جالبه که یه چیزی دربارهی این شهر هست که نمیذاره زخمها درست بسته بشه. اگر هم بشه، ذرههای ریزگرد زیر پوست تازه جوشخورده باقی میمونه و هرازچندگاهی با سوختنش، عرض اندام میکنه.
روی صندلیهای خوشرنگ قرمز مترو میشینم. یکی جلوم نشسته که باعث میشه به این فکر کنم که عادت ست کردن لباس و رنگ ناخن با قاب گوشی چه چیز جالبیه، و اینکه چطور متوجه نشدم که it became a Thing people do.
دیشب بین بیداری و خواب- یا بهتره بگم بیداری اجباری و میل به خواب- طی یکی از مکالمات خیالیم، از آدمها و چیزهایی که "هستن" حرف میزدم. "هست" چیه؟ ترکیبی از چیزی که بقیه و خودشون میبینن و نمیبینن؟ کدوم یک از اینها مهمتره؟ چیزی که خودت در خودت میبینی؟ بخشهایی در خودت که از قلم میندازی و یهو از پشت وقتی انتظارش رو نداری یقهت رو میگیرن؟ کارهایی که میکنی؟
برای یک لحظه، طرف مکالمهم چیزی که فکر میکرد من "هستم" رو گفت. خیلی عصبانی شدم، ولی طولی نکشید که آروم گرفتم. چون هیچی نمیدونست. حتی منم چیز زیادی نمیدونم. از یک جایی به بعد، عصبانی موندن کار سختیه. شاید این hubris من رو نشون بده، ولی نمیتونم از هیچکسی که در این میزان از مادهی تاریک ندانستن شناوره عصبانی باشم. فکر کنم این طور نگاه کردن به انسانهای ندون، آرامشبخشتر باشه.
به سقف خیره میشم و فکر میکنم از اینجا به بعد باید خیلی بیشتر مراقب باشم. بهونه میکنم: دست خودم نیست، خیلی وقتها ناخودآگاه خودم رو تو قفس با کسی ایزوله میکنم که فکر میکنم دوسته ولی فقط دنبال غذاست. قفس وقتی توش تنها باشی اونقدر هم چیز افتضاحی نیست، تا وقتی یه جفت هندزفری و یه کتاب خوب همراهت باشه. دیوانگی واقعی انسانها هستن.
عنوان از شارلوت برونته:
خودم را دوست دارم. هرچه تنها و هرچه بیدوستتر و هرچه آزادتر باشم، احترام بیشتری برای خودم قائلم.