رو زیاد کنیم و یکی در میون تیلور سویفت و متالیکا بخونیم؟ کی می‌دونه این کافه تا فردا سرِ پا خواهد بود که بخوایم چیزکیک‌هاشو امتحان کنیم؟

هیچکی. معلق. حتی با اینکه می‌خونیم و می‌شنویم، حتی با اینکه چشم‌هامون بیخ تا بیخ بازن و همه چیز رو می‌بینن، حتی با اینکه به نتایج هر قدم بارها فکر می‌کنیم و برنامه می‌ریزیم، مثل یه گلبرگ توی نسیم ناامنی معلقیم.

پس جمع می‌کنیم. مثل از قحطی برگشته‌ها، ولی به جای آذوقه...

سلام دنیای وارونه

نشستم لب پنجره‌ای که چشم‌اندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمی‌شد، فقط دود می‌کرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. می‌خوایم بریم مهمونی. خسته‌ترین لباس‌هام رو پوشیدم. قراره یکی‌مون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.

قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم‌ شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشی‌های لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونه‌ی آبی و نقره‌ای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زنده‌ی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.

جمعه بازاره. جنازه‌ها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی می‌کنی؟ این‌یکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمی‌دمش. اون یکی رو نمی‌شناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی می‌دم. 

همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره می‌سازیمش. با خرده‌آجر و استخون. با یک چشم‌ کور. می‌شنوی؟ دارن آواز ما رو می‌خونن. نفس بکش. خواهش می‌کنم نفس بکش. بدون صدای تو نمی‌تونم بخونمش. می‌بینی؟ رنگین‌کمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. این‌ها همه‌ش شعبده‌ست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعله‌های تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه می‌کرد. خواهش می‌کنم برگرد.

ٌWanted to save the world but I got bored

برو وسط جنگل تاریک. فانوست رو نبر. زیادی تاریکه که فانوس بخواد به دردت بخوره، و به هر حال تو لیاقتش رو نداری. 

گل های رو می بینی؟ از هر رنگ، از هر شکل، هرکدومشون میتونن دسته گلی بشن که دنیای تو رو زیباتر می کنی. ولی به اونهایی که خوشرنگترن توجه نکن. اونها برای تو نیستن. هرچی تاریک تر، تیره تر، عمیقتر... آهان. خودشه. برگهای گیاه گوشتخوار که روی خودش جمع شده. حتی اون هم تو رو نمیخواد، ولی تو باید هرجور شده به دستش بیاری. وقتی میخوای از ریشه درش بیاری خودشو توی خاک سفتتر میکنه. اگه بخوای از شاخه جداش کنی تیغ هاش میان بیرون و زخمیت میکنن. خون که از انگشتت جاری میشه رو مزه مزه میکنه. براش جالبه، ولی عاشقش نیست. نمیخواد ببلعتت. نترس. ناامید شو.

هیچی برای تو نیست.

برو داخل کتابخونه تاریک. کتاب های زیادی اونجان، ولی تو نمیتونی کلمات روی عطفشون رو بخونی. مهم نیست. تو برای خوندن اینجا نیستی.

ورقه های سفید رو می بینی؟ حتی اونهایی که خیلی قدیمین، خودشون رو در برابر آب و باد و سرما و گرما محافظت کردن. ازشون رد شو. اون کتابی که میخوای همونیه که زرد شده حتی با اینکه فقط یه نفر خوندتش. از ورق های خشک و پور شده‌ش خجالت نمی کشه، و تو موندی چرا؟ چطور ممکنه؟ چطور از خودت حالت به هم نمیخوره که کل حقیقت رو برای خوندن نداری؟ چطور از کلمات نصفه نفرت نداری؟

برو داخل اتاق تاریک. خالی نیست، ولی کسایی که داخلش ایستادن رو نمیشه انسان شمارد. چطور انسانیه که نه صورت داره، نه خواسته، نه میتونه نفس بکشه. میشه بهش بگی انسان فقط چون صدا داره و صدای فریادش بلنده؟ که چشم داره و به تو با تنبلی خیره شده، انگار روح تو مال اونه؟ نه همین الان، ولی به زودی؟

برو زیر آسمون شب که آتیش گرفته، و از خودت بپرس ابرهای سوخته چه بویی میدن. بالها چی؟ همونایی که چندسال طول کشید رشد کنن، درحالیکه استخونهای کتفت از هم شکافته میشدن تا اجازه بدن پر و غضروف رشد کنه، چقدر طول میکشه که گر بگیرن و خاکستر بشن. راست گفت که ققنوس بودن سخته.

 

نه...

نه.

چون همیشه همینکارو میکنی. تقصیر رو میندازی گردن گلهای گوشتخوار و کتاب های پوسیده و انسانهای نیم‌مرده و پرهای سوخته.

تا کی میخوای قربانی داستان خودت باشی؟ تا کی دنبال داستانهایی میگردی که هیچکس نمیتونست هیچکاری جز اونکاری که کرد رو بکنه؟ تا کی دنبال دوراهی هایی میگردی که یه راهش به هرحال بن بسته؟ تا کی چیزهایی مینویسی که همه میخونن جز اونهایی که بهش نیاز ندارن؟

لیوان چایی رو سر بکش. قدمی که باید رو بردار. فانوس رو با خودت ببر چون نور... نور باید اونجایی باشه که چشم ها هستن ولی تاریکه، نه توی سرزمینی که همه نابینان. چون هیچ زنجیری وجود نداره جلوت رو بگیره، و خودت اینو خوب میدونی.

که من آزاد بشه از تو

خوابم نمی‌بره. ذهنم به هرچیزی چنگ می‌زنه تا خالی نمونه. از داستان‌هایی که ننوشتم، تا حرف‌هایی که نزدم. از بوسه‌ای که نگرفتم، تا آدمی که دیگه هرگز نمی‌بینم. از نفس راحتی که بیش از هفته‌ای یکبار نمی‌کشم، تا شعرهایی که برای کسی نمی‌خونم. 

به پشیمونی و بخشش و فراموشی فکر می‌کنم. به رنجی که می‌کشیم و رنجی که به دیگران می‌دیم. به قدرتی که وقتی داشتمش هیچ ایده‌ای ازش نداشتم، و از وقتی از دستش دادم نبودش رو مثل یه سیاهچاله درونم احساس می‌کنم.

فکر کنم جدیدا هیچی نبودم جز هرچی که بهم گفتی و دادی و نگفتی و ندادی. بدترین بخشش؟ چیزی که مثل بخار آب جوش روی پوستم رو می‌سوزونه وقتی انتظارش رو ندارم؟ اینه که تقریبا همه چیز تقصیر خودم بوده. 

به نقشه‌هایی که نصفه شب‌ با لبخند یا با گریه کشیدم فکر می‌کنم. به تمام صبح‌هایی که با فکرت بیدار شدم و از خودم متنفر بودم، درحالیکه خوب می‌دونستم نمی‌تونم هیچکدوم اون نقشه‌ها رو اجرا کنم.

فکر می‌کنم دنیا من رو می‌کشه هرجا که می‌خواد. کلماتم اشتباهن، عکس‌هام بی‌تاثیرن، و تو مثل آب پوستم رو چروک می‌کنی و از دستم لیز می‌خوری. مثل باد همونجایی می‌ری که من نیستم. مثل آتش رنگ‌هام رو خاکستری می‌کنی. مثل خاک همون چیزی که ازم می‌گیری بهم پس می‌دی، ولی بعد از زمان خیلی، خیلی، طولانی.

به این فکر می‌کنم که چقدر بهت فکر می‌کنم وقتی تو انقدر دوری ولی خودم همینجام. من اینجا ایستادم، منتظر. چرا من، من رو نمی‌بینه؟ چرا من، من رو به اندازه تو دوست نداره؟ چرا من هرگز برای من کافی و جالب و جذاب نیست؟ چرا من نمی‌تونه دنیای من باشه؟ 

هرروز راجع به این خیال پردازی می‌کنم که آزاد شدن از تو باید چه حسی داشته باشه، و نمی‌تونم. سه ساله که من برای من نیست، برای توئه. دوست دارم برم اداره پست و بپرسم "ببخشید، کسی من رو نیاورده که پس بده؟ فکر کنم مشخصاتش این باید باشه، اگه اشتباه نکنم قدش انقدر بود، درست یادم نیست ولی کتاب موردعلاقه‌ش این بود..."

هی یادم میره‌ و حاشیه میرم. توی ذهنم کلمات بعدیم این بودن که "شادیت و غمت و خون توی رگ‌هات و پوستی که می‌پوشی رو می‌خوام، و این درد داره." بعد یادم افتاد باید از من حرف بزنم. من. من. من...

من منتظره تا فردا بشه و ببینه قراره چه لبخند‌های دیگه‌ای بزنه، چه عکس‌های جدیدی بگیره، چه چیز جدیدی بخونه. من می‌ترسه و می‌خنده و به حرف‌های جالب برای گفتن فکر می‌کنه. من، هر دست و پایی که می‌زنه و هر قدمی که برمی‌داره فراره. به سمت این امید شاید، که من آزاد بشه از تو.

گریزی به سوی کتاب عیدانه 1404

سلام به شما. اینجا هستیم با سه تا کتابی که تونستم خیلی خیلی عقبتر از برنامه بخونم ولی اشکالی نداره چون خیلی خوش گذشت :) به حفره ای توی قلبم هست به شکل "قایم شدن زیر پتو با کتابهای خوب" و گاهی اوقات یادم میره که اونجاست. گریزی به سوی کتاب بهم یادآوری میکنه که هیچ چیز دیگه ای جای اون حفره رو نمیگیره.

Lost & Found

وقتی یه آهنگ رو روی تکرار گوش می کنی در نهایت دو تا نتیجه داره. یا حالت ازش بهم میخوره، یا انقدر درونش غرق میشی که فکر رفتن به آهنگ بعدی غیرقابل تصوره. هر آهنگی بعدش بخوای گوش کنی یا خیلی گوش خراشه، یا زیادی آروم. حتی از بین آهنگهای همون خواننده هم اگه بگردی نمیتونی آهنگی با همون تن و صدا و متن پیدا کنی. هر آهنگی خاصن.

با یه نفر خیلی بحث داریم در این مورد که آدم باید آهنگ رو برای لذت گوش کنه، یا برای اینکه کار فاخر و فرهنگیه. آیا روش درستی برای آهنگ گوش کردن وجود داره؟ آیا اگه به یه آهنگ گوش کنی و همزمان به یاد یه آهنگ دیگه باشی اشتباهه؟ اصلا کار درست و کار اشتباه در احساسات و افکار معنی دارن؟ چون ما میتونیم اعمالمون رو کنترل کنیم، ولی محض رضای خدا احساسات و افکار قابل کنترل نیستن. حالا تو هی تکنیک‌های روانشناسی کتاب سلامت و بهداشت و تراپیستت رو امتحان کن. بازداری، برون‌ریزی، جایگزینی خواسته. 

کلا خیلی مشکلات داریم، ولی میتونستن خیلی بدتر باشن. مثلا با اینی که الان هست واقعا نمیدونم چیکار کنم و یک مقدار هوپلس به نظر میاد، حداقل از این نقطه. مشکلات انسانی درواقع خیلی ساده هستن چون یه مدت زمان مشخصی که بگذره، وقتی حرفش بشه یا راجع بهش گریه می کنی یا میخندی. حالا اون مدت گاهی یک ساله، گاهی ده سال گاهی یک عمر. گریه و خنده آسونه، بلاتکلیفیه که سخته. برای همین خیلی از پشت کنکور موندن میترسیدم. خیلیها پشت کنکور میمونن و واقعا پدیده وحشتناک و عجیبی نیست... ولی من میترسیدم.

کنکور. مثال خیلی خوبیه. فکر کنم من آدم "از مسیر لذت ببری" به دنیا اومدم ولی الان انسان نتیجه‌گرایی هستم چون مجبور بودم. وایسا... مجبور بودم؟ آیا واقعا رتبه سه رقمی و رشته تاپ ارزشش رو داره؟ نمیدونم. طمع درونم زیاده... یا بود. خیلی ها نتیجه گرا هستن بدون داشتن نتیجه ای که میخوان. مثلا من. 

حرف زدن راجع به کنکور و نتایج اینجا خیلی سخته چون زود چسب زخم رو نکندم و الان زیرش عفونت کرده. قبلا گفته بودم درونم پر از shame هه و نمیفهمم کسانی رو که بدون خجالت زندگیشون رو می کنن انگار خیلی عادیه که زنده باشن و دانشگاه خوب قبول بشن و دانشگاه قبول نشن و برن سرکار و وارد رابطه بشن و کات کنن. هر قدمی که برمیدارم انگار باید به یک جمعی از تماشاچی های خیالی جواب پس بدم که چرا اینکارو کردم، و جالبش اینه که اون تماشاچی ها حتی زیادم اهمیتی به نمایش نمیدن. انگار بلیط مجانی گیرشون اومده و میخوان هرچه زودتر برن خونه برای امتحان میانترم فرداشون بخونن.

به هرحال. دندون بهشتی قبول شدم و الان منتظرم بهمن بشه که برم دانشگاه. یه پست کنکوری دارم ولی هی عقب میندازم تمومش کردنش رو.

عبور کنیم. پست های قدیمیم رو میخوندم و همونطور که انتظار داشتیم یه آدم متفاوت بودم. کل زندگی من توی این وبلاگ بود، چون جای دیگه ای رو نداشتم. نمیخوام دراماتیک باشم ولی اون بیرون جایی برای خودم نمیدیدم، با اینکه وجود داشت. برای همه جا هست. این هم جزو چیزهاییه که راجع بهش بحث می کنیم. برای همه جا هست، برای همه عشق هست، دیگه بچه نیستی که بتونن بترسوننت با دروغ و جواب های اشتباه. برو جواب درست رو پیدا کن و بعد با پنس چیزهایی که توی مخت فرو کرده بودن رو از گوشت در بیار بیرون. 

خوشحالم که با هم بحث می کنیم. خوشحالم که میتونم خودسر و لجباز باشم. نمیدونم اون هم خوشحاله یا نه، ولی حدس میزنم آره چون برمیگرده برای بحث بیشتر. شاید بالاخره نوبت منه که آهنگی باشم که کسی ردش نمیکنه.

 

خلاصه که همین. اینم سهم امروز از برون ریزی و بازداری و جایگزین کردن خواسته ها. دلم براتون تنگ شده. اگه حال و حوصله داشتید یه کامنت کوچولو بذارید. آهنگ Red از Survive said the prophet روی تکرار بود برام که یهو دستم خورد قطع شد.

If we can be found we sure can get lost

through all the madness of falling in love.

پلی‌لیست نگرانی

چون لیست راحت‌تره بریم لیست.

 

1. خوشحالی. در پایان روز چیزیه که همه ما میخوایم و دلیلیه که ما رو از توی تخت بیرون میاره. چیزیه که انتظار داری پارتنرت وقتی براش کادوی تولد میخری که مدتها روش فکر کردی نشون بده، یا دوستت وقتی براش آهنگی که دقیقا دوست داره رو، یا خودت وقتی همه چیز خوبه و دنیا آرومه و آسمون آبیه و رتبه‌ت خوب شده.

رتبه من خیلی خوب شده، و راستش همون روز اول(شب درواقع) که فهمیدم زیاد خوشحال نشدم. ذهنم هنوز درگیر what ifهایی بود که مطمئنم ذهن همه درگیرش هست ولی من یه علاقه‌ای دارم که هی بهشون فکر کنم. مامان می گفت مثل چندتا دوست سمی که باز به هر مهمونی که میگیری دعوت میکنی. باران گفت ذهنت یه پلی‌لیست داره از همه چیزهایی که باید نگرانشون باشی و تو فقط سر هر تصمیم گیری بزرگ یا حتی در یک روز رندوم عادی، اونها رو میذاری روی شافل و بهشون گوش میکنی.

خلاصه که، اونموقع خوشحال نشدم. بیشتر تو ذهنم این بود که حداقل "ناراحت" هم نشدم. ولی الان که بیشتر از یک هفته ازش گذشته کم کم داره برام جا میافته. همین آرامشی که موقع انتخاب رشته دارم، بهتره قدرش رو بدونم چون چیز خیلی hard wonای بوده و خیلی ها با اینکه تلاش کردن الان ندارنش. 

این قضیه‌ی ترس از ungrateful بودن خیلی برای من پررنگه دوستان. تقریبا توی یک دسته بندی با ترس از poverty قرار میگیره. احتمالا هردوشون ریشه در فرزند یک خانواده ایرانی بودن داره. اینکه همیشه نگران باشی از همه پتانسیلت استفاده نمیکنی، یا در حق خودت و کسایی که برات زحمت می کشن جفا می کنی، یا دینی که بهشون داری رو ادا نکردی همیشه برام سنگینه. دارم سعی می کنم این قضیه رو unlearn کنم و به این نکته توجه کنم که خیلی وقت ها افراد، یا دنیا، دین‌شون رو به من ادا نکردن پس فکر کنم اینها با هم میتونن خنثی بشن. عیبی نداره. آروم باش.

توی رانندگی هم همینم. یعنی، حتی وقتهایی که راه مال منه و حقمه زیادی سعی می کنم ملاحظه بقیه ماشین ها رو بکنم که این باعث میشه هروقت از کلاس شهری میام خونه کل بدنم و ذهنم خسته و کوفته باشه. امیدوارم استعاره به اندازه کافی ملموسی شده باشه و دیگه وجه شبه رو توضیح ندم:)

آره پس الان خوشحالم. دو روزه منتظرم از این high که توشم بیام پایین که عادی بشم و یه پست وبلاگ بنویسم که چیز ماندگاری باشه و بعدا نیام به چشم جوگیری نگاهش کنم، ولی هی اتفاقاتی میافته که highام رو بالاتر میبره :) گفتم پس بهتره زودتر دست به کار شوم.

 

2. ترس. بحثش شد، داشتم The Vampire Lestat میخوندم و به این نقل قول رسیدم

I do not know anything, except that I do not wish to suffer. I am so afraid. I swear on my fear which is all I possess now, I do not know.

واقعا کسی بهتر از این نمی تونست انگیزه های من برای... هر کاری رو توضیح بده. چون اکثر اوقات به جای دویدن به سمت هدفی، دارم فرار می کنم از ترسی. فکر نمی کنم این سالم باشه، و تلاش برای تغییر دادن خودم هم کار نمی کرد حقیقتا. برای همین تصمیم گرفتم به یه middle ground برسم، یعنی ندوم. قدم بزنم و کارهایی که لازمه طی این قدم زدن انجام بدم رو انجام بدم. 

یعنی ببینید، میتونم خودم رو درک کنم که چرا اینجوریم. میتونم بی طرفانه به خودم و زندگیم تا اینجا نگاه کنم و بگم زندگی استرس آوری بوده، از اکثر جهاتی که فکرشو بکنید، و بیشترش هم تقصیر خودم نبوده چون مثلا یه بچه 12 ساله چطور ممکنه مقصر اتفاقات تنش زایی باشه که داره براش میافته؟

من در گذشته خودم مقصر نبودم، ولی چون زندگی خودمه، شخصیت خودمه، این وظیفه رو دارم که سعی کنم آروم آروم درستش کنم. یعنی به نقطه ای برسم که یه بچه‌ی helpless نباشم و واقعا کنترل معنی داری رو چیزهایی که داره پیش میاد، آدم هایی که براشون زمان میذارم، و چیزهایی که یاد میگیرم داشته باشم. حتی اگر هم نداشتم، بتونم احساسات خودم نسبت به اون چیزها رو هضم و تحلیل کنم که باعث وحشتم نشن.

این میزان از مسئولیت یه کم برام سنگینه، و اگه بخوام بالغانه باهاش مواجه بشم، باید قبول کنم که آره. ترسیدم. همیشه قرار نیست درست تصمیم بگیرم. ولی قراره بهتر بشه، قدم به قدم.

 

3. ژورنال نوشتن بود ها؟ نتونستم هرروز انجامش بدم، دروغ چرا. ولی اون روزهایی که انجام دادم واقعا جادو کرد. میتونم با یه کم اغراق بگم یه مشکل خیلی بزرگ رو برام حل کرد. یه وزنه ای روی دوشم نیست که واقعا به خودم افتخار می کنم تونستم انقدر به موقع بندازمش زمین، چون اگه یک قدم بیشتر باهاش راه رفته بودم باهاش افتاده بودم تو دریا و باید کلی دست و پا میزدم که غرق نشم.

 

4. افتخار. هوم. من به طور کلی اعتماد به نفس پایینی دارم و در این نقطه زندگیم میتونم بگم پاشنه آشیلمه. سرکار رفتن واقعا کمکم کرد. بازخورد مثبت از دانش آموزها و مدیرم می گرفتم، خودم تسلط بیشتری رو کارم داشتم، و از همه مهمتر، وحشتم کم شد. الان کاملا ترس و وحشتی که دو هفته پیش داشتم در برابر استرس اندکی که الان دارم مقایسه می کنم، میتونم بگم که آره. پیشرفت.

یه چیز بامزه اینه که راجع به زبان هم همینه. یادمه وقتی 8 سالم بود قبل کلاس زبان رفتن گریه می کردم و بعضی وقت ها مادرم باید فیزیکالی منو میکشید که برم کلاس. (لطفا زنگ نزنید به مددکارهای اجتماعی she meant well!) چون در یه سری چیزها خوب نبودم و از اینکه برای چیزها تلاش کنم و اونها رو یاد نگیرم وحشت می کردم.

وقتی  اون وحشتی که داشتم رو با اعتماد به نفس کامل الانم نسبت به زبان مقایسه میکنم، خیلی خیلی آرامش دهنده است. یعنی اطمینان بخش ترین چیز دنیاست. چون میگم، اون وحشت حل شد. پس وحشت های حال و آینده هم قراره حل بشه و این عالیه.

میدونم اگه این درس رو زودتر یاد میگرفتم و یه سری تصمیمات رو می گرفت خیلی بهتر بود. از یه سری چیزها که برام خیلی خوب بودن و منم توشون خیلی خوب بودم عقب کشیدم، چون میترسیدم. آره، الان پشیمونم، ولی کاریش که نمیشه کرد، میشه :)؟ 

 

5. خود. به نظرم این خیلی خوبه که آدم زود بفهمه خودش چطور زندگی‌ای رو میخواد. هیجان می خواد؟ یه روتین مشخص میخواد؟ دوست داره در حال یادگرفتن for the sake of یادگرفتن باشه، یا اونقدر براش اولویت نیست و از یافته‌هاش میخواد پول در بیاره؟ میخواد خطر کنه؟ میخواد با آدم های زیادی در ارتباط باشه در عمق کم یا با آدم های کمی در عمق زیاد؟ چون میدونید، واقعا نمیشه همه این حالات رو با هم داشت. حتی اگه غیرممکن نباشه، زیاد نتیجه‌ش چیز جالبی نمیشه. میشه هیولای فرانکنشتاین که بهترین قسمت هرچیزی رو داشت ولی مجموعا چیز جذابی به دست نیومده بود.

خلاصه که آره خوبه که بدونی چی میخوای در همه موارد. اصلا، یه چیزی که آدم باید زود بفهمه اینه که "میخواد که بخواد"؟ میخواد که یه سری هدف داشته باشه و برای رسیدن بهشون تلاش کنه یا نه، همینکه زندگی stableای داشته باشه براش کافیه؟

 

6. الان که دارم تموم می کنم به این فکر می کنم که اینم عجب پست skipableایه ها... ولی آخه جدیدا اکثر پست های بیان skipable ان پس قرار نیست ناراحت بشم اگه کسی تند تند اینو رد کنه یا skim کنه. احتمالا ریشه این اتفاق به کیفیت پست ها برنمیگرده بلکه به این برمیگرده که دیگه اون sense of community به اون شدت توی بیان جاری نیست و انگیزه برای کامل خوندن پست های همدیگه خیلی سطحی تره.

 

7. احتمالا لازم نیست اینجا به این اشاره کنمbut better safe than sorry.

رتبه کشوریم سه رقمی شده، ولی اگه ممکنه تا قبل از اومدن نتایج عدد دقیق نپرسید تا ناراحتی هم پیش نیاد :)

 

To Listen~

OMAAT; 1: Happy with a Secret

با دلایت تصمیم گرفتیم هرروز یه فیلم ببینیم. دلم برای اینکارا و نوشتن راحع بهشون تنگ شده بود. چون عاشق مخفف کرذن چیزها هستم، اسمش رو میذارم OMAAT. میشه One Move At A Time. هر Movie مثل یک Move به جلوئه. یا عقب، بسته به اینکه اون لحظه چی نیاز داشته باشی.

پــــــس بریم که رفتیم!

 

فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind رو نگاه کردیم. برعکس دلایت، قبل از دیدن هیچ ایده‌ای نداشتم راجع به چیه برای همین با هر قدم حیرت کردم. در پایان فیلم، حتی چیزهایی که نفهمیدم برام زیبا بود. جدیدا خیلی به خاطرات و ذهن فکر می کنم، و فکر می کنم... هی. ذهن ما خطی نیست. خاطرات ما با دوربین ضبط نشدن و فقط کلافی از احساسات و اطلاعاتن که اکثر اوقات سرش گمه. پس دوست ندارم برم تحلیل های اینترنت رو بخونم که بفهمم دقیقا تایم لاین فیلم چطور بود.

لرزان بودن تعمدی دوربین چیزی از زیبایی شات ها کم نکره بود. انگار تک تک لحظات فیلم عکاسی شده بودن و کنار هم گذاشته شده بودن(البته، از نظر تکنیکی همینه... ولی خب.)

مردم معمولا به من میگن خیلی تو افکار خودمم و زیاد با دنیای واقعی در تماس نیستم. برای همین اینکه اتفاقات داخل سر جول با اتفاقات بیرون مری و استن پارالل میشد، لمس همزمان درون و بیرون، برام خیلی زیبا بود. البته... دروغ چرا. کلاس استوری لاین مری با اینکه کوتاه بود خیلی محکم بهم ضربه زد. اونجا که زنه گفت You can have him kid. You already did مجبور شدم استپ کنم و یه نفسی بگیرم.

نکته پایانی که از این فیلم گرفتم اینه که اگه کسی اونقدر روی ذهن و احساساتت قدرت داره که حاضر بشی کاملا پاکش کنی، نبودنش اندازه بودنش قراره دردناک باشه. پاک کردن خاطرات فکر خوبی نیست، تازه به نظرم باید برعکس عمل کنی. سعی کنی کامل به خاطر بیاریش. بدون bias، و بعد سعی کنی برای خودت حلش کنی. البته هنوز خودم این نظر خودمو اجرا نکرذم. آپدیتتون میکنم اگه کار کرد.

و آه. راستش نمیدونم. احتمالا باید از مفهوم رابطه جول و کلمنتاین بیشتر بنویسم... و تاثیری که باید رو من بذاره. ولی نمیدونم. نمیتونم. شبیه دریاچه یخ زده ست که فقط میتونم رو سطحش بخوابم. شاید همینطوری بهتر باشه، چون هیچکس دلش نمیخواد از هیپوترمیا بمیرم!

هیچی دیگه. همین.

~Fav Quotes~

"Why do I fall in love with every woman I see who shows me a bit of attention?"

 

"You want some fries for that shake?"

 

"Happy? Happy with a secret?"

 

"constantly talking isn't necessarily comminucating."

 

"are we dining dead?"

 

 

To Listen 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
~ اینجا صداها معنا دارند ~

,I turn off the lights to see
All the colors in the shadow

×××
,It's all about the legend
,the stories
the adventure

×××
پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan