هرچه تنهاتر

جالبه که یه چیزی درباره‌ی این شهر هست که نمی‌ذاره زخم‌ها درست بسته بشه. اگر هم بشه، ذره‌های ریزگرد زیر پوست تازه جوش‌خورده باقی می‌مونه و هرازچندگاهی با سوختنش، عرض اندام می‌کنه.

روی صندلی‌های خوش‌رنگ قرمز مترو می‌شینم. یکی جلوم نشسته که باعث می‌شه به این فکر کنم که عادت ست کردن لباس و رنگ ناخن با قاب گوشی چه چیز جالبیه، و اینکه چطور متوجه نشدم که it became a Thing people do. 

دیشب بین بیداری و خواب- یا بهتره بگم بیداری اجباری و میل به خواب- طی یکی از مکالمات خیالیم، از آدم‌ها و چیزهایی که "هستن" حرف می‌زدم. "هست" چیه؟ ترکیبی از چیزی که بقیه و خودشون می‌بینن و نمی‌بینن؟ کدوم یک از این‌ها مهم‌تره؟ چیزی که خودت در خودت می‌بینی؟ بخش‌هایی در خودت که از قلم میندازی و یهو از پشت وقتی انتظارش رو نداری یقه‌ت رو می‌گیرن؟ کارهایی که می‌کنی؟ 

برای یک لحظه، طرف مکالمه‌م چیزی که فکر می‌کرد من "هستم" رو گفت. خیلی عصبانی شدم، ولی طولی نکشید که آروم گرفتم. چون هیچی نمی‌دونست. حتی منم چیز زیادی نمی‌دونم. از یک جایی به بعد، عصبانی موندن کار سختیه. شاید این hubris من رو نشون بده، ولی نمی‌تونم از هیچ‌کسی که در این میزان از ماده‌ی تاریک ندانستن شناوره عصبانی باشم. فکر کنم این طور نگاه کردن به انسان‌های ندون، آرامش‌بخش‌تر باشه.

به سقف خیره می‌شم و فکر می‌کنم از اینجا به بعد باید خیلی بیشتر مراقب باشم. بهونه می‌کنم: دست خودم نیست، خیلی وقت‌ها ناخودآگاه خودم رو تو قفس با کسی ایزوله می‌کنم که فکر می‌کنم دوسته ولی فقط دنبال غذاست. قفس وقتی توش تنها باشی اونقدر هم چیز افتضاحی نیست، تا وقتی یه جفت هندزفری و یه کتاب خوب همراهت باشه. دیوانگی واقعی انسان‌ها هستن.

 

عنوان از شارلوت برونته:

خودم را دوست دارم. هرچه تنها و هرچه ‌بی‌دوست‌تر و هرچه آزادتر باشم، احترام بیشتری برای خودم قائلم.

    راهنمای هلن پراسپرو برای کنکور تجربی

    داشتم با یه دوستم حرف میزدم و ازم پرسید چی شد که تونستی با این کنار بیای که قرار نیست زندگی رویاییت رو داشته باشی. بهش گفتم واقع‌گرایی مفرط. من آدم منعطفیم، علایقم قراره در آینده تغییر کنه، ولی چیزی که تغییر نمی کنه وضعیت زندگیم و خانواده‌مه، و یه روز میرسه که حتی اینها رو هم ندارم و فقط من میمونم و رشته و شغلم و باید خودم رو پای خودم بایستم. بهش گفتم آدم با هر رشته ای میتونه نویسنده بشه و همین الان هم باور دارم میتونم در آینده یک چیز خیلی زیبا بنویسم. اصلا آینده نه، همین الان هم چیزهای خیلی زیبا نوشتم. اینکه هزاران نفر نخوندنش در زیبا بودنشون تغییری ایجاد نکرده. و اونموقع با خودم فکر کردم یه کم بزرگ شدم. فکر کردم، آدم برای بزرگ شدن این فروپاشی های روانی و عاطفی ساعت سه نصفه شب یا سه بعدازظهر رو نیاز داره. 

    این مکالمه مقدمه خوبیه برای نشستن پای این پستی که چند روزه دارم هی عقب میندازم.

    سلام! هلن پراسپرو هستم، دانشجوی رشته دندون پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و رتبه‌ زیر ۲۰۰ منطقه ۲. اول از همه بهتون پیشنهاد می کنم این پست و پست‌های دیگه که داخلش لینک شده رو بخونید، حتی اگه رشته‌تون ریاضی یا انسانی یا هنر نیست. چون یه سری نکات داخلش گفتن که خود من به عنوان کنکوری تجربی کلی ازشون استفاده کردم.

    طی دوران کنکور کلی راجع به نوشتن این پست خیالبافی می کردم که وای انقدر رتبه‌م خوب بشه که مردم بخوان حرف هام رو بخونن و مفید واقع بشه و الان خوشحالم! چون برعکس دنیای واقعی انگار وبلاگ نویس ها تعداد تجربی‌هاشون کمتره و پست راجع به رشته‌ی تجربی نداریم. یا حداقل من ندیدم.

    نکته دیگه اینکه اینها همه تجربه های شخصی منه و من مشاور نیستم، مشخصا. اینها همه تجربه‌ی منه که با تجربه‌ی هر دوست دیگه‌م که اونم نتیجه گرفته متفاوته. در نتیجه، به خودتون نگاه کنید و هرچیزی که براتون مفید بود ازش استخراج کنید.

    خب پس. بریم که رفتیم.

    موقت - سوال کتابی

    سوال شماره ۱: کسی turtles all the way down جان گرین رو خونده؟ به نظر تخصصی‌تون کدوم ترجمه‌ش بهتره؟ و آیا انقدری سانسور داره که بخوام انگلیسیش رو بخونم؟

    سوال شماره ۲: پیشنهادات کتاب خیلی خیلی محشر و مشتی که احتمال می‌دید بتونم توی طاقچه بی‌نهایت پیدا کنم رو خریداریم. ~+_+~

      Moment-of-Mori

      مثل از قحطی برگشته‌ها شده‌ام، ولی به جای آذوقه، لحظه جمع می‌کنم. لحظه‌هایی که می‌تونم عزیزانم رو در آغوش بگیرم. لحظه‌هایی که می‌تونم کنارشون یک فیلم رو برای بار نوزدهم نگاه کنم. لحظه‌های مچاله شدن زیر پتو و کتاب خوندن با طاقچه. لحظه‌های پیاده روی زیر بارون نیمه‌یخ‌زده. لحظه‌های پشت پیانو. حتی لحظه‌های درس خوندن. 

      تند تند برنامه می‌ریزم. امروز این دوستم رو ببینم. فردا به اون دوستم زنگ بزنم. برم خونه مادربزرگم یک چایی بخورم و برگردم. پس فردا لباس خوشگله که نگه داشتم برای یه وقت خاص رو بپوشم.

      چون کی می‌دونه تا کی زنگ زدن ممکن باشه؟ کی می‌دونه این‌بار که برم تهران، بتونم برگردم؟ کی می‌دونه وقتی برگردم، هنوز کسی منتظرم هست؟ کی می‌دونه تا کی روانم- روانمون اجازه می‌ده تا ته صدای آهنگ رو زیاد کنیم و یکی در میون تیلور سویفت و متالیکا بخونیم؟ کی می‌دونه این کافه تا فردا سرِ پا خواهد بود که بخوایم چیزکیک‌هاشو امتحان کنیم؟

      هیچکی. معلق. حتی با اینکه می‌خونیم و می‌شنویم، حتی با اینکه چشم‌هامون بیخ تا بیخ بازن و همه چیز رو می‌بینن، حتی با اینکه به نتایج هر قدم بارها فکر می‌کنیم و برنامه می‌ریزیم، مثل یه گلبرگ توی نسیم ناامنی معلقیم.

      پس جمع می‌کنیم. مثل از قحطی برگشته‌ها، ولی به جای آذوقه...

      fiction, future, and prediction

      امروز حرف‌های جالبی برای گفتن ندارم. دیشب به آرتی گفتم دلم برای فال روزانه‌ی ماه تولد که تو کانال‌ها می‌خوندم تنگ شده، پس بهم گفت "مردادی، فردا ورزش کن و درس نخون" ولی تقریبا کل روز رو لم دادم و عصب و ماهیچه و استخون و رگ حفظ کردم. بهتر بود می‌گفت "مردادی، یه بارم که شده خیره سری نکن و حرف گوش کن." شرمنده، من با لجبازی زنده‌م. به روش‌های جالبی فکر کردم که می‌تونم از اطلاعات آناتومیم استفاده کنم برای شکنجه‌کردن آدم‌هایی که اذیتم کردن. "مردادی، کمتر کینه‌ای باش." شرمنده، من با کینه زنده‌ام. 

      انقدر فال و نصیحت روزانه‌ی زودیاک خوندم که خودم یک پا اوستا شدم. بذارید به شما هم جمله روزانه بدم:

      فروردینی، برای قدم‌هات به اندازه‌ای سخت بگیر که حرکت کنی. نه اونقدری که پات بشکنه.

      اردیبهشتی، شاید دلیل خوبی داره که به درست و غلط اون کار شک داری. بیشتر فکر کن.

      خردادی، داری از تصمیمی که یه بار گرفتی به عنوان بهانه برای درست نکردن چیزی که نیاز به تعمیر داره استفاده می‌کنی.

      تیرماهی(؟)، صرفا قبول کردن اینکه گند زدی برای جبران اشتباهاتت کافی نیست.

      مردادی، وایستا و نفس بگیر. نه. ادای وایستادن رو در نیار. واقعا وایستا و نفس بگیر.

      شهریوری، اگه همه چی رو ندونی دنیا به آخر نمی‌رسه. 

      مهرماهی، عقب نشینی نکن. می‌دونم به احتمال زیاد نمی‌کنی، ولی اگه وسوسه شدی که تسلیم بشی، نشو.

      آبانی، اینکه بشینی از دید خودت همه چیز رو از اول مرور کنی قرار نیست اطلاعات جدیدی بهت بده. 

      آذری، قبر خودت رو نکن. اگر می‌خوای بکنی، حداقل با یه بیل خوب این‌کارو بکن که دستت نشکنه.

      دی‌ماهی، مشورت کن، و واقعا به حرف طرف مقابل گوش بده.

      بهمنی، به بدنت استراحت بده. به جاش از غریزه‌ت استفاده کن.

      اسفندی، از خودت بپرس اون لبخندی که رو لبت نگه می‌داری برای چیه؟

      بامزه شد. راضیم.(":

      On a darker note، خیلی برام جالبه که چطور هرکی به یه چیز چنگ می‌ندازه برای مست موندن و ادامه دادن. خودمم انجامش می‌دم، درحالیکه می‌دونم هیچ میزان از مخدر و آرام‌بخش قرار نیست جلوی ابرهای سیاه و دست‌هایی که چنگ میندازن تا غرقت کنن رو بگیره. باید با این حقیقت روبه‌رو بشم. تو نقطه‌ای هستم که تلاش برای دروغ گفتن راجع بهش، عصبانیم می‌کنه. چه خودم انجامش بدم، چه بقیه.

      On a lighter note، خیلی خوبه که هنوز موسیقی رو داریم. داستان‌ها رو داریم. این‌ها مخدر نیستن. این‌ها ستاره‌های شبن. پل‌هایی که گاهی دیده می‌شن، پرده‌هایی که گاهی کنار می‌رن، چیزهایی که برای یک لحظه به ما اجازه می‌دن حقیقت دنیا رو ببینیم. خوشحالم که هنوز نت‌ها ممنوع نشدن. خوشحالم که راه حنجره‌ها بسته نیست. خوشحالم که کلمه هنوز ممکنه.

      حرف‌هام ضد و نقیض شدن. برای امشب دیگه کافیه.

      شب به خیر.

      The Quietest, Most Personal Hell

      به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخون‌های جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. 

      رگ‌ها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصب‌ها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی می‌کنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم چون تجربه ثابت کرده نتایج فکر کردنم خیلی جالب نیست. جاش می‌شینم پشت پیانو و از اول your hologram stumbled into my apartment. با اینکه من خیلی وقته هولوگرام تو رو نمی‌بینم. جزئیات چهره‌ت رو فراموش کردم. از شر صدات نمی‌تونم خلاص بشم، ولی عیب نداره. تنها چیزی که مهمه اینه که درد توی قلبم هنوز تازه‌ست، و می‌دونم خنجرت چه شکلی بود. می‌تونیم بگیم it just never happened. می‌تونیم بگیم too impaired by our youth To know what to do. ولی من حقیقت رو می‌دونم. 

      خوندن دایی وانیا رو تموم کردم ولی به اشتراک گذاشتن بریده‌ها با این سرعت نت برام غیرممکنه. هر فکری راجع بهش داشتم رو واسه خودم نگه داشتم و رفتم کتاب بعدی. فکر می‌کردم دیگه کتاب رئالیسم جادویی خوب پیدا نشه، ولی "سیرک شب" تا اینجا ناامیدم نکرده. بخش رومنسش هم تعلیق خوبی داره و تو ذوق نمی‌زنه. بعد از چوب نروژی شبیه یک نفس هوای آزاده.

      دلم برای دوست‌هام تنگ شده. اگه می‌شد تک‌تکشون رو جمع کنم روی تختم زیر این پتوی گلبافت که به جای تنهایی، با هم قایم بشیم این‌کارو می‌کردم. ولی فکر کنم همین‌که می‌دونم سالمن باید برام کافی باشه. لیاقت ما بیشتر از این جام شوکرانه، ولی فعلا همین رو داریم واسه نوشیدن. Cheers.

      تنهایی برام جالبه، طوری‌که این کشور برام جالبه. طوری‌که جهنم می‌تونه جالب باشه.

      واسه امشب بسه. شب به خیر.

       

      پ.ن: عنوان از:

       If you were alone, it was the quietest, most personal hell. And James, it gets so hard to escape.

      -Falcon and the Winter Solider

      پیتر اسمش رو گذاشت ساختمون زیر آب، ولی من این توصیف رو از وضعیت ترجیح می‌دم. به هرحال آدم نمی‌تونه بنویسه هلن بدون هل. :)))

      سلام دنیای وارونه

      نشستم لب پنجره‌ای که چشم‌اندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمی‌شد، فقط دود می‌کرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. می‌خوایم بریم مهمونی. خسته‌ترین لباس‌هام رو پوشیدم. قراره یکی‌مون رو برای دسر سرببرن. کاش من باشم. کاش تو باشی. سلام دنیای وارونه.

      قرار بود پادشاه و ملکه باشیم، ولی الان من توی سیاهچال قصر قایم‌ شدم و تو توی دیوار اتاق سران، پشت کاشی‌های لق. دست من قلمه و دست تو خنجر. قرار بود تا ابد توی خونه‌ی آبی و نقره‌ای کنار جنگل زندگی کنیم. قرار نیست هرگز تن زنده‌ی همدیگه رو ببینیم. خداحافظ عزیز من. خداحافظ گرمای خون من.

      جمعه بازاره. جنازه‌ها رو دراز به دراز کنار هم خوابوندن. ۳۰۰ سکه طلا؟ شوخی می‌کنی؟ این‌یکی رتبه دورقمی کنکور بود، کمتر از ۵۰۰ نمی‌دمش. اون یکی رو نمی‌شناسیم. صورتش آش و لاشه. اون چیه تو دستش؟ دست یکی دیگه. هرکاری کردیم نتونستیم درش بیاریم، مجبور شدیم قطعش کنیم. اگه جفتشون رو ببری تخفیف خوبی می‌دم. 

      همه چی سوخت؟ اینکه غصه نداره. دوباره می‌سازیمش. با خرده‌آجر و استخون. با یک چشم‌ کور. می‌شنوی؟ دارن آواز ما رو می‌خونن. نفس بکش. خواهش می‌کنم نفس بکش. بدون صدای تو نمی‌تونم بخونمش. می‌بینی؟ رنگین‌کمون در شب. ما قرار بود جادو باشیم. کابوس به رویا. مرداب به بهشت. گولش رو نخور. این‌ها همه‌ش شعبده‌ست. دیگه به هیچ امداد الهی اعتقاد ندارم. قسم به شعله‌های تو. قسم به آرزوی من. مامان داشت گریه می‌کرد. خواهش می‌کنم برگرد.

      ۱۸ دی ۱۳۹۸

      با دو روز تاخیر.

      هر عقیده‌ای که دارید، هرکاری که این روزها می‌خواید بکنید، هر حرفی که می‌زنید، ۱۸ دی ۱۳۹۸ رو فراموش نکنید. پرواز ۷۵۲ رو فراموش نکنید. ری‌را رو فراموش نکنید.

        ~ اینجا صداها معنا دارند ~

        ,I turn off the lights to see
        All the colors in the shadow

        ×××
        ,It's all about the legend
        ,the stories
        the adventure

        ×××
        پیوندهای روزانه و منوی بالای وبلاگ را دریابید.
        آرشیو مطالب
        Designed By Erfan Powered by Bayan